در مورد نوشته قبلی باید اصلاح و تصریح کنم که منظورم به هیچ وجه تبرئه او نبود. در مورد محکوم نشدن غریزه توسط عقل، باید اضافه کنم که  اگر نتوان غریزه را طبق قوانین عقلی محکوم و مجازات کرد، هیچ قانون و معیاری باقی نمی ماند. منظور فقط عدم تطابق است و نه اینکه به حکم اینکه غریزه از عقل پیروی نمی کند (و برعکس) بخواهیم هر عکس العمل غریزی را در مقابل عقل آزاد بگذاریم. از اهداف حدود عقلی ، تحدید غریزه ها است. پس با سکوت در مقابل حرکت غریزی زیدان مجبور به محکوم کردن عقلی آن هستیم. از جهت مغایرت با قوانین فوتبال و انسانی و مدنی، و از جهت ضرر و ضربه ای که به تیمش زد، و از جهاتی دیگر! ولی به هیچ وجه مجاز به محکومیت غریزه او نیستیم که همه ما این غرایز را بروز می دهیم. نه؟

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳٠
تگ ها :


 

سلام. امروز در اوج درگیری هایی که هیچ ربطی به ما ندارند، روزنامه شرق صفحه اول خود را به خانم های مانکن ایرانی در شو لباس مشترک نیروی انتظامی و وزارت کشور اختصاص داده است. گامهای بلند برداشته شده نسبت به دولتی (بهتر بگویم حکومتی) شدن لباس مبارک است! در ضمن نامه دوم احمدی نژاد به آنگلا مرکل فرستاده شده که احتمالا خواندن و نخواندنش علی السویه است مگر آنکه آقا وحی جدیدی بر کالبد مزخرف ایشان وارد آورده باشند.

تصمیم داشتم اقلا راجع به جام جهانی و فوتبال دیگر چیزی ننویسم ولی نشد! نوشته خجسته تهییجم کرد.

از تماشای ضربه های سر تماشایی زیدان به دروازه بوفون و سینه ماتراتزی سیر نمی شوم(این را کسی می گوید که هیچ علاقه ای به نوع فرانسوی ندارد و البته زیدان استثنا نیست). اولی استادی و بلوغ دو بازیکن و دومی غریزه محض نر در دفاع از مایملک خود. هر چند هزار بار که جریان را ببینیم و بشنویم چیزی غیر از غریزه خالص در آن پیدا نمی کنیم. نمی توانم از حرکت کاملا وحشیانه او دفاع کنم ولی از طرفی هم نمی توانم او را محکوم کنم چون محکومیت قاعده ای عقلی است و هیچ غریزه ای را در بر نمی گیرد. از طرفی با توجه به شعارهای رایج در فوتبال هم به هیچ وجه بیگناهی ماتراتزی قابل اثبات نیست. فکر می کنم بهترین راه چپاندن سیب در حلقوم یاوه گویان مسلمان و ارجاع تصمیم به ذهن تک تک اشخاص است. فقط ما ماندیم و حسرت جای خالی و پر نشدنی او و البته لذت باخت فرانسه در فینال و مهمتر از آن برد شیرین ایتالیا به شیوه خودشان و دیوانه بازی های بعد از آن، در حالی که به هیچ وجه در فینال مستحق برد نبودند.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٩
تگ ها :


مهمترين بخش هر رابطه

سلام. بعد از نوشته قبلی می خواهم کمی قيافه عاقل ها را به خودم بگيرم. چند وقت است که شديدا فکرم مشغول مهمترين فاکتور هر رابطه است. اگر تعداد زيادی بيننده در وبلاگ داشتم به راحتی می شد موضوع را به بحث گذاشت. ولی به هر حال طرح کردن موضوع را ترجيح می دهم.

مهمترين بخش هر رابطه (در نرم رابطه زن/مرد يا کلی تر مونث/مذکر) چيست؟ چا عاملی از همه مهمتر و تاثيرگذار تر يا اقلا سريع الاثر (!!) تر است؟ خواهش می کنم اگر نظری داريد، برای من بنويسيد به شرطی که حرفی از تفاهم در آن نباشد که آنقدر از اين کليشه بدم می آيد که وانگهی دريا شود.... اگر هم مايل هستيد از تفاهم بنويسيد، فقط يک علامت سوال در بخش کامنت کافی است!

دوست دارم نظرات بيش از ۱۰۰ نفر را در اين مورد بدانم تا بعد از آن به بخش های ديگر برسم.

راستی نظرم خودم مطلقا سکس و رابطه جنسی است. با عشقبازی اشتباه نشود لطفا.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٠
تگ ها :


شکر!

الحمدلله رب العالمين و مصباح المتقين و من هو يحب الايتاليين المحبوبين المتفاوزين...

و اما بعد. شهادت تاريخ به بزرگ بودن زيدان است و ستاره بختش نورافشان که ناگهان احساسی حاکی از خلجان سرش را در می نوردد و شاخهای نورسته اش او را به تمرين با ديواره گوشتی وا می دارد و شرحش برفته است در هر ثانيه از پخش و پخوش مجدد و البته احتمالا در سانسورهای بی مرز بازی...

واقعا نمی دانم چه چيز او را به اين کار واداشت. بهتر می بينم به يک دسته علامت تعجب های تازه و نورسته و صاف مهمانش کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٠
تگ ها :


نظراتی سرگردان برای نوشته شدن يا نشدن

واقعا نوشتنم میاد ولی واقعا تر از آن هیچی برای نوشتن ندارم. ذهنم آنقدر شلوغ شده که نگو! راستش تصمیم دارم بر خلاف دفعات قبل وبلاگم رو با آه و ناله پر نکنم. تا جای ممکن شخصی ننویسم، اقلا آنقدر شخصی نباشه که دفتر خاطراتم رو هر کسی بخونه! مثلا اینکه دیشب از چی چقدر لذت بردم برای کی چه فایده ای میتونه داشته باشه؟ ببخشید اصلا در حد نوشتن غیر از عامیانه و شکسته نیستم و این از معدود دفعاتی است که برای نوشتن زور میزنم. خیلی ساده می توانید کامنت بدهید که : خوب ننویس! کی مجبورت کرده؟ ولی باور کنید مجبورم. آها! یادم اومد! خیلی وقته دوست دارم چند خط در مورد فیلم "کاپوتی Capote" با بازی درخشان فیلیپ سیمور هافمن (با تعظیم خدمت بخش سیمور نام ایشان به یادواره سیمور گلس محبوب، شخصیت گریزپا و بی نهایت دوست داشتنی نوشته های سلینجر) که به حق اسکار گرفت. واقعا جمله های زیبایی در فیلم پیدا می کنید. چند قسمت را که دوست داشتم بازگو می کنم. باید یک بار دیگر فیلم را ببینم تا خوب به یادم بیاید (یهو زدم تو خط ادبیاتی نما حرف زدن)

1-   جنایت، خونسردی، مظلوم نمایی، و مردم فریبی رشته های زنجیروار این فیلم هستند. در صحنه های آغاز فیلم ترومن کاپوتی مشغول حرف زدن در باره یک نفر است. در انتهای فیلم، کاپوتی درست در مکان کسی است که در اول فیلم از او انتقاد کرده بود.

2-   دار زدن محکوم به جنایت، و البته واقعا جانی، نه اینکه بیگناه محکوم به مرگ شده باشد، زیبا ترین بخش فیلم است. ترس آدمی که تا یک دقیقه پیش در کمال خونسردی و بی خیالی به سمت مرگ می رفت، و با غرور می گفت : بی چشمهایم نگاه کن، این چشم ها هرگز تو را رها نمی کنند. ولی بعد از حس کردن سرسختی طناب دار، به زیبایی ترس از مردن خود را نشان داد.

3-   " تجربه وحشتناکی بود، فکر می کنم هرگز من را رها نکند" و واقعا تا لحظه مرگ رهایش نکرد. قابل توجه ایرانیان محترمی که ساعت 7 صبح در نقطه ای شلوغ از شهر با جرثقیل محکوم به اعدام را بالا می کشند و سایر ایرانیان محترمی که با صلابت صحنه را نگاه می کنند.

4-      - نمی توانستم کاری کنم...

- نمی خواستی کاری کنی، شاید می توانستی.

وقتی از چیزی خسته می شوید فقط دوست دارید زودتر تمام شود. به نحو ممکن، و مهم نیست  چه  نحوی باشد.

      ۵ - من 94% مکالمه ها را به خاطر می سپارم. بدون ذره ای کم و کاست. کاش خیلی از ما بتوانیم برآوردی چنین دقیق از خود داشته باشیم.

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٧
تگ ها :