سالهای زیادی او را نمی شناختم. اصلا نمی دانستم که او هست! زمزمه ای و نامی به گوشم خورده بود. اصلا نمی دانستم که معنی اش چیست و او کیست. تازه وقتی خبر از وجودش یافتم، زنده و مرده اش را نمی دانستم. امشب فهمیدم که باید داغدارش می بودم.

همیشه دهانت را می بویند... را با نام شعر داریوش می شناختم. آنقدر با او بیگانه بودم که شعرهای اولی که از او خواندم، هیچ حسی در من بر نمی انگیخت. کم کم بزرگ شدم و شعورم ذره ای بیشتر شد. جسته و گریخته از او شعری یا ترجمه ای خواندم. دریایی از علاقه می سازد این لامصب!

چند روز پیش کتابی از نورالدین سالمی به نام "ده سال با شاملو" به دستم رسید. این آقای دکتر به واسطه یکی از دوستانش با استاد آشنا شده بود. خانه ای نزدیک خودشان به شاملو نشان داده بود و همسایه شده بودند. سعادتمند بود که چندین سال به خانه او (یا بهتر بگویم آنها) رفت و آمدی داشت. کتاب خاطرات دکتر بود از بامداد بی غروب. از لحظات رنجی که جان شاعر را در می نوردید. از تنگی نفس های شبانه، نامنظمی قلب، بداخلاقی های شاملو، دانشمندی او و صدالبته فداکاری و وفاداری بی نظیر آیدا. کسی که همپای شاملو به او ایمان آورده ام.

 

امشب کتاب تمام شد. شاملو مرد.

 

تصمیم داشتم چیز در خور توجهی بنویسم، ولی گنده گویی و ژست های بر من مگوزید را کنار گذاشتم که نه توان نوشتنم در خور شاملو است و نه می توان با گنده گویی و ژست از پس این کار در مورد خاص او برآمد. به موارد فوق دپرس شدن از این فرجام را اضافه کنید، انگار که خبر مرگش را همین لحظه شنیده ام.

 

ولی شاملو مرد.

 

از درد، قانقاریا، قلب و ریه خراب در اثر دیابت، زخم بستر و هزار چیز دیگر مرد تا زندگیش در یادگارهایش به جا بماند. کسی که به مورچه آزار نرسانده بود و به کرگدن تشبیه می شد، آنچنان زار و نحیف مرد که باورش نمی شود کرد.

 

آیدا پای شاملو را نوازش کرد. گفت : مدیش! پسرم! و هق هق گریه شانه هایش را لرزاند. پلک شاملو را باز کرد، شاید برای دهمین بار. واکنشی به نور نداشت. شاملو برای همیشه خاموش شده بود.

 

امشب برای اولین بار در سوگ بامداد تکرار نشدنی گریه کردم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱
تگ ها :


 

بالاخره من هم مانند ساناز عزیز تصمیم به نوشتن در مورد این واقعه بزرگ روز گرفتم و از نگاهی نه چندان متفاوت و شاید تکراری. از نظرهای کاملا دولتی و حکومتی شروع می کنم. صفحه اول شرق امروز (12/5/85) را بخوانید تا ببینید جنگ طلبی دولتی به بهانه دفاع از مظلوم برابر ظالم چه چهره کریهی می تواند داشته باشد. ادبیاتی بی ادبانه و خونبار و پر از دشنام های کاملا غیر سیاسی و تا حدی هم چاله میدانی و چارواداری آنهم از زبان نفرات اول و دوم این مملکت، به خوبی برای جهان روشن می کند که تا چه حد باید مواظب رفتار این حکومت باشند. بدون شک ما دخالت های آشکاری در جنوب لبنان داریم و اصلا از ادامه مقاومت (!) ناراحت نیستیم (منظور صرفا حکومت و دولت است و البته از دید جهانیان ما هم عصوی از این سیستم هستیم و به سختی می توان در مقابل جهانیان حساب ها را جدا کرد).

و اما از اصل قضیه غافل نشویم. در این گوشه بحران زده دنیا کسانی که می میرند "انسان" هستند، فارغ از دین و مذهب و نژاد. بدون شک خشونت از جانب هر دو طرف اعمال می شود و من به دلیل قدرت بالای نظامی اسراییل و البته اعتقاد به اینکه گروگان گیری دو سرباز نباید منجر به چنین جنگی می شد، ناچارم کفه ترازوی بیطرفی را نه چندان به سمت حزب الله لبنان، که بیشتر به سمت مردم این کشور سابقا زیبا سنگین کنم. سنگر گرفتن در میان مردم و روستاهای آنها به هیچ وجه شیوه مقبولی نیست و حال آنکه در بین مردم سنگر نگرفتن به مفهوم نابودی بسیار سریع این نیروی شبه نظامی و شاید به سختی بتوانم بگویم تروریستی است. واقعا از اطلاق تروریست به این گروه احتیاط می کنم چرا که به وضوح رژیمی در مقابل آنهاست که چندین برابر تروریست تر است و تمام کارهای خود را در مقابل چشم جهانیان و با افتخار انجام می دهد. نمی دانم چطور کسانی می توانند صرفا تروریست بودن حزب الله را مطرح کنند و در مقابل کارهای غیر انسانی اسراییل سکوت کنند. ذره ای انصاف کافی است تا به درستی چشمان خود را بر واقعیت امروز این دو دولت همسایه و دشمن باز کنیم. حزب الله با اتکا به پول و حمایت قدرتی مانند ایران از خلع سلاح سر باز می زند و در مقابل هم با گروگان گیری شرایط تحریک آمیز برای اسراییل فراهم می کند. سابقه گروگان گیری نشان می دهد که معمولا مذاکره راه گشا بوده است، ولی این بار چه شرایطی فراهم شده است که چنین درگیری بزرگی اتفاق می افتد؟ به واقع هیچ توجیهی برای کار حزب الله نمی دانم ولی هیچ توجیهی هم در استفاده از بمب های فسفری برای کشتن مردم عادی نمی بینم. فکر می کنم در این مورد حزب الله دست به حمله متقابل زده است و البته تنها قربانیان موشک های اسراییلی و ایرانی این درگیری، مردمی هستند که با اغماض فراوان تمام مجامع بین المللی، و تحریکات دولت های پشتیبان دو طرف درگیر به فنا می روند. در عجبم که چقدر می توان چشم به همه واقعیت بست و تنها گوشه دلخواه آن را دید. چقدر می توان قساوت های اسراییل را چشم بسته فروگذاشت و به بزرگنمایی عملیات تروریستی حزب الله پرداخت. امیدوارم این انسان کشی هر چه زودتر تمام شود.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٢
تگ ها :