چس ناله های صبحگاه روز تعطيل

به کدامین امید زنده ایم؟ چرا هنوز عده ای به امید دولتمردان هستند و عده ای خموشانه بازگشایی فضای سیاسی اجتماعی ایران را انتظار می کشند؟ چرا روزی هزاران دروغ هیچ تاثیری بر ما نمی گذارد؟ آیا به فکر انقلابی دیگر هستیم؟ فکرش را هم نکنید! به امید فشارهای خارجی هستیم؟ فراموش کنید! گوشه نگاهی به روزنامه ها، اخبار صدا و سیما، و سپس گویا نیوز بیندازید. چه حجمی از دروغ می توانید پیدا کنید! ملت به مثابه چارپایانی بی آزار هستند و عده ای نیز هوچی گرهای مخالف نظام قلمداد می شوند. پله به پله امکانات اعتراض گرفته می شود. دستگیری اوباش فقط بهانه ای برای جلب توجه بود و نیز اطمینانی برای جلوگیری از اعتراض و اخلال بعد از سهمیه بندی بنزین. جمع آوری لباس های طرحدار، طرح مقابله با بدحجابی، و هزاران یاوه دیگر فقط سرپوش بود. همه این را می دانند ولی چرا باز هم ساکتیم؟ واقعیت های تحریم شدن را نادیده گرفته ایم. وضع ناوگان هوایی ما مختل شده است. مردم ناراضی و معترض شیشه های فرودگاه را شکسته و مسوولان کنترل پروازی هما را کتک زده اند. بلیط های اهواز تا ۱۰ روز آینده به فروش رفته است، چرا؟ پروازها از ۸ به ۳ تا در روز کاهش یافته و اتوبوس و قطار نیز به سختی در دسترس است. پروازهای کیش به ۲ صبح منتقل خواهند شد. چرا؟ ترکیه قرارداد اجاره هواپیما هایش به ایران را تمدید نکرده و هواپیماهای کرایه ای از خطوط هوایی جمع شده اند. این نتیجه تحریم نیست؟ شل ترغیب شده تا ارتباط با ایران را قطع کند. همه دنیا به ما اعتراض کرده و ما هنوز در راستای ناف خود عمل می کنیم. دانشجو ها را زندانی می کنند و به راحتی می گویند دانشجو نبودند و اگر جرمی نداشته باشند آزاد می شوند. در حالی که هنوز محل نگهداری آنان مشخص نیست. آقای محترم ما خریم! راحت باش. فیلم اعترافات عده ای از سیما پخش می شود و طرفه آنکه آنها تبعه آمریکا هستند. آیا به غیر از شکنجه راه دیگری برای این اعترافات می شناسید؟ یادمان باشد که بی رحمی خودمان است. کسانی را که با خون دل به مسند نشاندیم چنان تنها گذاشتیم که دیگر نتوانند سر  بلند کنند. حکومت اشتباهاتش را تکرار نمی کند، به فکر دوم خرداد دیگر نباشیم. واقعا نمی دانم به کجا می رویم ولی من که از اینجا می روم!

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٦
تگ ها :


بچه ها متشکريم

بچه ها ، دوستان ، عزيزان ، فاميل و آشنايان محترم. از اينکه به ما افتخار داديد و به جشن کوچک ما آمديد بسيار ممنونيم. مريم و من به عنوان عروس و داماد و بر خلاف قاعده کلي " کل من هو عروس او داماد لن يشعر بالارتياح و لن يحس اي شعف من خلال مهرجان حتي اذا کان احسن ودينگ پارتي في العالم " کلي از جشن خودمون حال کرديم. خيلي از شما متشکريم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٥
تگ ها :


يادداشتی از کنسرت محمدرضا لطفی

سلام. خيلي وقت است که به سراغ اين عزبخانه نيامده ام! و حالا که دارم offline اين مطلب را مي نويسم اصلا يادم نيست که نوشته قبلي ام چه بوده است و بدتر از همه اينکه کليدها را نمي توانم بدون نگاه کردن به keyboard چندان راحت و آسان پيدا کنم. شايد فراغت ناگهاني باعث شده که تصميم بگيرم خيلي چيزها را که تاکنون در ذهنم بود روي وبلاگ بنويسم. استارت اوليه ميل به نوشتنم البته کنسرت محمدرضا لطفي بود که ما در شب دوم برنامه (جمعه) افتخار حضور داشتيم.

در ابتدا طبق عادت مهيارانه خويش بايد غر زدن ها را شروع کنم. من اصلا علاقه اي به کنسرت فضاي باز خصوصا براي موسيقي سنتي ندارم، okay؟ خصوصا اينکه با کمردرد روي صندلي هايي بسيار ناراحت و تنگ هم چسبيده بنشينم و دندان خشم به جگر خسته ببندم. نمي دانم برگزار کننده محترم انتظار چه درآمدي داشت و کنسرت چقدر هزينه بردار بود که تا اين حد ناراحتي audiences نامهم انگاشته شده بود. ولي کيفيت صدا لااقل جايي که ما نشسته بوديم عالي بود. ويديو پروجکشن نيز فقط در بعضي از نماها کمک شايان توجهي مي کرد. برنامه دقيقا به شيوه اي که دوست نداشتم آغاز شد. تفال و شعريابي شانسي را اصلا دوست نداشتم. کاش شروع برنامه و دستگاه به عهده حس لحظه گذاشته مي شد و انتخاب اشعار نيز با توجه به حافظه استاد صورت مي گرفت. کلا شعرهاي برنامه را دوست نداشتم. البته اين برنامه بداهه نوازي دقيقا با آن تعريفي که خود استاد از بداهه نوازي ارائه مي دهد همپوشاني يک به يک داشت، ولي به گوش من شنونده چندان (از نظر اشعار) خوشايند نبود. تغيير و ترکيب نور ها نيز هيچ کمکي به زيبايي برنامه نکرده بود. و البته گل هاي فراوان روي سن هم فقط زمينه را شلوغ تر کرده بود که مي شد با طرحي ديگر، مثلا يک سبد بزرگ در وسط و تزيينات ديگر در اطراف، جايگزين شود. مکان برگزاري جالب بود چون اولين بار بود به مجموعه کاخ نياوران وارد مي شدم و thanks god که مريم بود تا توضيح دهد هر بخش باغ چه عمارتي بوده است. تاخير ورود مردم و ديرتر شروع شدن مراسم به نسبت زمان اعلام شده روی کارت هاي ورود، و بدتر از آن تاخير و ازدحام ورود و خروج در آنتراکت برنامه، باعث ترمال شدن اعصاب من شد. ظاهرا اينها از صفات ثانويه، اکتسابي و صلبيه ما ايرانيان نيست و به صورت صفات اوليه، ذاتي و ثبوتيه درآمده است. استاد بزرگوار هوشنگ ابتهاج (سايه) که مهمان هرشب برنامه بود، از اين همه اشتياق تمامي مردم براي عکس يادگاري به ستوه آمد که باعث درگيري مختصري بين دو نفر از مردم فرهنگ دوست اين آب و خاک شد.

قسمت اول برنامه طبق انتظار با تار شروع شد. آغاز برنامه با انتخاب دستگاهی که من ندانستم که چيست و سپس مقدمه و پيش درآمد و درآمد و ... . اصلا نمي توانستم ارتباط حسي برقرار کنم. احساس مي کردم که خود استاد هم کم و بيش چنين مشکلي دارد! انگار که اين اسطوره بزرگ تارنوازي به آرامي براي من کوچک مي شد و فرو مي ريخت. تا جايي که مضراب از دست لطفي به زمين افتاد و فکر کردم اين برنامه هرگز جمع و جور نخواهد شد. سابقه داشت که استاد با دريافت اينکه نمي تواند حس بگيرد برنامه را نيمه کاره رها کرده بود. کم کم و با جا افتادن فضا و حس براي استاد و شروع به نواختن واقعي!!! من هم شروع به فهم بيشتر کردم. با شروع تنبک نوازي قوي حلم که سالهاست همراه لطفي مي نوازد، حسي که اين دو استاد به هم منتقل مي کردند قوي تر شد و برنامه قوام گرفت. و the miracle come back! چنان دوباره لطفي بزرگ شده بود که من در خاطرات دهه اخير زندگي خود فرو مي رفتم و بيرون مي آمدم. تمام خاطراتي که با گوش دادن آثار او و البته بداهه نوازي هاي استاد و خصوصا گريه بيد داشتم به نوبت رژه مي رفتند. بسياري عقيده دارند لطفي نبايد بخواند ولي من فکر مي کنم خواندن او جزيي از نوازندگي است و مستقيما از حس نوازندگي او ريشه مي گيرد و به نواختن نيز حس مي دهد. قسمت سورپرايز برنامه نيز دف نوازي لطفي بود. بسيار غير منتظره و دلنشين! بخش دوم برنامه با کمانچه شروع مي شد که چندي است استاد نقد تمام جامعه هنري ايران را به جان خريده و در پي گسترش ايده هاي خود در نواختن کمانچه است. بخش کمانچه کشي برنامه هرچند بسيار زيبا و متفاوت با آنچه معمولا مي شنويم، ولي از طرفي نيز کلاسيک و نه چندان منطبق با فضاي کنسرت بود. بيشتر به کلاسي آموزشي مي مانست که بايد شاگردان از روي دست استاد شروع به نواختن کنند. بعد از آن استاد سه تار به دست گرفت و مانند تار نوازي شروع به خواندن کرد. انصافا سه تار هم خوب سازي است! ولي بخش heartbreaker برنامه دف نوازي انتهاي آن بود که به مانند نان کشيدن به ته کاسه و ريتم خداحافظ ملت بود تا آنهايي که با سه تار در اوج حس به سر مي بردند کاملا سرد شوند و در حالتي خنثي محل را ترک کنند.

اين اولين بار بود که من برنامه اي بداهه آن هم از بزرگترين بداهه نواز معاصر مي ديدم. مسلما احتياج به تجربه هاي بيشتري دارم تا با اين فضا بيشتر آشنا شوم. يکي از مشکلات من بريده شدن حسم از برنامه در زمانهاي نسبتا زياد و البته با فرکانس زياد بود. بارها احساس مي کردم که آنجا نيستم. البته در شرايط بسيار بد ذهني و با دلمشغولي هاي فراوان به ديدن برنامه رفته بودم. خلاصه اينکه برنامه خوب بود ولي بايد بيشتر به چنين کنسرت هايي بروم تا بتوانم تجربه خود از اين محيط ها را تکميل کنم. آن وقت مي توانم با اعتماد به نفس بيشتري در مورد آن حرف بزنم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٥
تگ ها :