ادامه پریش-نویسه ها 11

1- من امروز از کنگان برگشتم. روی خاکریز اسکله بودیم، حدود ۵٠٠ متر فاصله از ساحل. ٣ روز از صبح تا شب تقریبا بیکار. حالم از این رنگ دریا بد شد. خیلی حیف بود. به زودی یک پست مفصل با گزارش تصویری خواهم داشت. راستی دوباره آخر هفته خواهم رفت!

2- دریا زیبا است، ارتفاع و باد حال من را بد می کنند. می ترسم. از دریا هم می ترسم. از مجموع آنها با هم وحشتی وافر دارم. نامردها روی آب من رو تا 20-30 متر بردن بالا، روی shiploader نکبتی.

3- پدیده کشند سرخ که از مهرماه ظاهرا شروع شده، چندان هم شوخی نیست. این لینک ها را نگاه کنید تا بعدا باز هم عکس برای مقایسه بگذارم. ١ ، ٢ ،‌ ٣ ، ۴ ، ۵ ، ۶ (برای این آدرس شماره 6، space ها را حذف کنید.)

4- یک کامنت جالب برای پستی قدیمی داشتم. 1- خوشحالم. 2- به خودم حق می دهم که فکر کنم "خیلی باحالم". کی این طور فکر نمی کند؟

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳٠
تگ ها :


ادامه پریش-نویسه ها 11

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳٠
تگ ها :


نرجمان 17 منتشر شد

ترجمان 17: عشق، علاقه است. یک داستان کوتاه

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٧
تگ ها :


ادامه پریش-نویسه ها 10

١- ساقی سیم ساق من، قربون سم و ساق خوشگلت، وقت اپیلاسیونته

٢- چقدر نوشته های خواندنی وبلاگ ها و کلا دنیا، کم شده اند. این داستان خجسته را دوست داشتم.

٣- عادت می کنیم. به هر چیز، همه چیز. دستمان را زیر چانه می زنیم، تماشایش می کنیم، منتظر می شویم تکانی به خود دهد، حرکاتش را مو به مو حفظ می کنیم که بعدا با خودمان دوره کنیم، ریز به ریز جزئیاتش مدام در ذهنمان تکرار می شوند، جرعه جرعه مانند سراب فرو می دهیمش، تلخ و شیرین ندارد فقط می بلعیمش، یک لحظه از برابر چشمانمان دورش نمی کنیم مبادا لحظه ای را از دست دهیم، و کم کم عادت می کنیم. به همه چیز و هر چیز. و دیگر نمی بینمش. در ذهنمان مرورش می کنیم. دیگر خودش نیست، تصویر است و وهم. سایه اش حرکت می کند و خودش ثابت در ذهن ما نشسته. هیچ تغییری نمی بینیم که هیچ واقعیتی را نمی خواهیم ببینیم. خودش کم کم محو می شود، تصویرش پابرجا. خودش می رود و ما با توهمش باز هم زندگی می کنیم. اگر کسی روزی خیال را از روی چشمهایمان برداشت، تازه شروع می کنیم به دست و پا زدن برای فرار از نابودی.

و این بسیار بسیار دردناک است.

۴- از ماموریت متنفرم. حتی از اسمش. یادآور خستگی و بیخوابی است. کار ضربتی در کوتاهترین مدت ممکن و نتیجه گیری بهینه. انگولک های چند لحظه یک بار سایرین. احمقانه دور خود چرخیدن کسانی که لازم است کارهایی انجام دهند تا تو به کارت برسی. سیگار پشت سیگار و نخ هایی که بقیه می گیرند و نمی توانی نه بگویی. سردرد و گرسنگی و خواب سگی. اجبار برای همه چیز. آخر هفته، درست جمعه، به یکی از همین ماموریت های ۴ روزه می روم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٥
تگ ها :


با عرض معذرت

حتما دیده اید این کامنت های ابلهانه را. با شرمندگی زیاد از حضور دوستان و با قول انتشار بدون قید و شرط کامنت هایی که از دسته کامنت های موجود در پست قبلی‌ (غیر از کامنت جناب نویدار که واقعا برایم ارزشمند بود) نیستند، از این به بعد کامنت دانی این وبلاگ منتظر یک کلیک شوایک خواهد بود. باز هم معذرت می خواهم، جدا حالم از این کار بد می شود. تصمیم داشتم با اغماض طی کنم، که غمزه عین (درست است؟یا شاید غمض عین؟شاید بهتر است دوباره از ابتدایی شروع کنم) اخیر این سه کامنت متوالی، عنان از کف برهاند.

پ.ن: از آنجا که هنوز نمی دانم چرا پرشین بلاگ نظر من را برای تایید نمی خواهد، کامنت های آنچنانی که گفتم و دانی حذف می شوند.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٤
تگ ها :


یک ماجرای بی تفاوت و کسالت آور

چند دقیقه ای می شد که هواپیما از فرودگاه مهرآباد بلند شده بود. مثل همه پروازهای آبادان، چهره ها بیشتر جنوبی بود و عده ای هم مثل من ماموریتی. آقای حدودا ۵٠ ساله ای که بغل دست من کنار پنجره نشسته بود، یک ریز می خواند : لب کارون چه گل بارون میشه با دلبرون، لب کارون چه گلبارون میشه با دلبرون... . یک ریز و بدون وقفه برمی گشت جای اول. به آهستگی و احتیاط ریتم آهنگ را شروع کردم بلکه بقیه را به خاطر بیاورد. خواندنش تکه تکه شد و با وقفه. برگشت به من نگاه ملامت باری انداخت‌: میشه لطفا آهنگ نزنید؟ تمرکزم خراب میشه. با این آهنگ مزخرفای امروزی که شما جوونا دوست دارید. مات و مبهوت کمی نگاهش کردم. ترجیح دادم از پنجره به بیرون نگاه کنم. خانم تقریبا ۴۵ ساله ای که روی صندلی جلوی آقای بغل دستی بود توجهم را جلب کرد. چراغ بالای سرش را روشن کرده بود. چند لحظه ای دست دست کرد. به خانم بچه به بغل کنار دستی اش که جلوی من نشسته بود گفت: سرده. خانم لبخند بی معنایی تحویلش داد. خانم نقاب پنجره را پایین کشید. برگشت و به خانم بچه به بغل گفت: باد سرد می زد ولی قطع نشد. آقای کنار من گفت: ترسو. می ترسه پایین رو نگاه کنه. خانم شنید و آرام غرید: مردم چه بیشعورند. خانم بچه به بغل لبخندی زد. مهماندار برای یکی از مسافرها آب آورد. خوابم می آمد. مهماندار به سمت جلوی هواپیما برگشت. خانم میانسال صدایش زد: من چند دقیقه است چراغ را روشن کرده ام چرا کسی دقت نمی کند؟ مهماندار نگاهی متعجب انداخت و با چشمان گرد شده پرسید: این چراغ؟ این مطالعه است. باید این یکی را می زدید. امرتان؟ خانم مسن بدون احساس خجالت از اشتباه و با اعتماد به نفس احمقانه ای گفت: هرچی اصلا. اینجا سرده. باد میاد. کرکره رو هم بستم. مهماندار نیشش را تا جای ممکن باز کرد و گفت: باید این طوری دریچه ایرکاندیشن را می بستید. پیچ دریچه را چرخاند. خانم میانسال گفت: آره ولی چرا اینها رو اولش نمی گید؟ مهماندار که دیگر تحمل نداشت فقط معذرت خواست و رفت. شانه های لرزانش می گفت که دارد می خندد. آقای بغل دستی گفت: احمقه بخدا. منتظر بودم چیزی برای خوردن بیاورند. خانم نقاب پنجره را باز کرده بود و با تکان های هواپیما خودش را جابجا می کرد که منظره جلوی چشمش ثابت بماند. آقای بغل دستی بی مقدمه برگشت و رو به من گفت: تازه از خارجه اومدم. سالهاست آبادان نرفتم. خیلی عوض شده؟ گفتم: نسبت به کی؟ گفت: نسبت به قبل از انقلاب. برای اطمینان از اینکه هنوز جوانم، روی صورتم دنبال چین و چروک گشتم. پس از اطمینان پرسیدم: فکر می کنید چند سالم باشه؟ گفت: کلی پرسیدم. گفتم: کلا که آره. خصوصا اینکه جنگ گاهی باعث میشه یه چیزایی خراب بشن. گفت: آها آره. با خودم فکر کردم که طبیعی است که یک نفر جنگ را فراموش کند دیگر. بلا تکلیف سینی جلویش را باز کرد. مهماندارها تازه شروع به پذیرایی کرده بودند. آقای بغل دستی شروع کرد با صدایی کاملا خفه حرف زدن: اومدم طلاق بگیرم. یعنی زنمو طلاق بدم. قرار گذاشته بودیم هر جا باشیم برگردیم آبادان برای طلاق. اینجا ازدواج کردیم. چه روزایی داشتیم. کنار شط زیلو مینداختیم و ساعت ها آب رو نگاه می کردیم. به زنم گفته بودم نهنگ داره. باور کرده بود. چشم می دوخت که یه بار ببینه. یه بار هم دید. مجبور شده بودم یه ماهی بزرگ رو به اسم بچه نهنگ نشونش بدم. قبولم داشت دیگه، خنگ بود. هنوزم هست. ولی من خیلی باهوش بودم. همه نمره هام عالی بود. با انگلیسی ها و آمریکایی ها انگلیسی حرف میزدم. از قیافش خوشم اومد. از اینکه همه چیزو ازم قبول میکرد لذت می بردم. دیگه غیرقابل تحمل شده. جعبه صبحانه را باز کردم و با عجله شروع به خوردن کردم بلکه دست بردارد. انگار تمام ریشه های آبادانیش را بازخوانی می کرد: ٣ تا خونه داشتم اونجا. توی ٢ تاش می نشستیم و سومی هم خالی بود برای تعطیلات. هر کدوم یه جا. چه زندگی خوبی به هم زده بودم. همش از چنگم رفت. ١٠٠ دست لباس داشتم. هر دو تا دست یه عینک. همه رو فروختم. ورشکست شدم. خانم مسن سرش را پایین انداخته بود و می لمباند. حس کردم گوش هایش تیز شده ببیند آقای آبادانی چه می گوید. شاید به هر حال این آقا بعد از طلاق قصد ازدواج مجدد داشته باشد. به خانم بچه به بغل گفت: راست میگن آبادانی ها خیلی خالی بندند؟ بلند گفت احتمالا که آقا بشنود. آقا هم گفت: بیشعوره ها. پلک هایم سنگین شده بودند. بقیه ماجرا را ندیدم. صحنه بعدی که به یاد می آورم، آقای بغل دستی است که می گفت: بابا قطار چیه؟ هواپیما نشست. اول فکر کردم با همان خانم است. نه، صورتش به طرف من بود. گفتم: جان؟ گفت: خواب می دیدی؟ می گفتی چقدر قطار تکون داره. گفتم هواپیما نشسته. گفتم: نه بیدار بودم. خواب بودم؟ حرف زدم؟ من اینجوری نیستم اصلا. گفت: سر ما رو بردی تو خواب. یه ریز از وقتی بلند شدیم. گفتم: مگه هواپیماست؟ قطار معمولا همینجوری ساده میره. خندید و گفت: هنوز خوابی. گفتم: اگر نشستیم چرا وانمیسته؟ اینکه همش داره میره. گفت: یه کمی صبرکن. برو یه آب به صورتت بزن. دستشویی دو تا کوپه اونطرف تره. کم کم داشتم دیوانه می شدم. داد زدم سرش: بالاخره کدوم گوری هستیم؟ مهماندار آمد و گفت: آقا مشکلی داری؟ داد نزن این همه مسافر اینجاست. مردم نگران میشن. و بعد رو به مسافران: بفرمایید خواهش میکنم بفرمایید، مشکلی نیست،‌ ظاهرا ایشون خواب دیدند و از خواب پریدند. دستی به پیشانیم کشیدم و توی صندلی ولو شدم. آقای بغل دستی لبخندی زد و روزنامه را باز کرد. پرسیدم : جریان چی بود؟‌ خواب می دیدم؟ اشاره ای به گوش و دهانش کرد که یعنی کر و لال هستم. دوست داشتم دوباره هوار بکشم. خانم میانسالی که جلوی آقای آبادانی نشسته بود، نیمرخ برگشت و گفت: بیچاره. شاید مشکل روانی داره. بالاخره هواپیما نشست. قطاری به سرعت از کنارمان رد می شد. به آقای میانسال گفتم: بابا میگم قطاره. ندیدیش؟ گفت: پسته می خوری؟ واسه خونسازی خوبه. گفتم: الان گفتی کر و لالی. گفت: همون که گفتم. پسته بخور. خونت کمه مغزت قاطی میکنه. گفتم: مگه نگفتی اومدی زنت رو طلاق بدی؟ گفت: ساک من رو هم از بالا میدی؟ گفتم: گیرم اوردید همه؟ ساکش را دادم. برای خانم میانسال صندلی جلویی راه گرفت. خانم برگشت و گفت: اگر قبلا از این کارها می کردی، به اینجا نمی کشید. مرد گفت: طلاقت نمیدم. پشیمون شدم. من برگشتم و سر جایم نشستم تا همه بروند.

*- این نوشته حاصل هیچ تفکری نیست. هیچ چیز نمی خواهد بگوید و اصولا قرار هم نیست بگوید. جریان این است که در دفتر تنها نشسته ام و دلم خواست بنویسم. همه چیز all of a sudden نوشته شده است. ببخشید گاهی هم اینجوری می شود دیگر

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۳
تگ ها :


ادامه پریش-نویسه ها 9

١- لعنتی! یک رابطه عالی، جای زیبا بدون مواد نگهدارنده و افزودنی های غیر مجاز روزمره، مزرعه های سبز گسترده به هم پیوسته تا تپه های دور با پرچینی که بتوان همه روز بر آن نشست، یک فیلم زیبا که آدمهایش جیمی هندریکس گوش می دهند، و آخر شب هم یک گیلاس ویسکی به من بده تا آنقدر گریه کنم که بمیرم.

*نوشته شده تحت تاثیر فیلم "پ.ن: دوستت دارم" و سلینجر عزیز. کسی که هر دو را می شناسد، توضیحی نمی خواهد و آنکس که نمی داند، فایده ای به توضیخی نیست.

٢- واقعا لذتبخش است که وقتی در سر آدم به جز صدای سوت فکری نمی چرخد، بتواند بنویسد.

٣- عواید این پست، هزینه جنگ غزه خواهد شد.

۴- آقا سیاست های برنامه پنجم را ابلاغ کرد. نامه ابلاغ برای من خواندنی بود:

الف) انگار که قبلی اجرا شده و حالا مملکت منتظر بعدی مانده.

ب) ایشان گمان برده اند که رهبری شخص است نه مقام. "انتظار دارم..." و انگار که ایشان ابدا قصد وارد کردن ثلمه به جهان اسلام ندارند که اندیشه نمی کنند بهتر است بگویند "انتظار است..." که کلا رهبر را درگیر کنند و نه وجود مبارک را. مدتهاست که این خود خدا پنداری ایشان بیداد می کند.

ج) ایشان از مجمع تشخیص مصلحت، هیات دولت، دبیرخانه مجمع و کارکنان و همه و همه برای "تنظیم پیشنهادها..." تشکر کرده اند و ذهن عیبجو و ملالغطی من باور دارد که ایشان منظورشان باید "تدوین..." باشد، که بسیار بعید است به تنهایی توانایی تحلیل این همه موضوعات را داشته اند.

د) ایشان ابایی از نگاه از عرش به فرش ندارند، و تحلیل درستی هم از امکانات و ابزار ها هم در دسترشان قرار داده نمی شود. ببینید: -تحقق رشد اقتصادی حداقل ٨ درصد -رساندن نرخ بیکاری به ٧ درصد -ایجاد صندوق توسعه ملی و واریز سالانه حداقل ٢٠ درصد درآمد نفت به این صندوق (گویا در جریان نیستند که صندوق ذخیره ارزی وجود دارد و کبوتر و تارعنکبوت به کمک هم مخفی نگهش داشته اند)

ولی در کل همین که این یک کار را کرد، خوب است.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۳
تگ ها :


ادامه پریش-نویسه ها 8

١- و در ابتدا کلمه بود و هیچ نبود. و کلمه خدا را آفرید. اشتباه غیرقابل بخشایش تایپی غریزه (که غریضه نوشته شده بود) بر خودم هم دشخوار آمده است. ببخشایید. تکمله ای برای اصلاح به پست نیفزوده ام که همیشه یادمان بماند که کلمه، ما را آفریده است.

٢- و از طرایف کلمات، اعجاز ریشه ضرر است که ضرورت و مضر را می آفریند.

٣- این نوشته ابراهیم نبوی انگار که حرف بیشتر ماست که جوگیر می شویم. نمی دانم لینک ها هم دچار چالش مخابراتی می شوند یا نه،‌ پس از ترس آفت فیـلـتریـنگ،‌کمی space اضافه می کنم. خودتان کمش کنید.

http://www.ro o zon li ne.com/archives/2009/01/post_10963.php

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٢
تگ ها :


ترجمان 16 منتشر شد

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱
تگ ها :


لامصب دوست داشتنی من

لامصب! درست وقتی لب هایم را تر می کنم که بگویم دوستت دارم، تو می پرسی :‌ دوستم داری؟ من هم حرفم را قورت می دهم، می خندم، و منتظر فرصت بعدی می شوم که تو منتظرش نیستی.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱
تگ ها :


همین دیروز

دیروز روی پل حافظ اتفاق افتاد. یک موتور سوار با سرعت سمت چپ پل را بالا رفت. به ماشینی که روی پل متوقف شده بود، رسید. تعادلش را از دست داد. به گارد ریل خورد. از روی موتور پرت شد. آنقدر سرعتش زیاد بود که به بالای درخت توی جوی آب کنارگذر خورد. یک شاخه درخت توی دستش فرو رفت و بالای شاخه گیر کرد. خونش به پایین می چکید. مردم به آتش نشانی زنگ زدند. کلی آدم جمع شده بود. یکی تلاش کرد از درخت بالا برود ولی نتوانست. آتش نشانی رسید. جک نردبان نجات ماشین خراب بود. به مرکز گفتند که یک ماشین دیگر بفرستد. به نزدیکترین اداره برق هم اطلاع دادند که یکی از ماشین هایی که سبد بالابر دارد و برای تعویض لامپ استفاده می شود بفرستند. موتورسوار که کم کم از گیجی درآمده بود، شروع به تقلا کرد. شاخه شکست و موتورسوار آزاد شد به پایین افتاد. آمبولانس به سرعت از فرعی بیرون آمد. موتورسوار تازه روی پا بلند شده بود. آمبولانس زد و پرتش کرد. یکی از آتش نشانان به دیگری گفت : مگر خیابان را نبسته بودی؟ راننده آمبولانس پیاده شد و گفت‌: کجاست؟ گفتند که همان است که نصفش روی شیشه ات مانده. گفت : نه ما برای زن حامله آمدیم. به اطراف نگاه کرد. شلوغی طرف دیگر پل و بچه ای که روی دست مردم کتک می خورد تا نفس بکشد، توجهش را جلب کرد و گفت : برویم. پزشک آمبولانس گفت : با این که روی شیشه مانده چکار کنیم؟ راننده گفت : برف پاک کن می زنم. راه افتاد و به افسر راهنمایی گفت خیابان را ببند که سریع رد شوم. افسر وظیفه شناس جلوی ماشین ها پرید. سه ماشین به هم خوردند و چهارمی از ترس تصادف داخل جوی آب افتاد. راننده اتوبوسی که نگران سرماخوردگی مردم منتظر در ایستگاه بعدی بود، از دست پلیس در رفت. به آمبولانس خورد و به سمت جمعیت بالای سر زن زائو منحرف شد و نصفشان را لت و پار کرد. آمبولانس به سمت دیگر رفت و وارد مغازه سر نبش شد.

خلاصه همه با هم ازدواج کردند و به خوبی و خوشی زندگی کردند.

پ.ن: به نظر غیرواقعی بود؟ کدامش ممکن است اتفاق نیفتاده باشد؟ و کدام ما وقتی بیرون از دیوارهای عزیز بوکووسکی هستیم، ممکن است مشابه این را نبینیم یا برایمان اتفاق نیفتد؟

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱
تگ ها :


پریش-نویسه ها 7

١- وبلاگ  ٣۵ درجه من را به شدت شرمنده نموده. ممنونم.

٢- - در نوشته دیگری هم گفته ام که قبلا و در پست خیانت، غریزه و غرایز را اشتباه نوشته ام و باز هم عذرخواهی می کنم، به خدا تا حالا همینجور هی پشیمونم. اشتباه غیر قابل بخششی بود.

٣- خلایق، بر شماست که به جای خواننده، رقاصان بک گراند را بنگرید. خواننده فقط برای این است که گوش دهید. باشد که رستگار شوید.

۴- تعجب می کنم از بامدادی. چقدر حمایت از فلسطین. چقدر حق دادن به آنها از راه دور و اینکه نمی بیند که از هر دو طرف آدم کشته می شود. من هم فکر می کنم این جنگ پایانی ندارد ولی توقفی می تواند داشته باشد. و تعجب می کنم از این همه نوشته های وبلاگ ها در این مورد. اقلا به این جنبه که ادامه جنگ فقط برای خود جنگ سودآور است هم فکر کنید. ما هم در عراق می توانستیم در اوج قدرت جنگ را متوقف کنیم. احتیاج به جنگ بود که اوضاع داخلی سر و سامانی به صلاح حکومت بگیرد. هر دو آن کشورها هم همین را می خواهند، گیرم که اسرائیل شاید کمتر. عزیز من، در اسرائیل هم آدم زندگی می کند. بیا آنها را به دریا بریز خیال همه را راحت  کن. در غزه مردم می میرند. شک ندارم که دولت اسرائیل بسیار کثیف است، ولی حماس هم علیه السلام نیست. تا نفر آخر آدم های زنده منطقه، جنگ خانه به خانه را ادامه خواهد داد. هرچقدر می خواهید بگویید اسرائیل باید برود. کمی هم واقعیت را ببینیم. اگر جنگ ادامه سیاست است، خوب سیاست هر دو طرف، جنگ است.

۵- پیاده رو معمولا بسیار زیبا می نویسد. این یکی نوشته اش هم عجیب به دل من، که چندی است دغدغده هویت نکبتی را دارد، نشست.

۶- جدا نعمتی است نوشتن بدون موضوع، حرف زدن بدون هدف، ردیف کردن واژگان با معنی به نحوی که هیچ مفهومی نداشته باشند. اینکه دو ساعت حرف بزنی و نتیجه ای نخواهی بگیری. کمی به خودت زور بگویی که می خواهی بنویسی. فکرت نضج نمی گیرد. دست و پا میزند. تقلا برای یافتن موضوع، هدف. گلویش را می گیری و سرش را به لبه حوض کاشی آبی رنگ می کوبی. یادش می دهی که بیخودی باید حرف بزنی تا بتوانی فکر کنی، وقت فکر کردن داشته باشی. لابلای حرف های بی مفهومت کمی خودت را پیدا کنی. بدون فکر و ویرایش فقط تایپ کن. فقط بنویس. فقط بگو. هر چه می کشیم از نگفتن چیزهایی است که باید یا نباید بگوییم. مدتی است که ذهنم یاری پنج دقیقه فکر پشت هم نمی دهد. مجبورم فقط بنویسم تا فکر خود بخود بیاید.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٩
تگ ها :


ادامه پریش-نویسه ها 6

١- کور شوم اگر دروغ بگویم. دیشب با هواپیما از خرمشهر برگشتم تهران. پشت صندلی جلویی نوشته بود : به یاد سمیه ٢٠٠٨-١٢-٢۶ از علی احسانی - نامها از خودم هستند ولی همین ها را نوشته بود دیگر!

٢- باز هم کور شوم اگر دروغ بگویم. فروشگاهی دیدم که بزرگ پشت شیشه چسبانده بود :‌ تی شرت آستین بلند فقط ٢۵٠٠ تومان

٣- گندش بزنند، راست می گوید. در فلسطین ٢٠٠ نفر مرده اند، عرعر آقایان ما دنیا را برداشت. در تهران ۵٠٠ نفر مرده اند تخمشان هم تکانی نخورد.

۴- باز هم یک سر تا دیار قدیم رفتیم، هوایی شدیم. بی وجدان سرمایش ترکاند استخوانهایمان را این خونین شهر سابق و مخروبه نیم زنده فعلی. به گند کشیده شده ترین دوران زندگیمان در همان حوالی. روزهای افتخار انگیز جنگ. آتش و خونی که تا زمزمه اش به تهران رسید، ناگهان خاموش شد و ما ماندیم با شبهایی که نمی دانستیم بدون انتظار صدای توپ و هیجان تشخیص اینکه کجا به زمین می افتد،‌ چگونه بخوابیم. و باقی نمانده جز چند تابلوی یادآوری و خرابه هایی که آبادانی برایشان به معنی نابودی مطلق است و سر بر نیاوردن هیچ آبادی تازه ای. و افتخارش را چاپلوسان و خائنان می فروشند به خلق و صناری از بابت جان جوانی، بیشتر به جیب می زنند که من به فلان شهید هم می رسم. کوه بیشرمی و وقاحتند.

۵- وقاحت که از حد بگذرد، عبدالله نوری هم به آسید علی گیر می دهد : شاید شاه سلطان حسین دلیلی داشته که مقاومت نکرده. شاید دیده مصلحت است به جای آنکه جان و مال مملکت نابود شود، دست از مقاومت بردارد. باید در ظرف خودش سنجید. آقا اظهار داشته بودند که رییس جمهور بعدی نباید شاه سلطان حسین باشد. شاه سلطان حسین هم که منظور لابد منم و عضو نحیفی که در دوران انتظار،‌ رخوت حبری رنگ به بر می کند و به گاه آورد، صولت جلالی به تن. - می تراود ترهات از سرانگشتان اعجاز

6- و اما شاهکار بنده در مذمت گوشت و مرغ و خلاصه خوردن جاندار. به تناقض بدی رسیده ام. از طرفی بیشتر غذا را این بندگان بی زبان خدا تشکیل می دهند و از سویی دیگر، فکر اینکه روزی زنده بوده اند، عذابم می دهد. و تازه دل دیدن کشته شدنشان را هم ندارم. از سوسول بازی های محض است. به هر حال فرقی نمی کند. بالاخره جایی که جلوی چشم من نبوده با وسیله ای که نمی دانم چیست کشته اندش. چه فرق دارد به حال من؟ انگار که مهم ندیدن است نه نبودن. بد حالتی است. هم گوشت آن بدبخت را می خوری و هم خودت را.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
تگ ها :


حباب هایی که در آخر سـکـس جلوی چشمانت می ترکند

... و هنوز تنت داغ است که سیگار ...

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
تگ ها :


ادامه پریش-نویسه ها 5

١- زن ها وقتی عاشق می شوند تقریبا هر کاری می کنند. مردها وقتی عاشق شدند، کارشان تمام شده و زندگی خودشان را می کنند. جالب نیست؟ استثنا می شناسید؟

٢- تکمله ای کوچک بر خیانت : دیانت ما عین خیانت ماست.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
تگ ها :


جدا اتفاق افتاده!

اصلا باورم نمی شد که واقعا "مسابقه" پرتاب کفش به عکس بوش اتفاق افتاده باشد! عکس های بنیاد خبرپراکنی فارس کمک کرد که باور کنم. همه دنیا از این جریان گذشته و ما تازه، یک کاره، کاسه داغتر از آش، شروع کردیم به جوگیری. خاک بر سرمان. واقعا!

عکس ها:‌ مسابقه پرتاب کفش در حمایت از خبرنگار عراقی، همایش پرتاب کفش در مقابل لانه جاسوسی، مسابقه پرتاب لنگه کفش به بوش در دانشگاه شاهد

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٧
تگ ها :


ادامه پریش-نویسه ها 5

١- اگر الان از من بپرسند زندگی و هدف آن چیست، مطمئن باشید می گویم فقط بودن در کنار کسانی که دوستشان داریم. همین! جز آن، گندش بزنند.

٢- آره همه چی رو اعصابه. خوبه؟

٣- نوستالژی ذیل احمقانه نمی باشد: یادش بخیر زمانی که بچه بودیم. برق زیاد می رفت، خوشحال می شدیم. کیف می کردیم. درس نمی خواندیم. شمع نگاه می کردیم. گیرم که از موشک و بمب هم می ترسیدیم. یادم هست. برای اینکه برنامه کودک ساعت پنج عصر را از دست ندهیم تا خانه می دویدیم. هیجان داشت و خوشحالی. چیز زیادی وجود نداشت و با کم راضی بودیم. بستنی خوردن هفته ای یکبار هم حتی عالی بود. حالا چرا می گویم اینها را؟ خیلی دوست دارم بدانم بچه های این دوره زمانه با قطع برق خوشحال می شوند؟ از نور شمع لذت می برند؟ بستنی هر وقت بخواهند می توانند بخورند؟ اصلا برنامه کودکی مانده ببینند؟ اصلا در چه دنیایی زندگی می کنند؟ با چه چیزهایی پیوند دارند؟ خوب معلوم است متفاوتند. کسی می تواند بگوید که چه هستند؟ اللهم اجعل عاقبت امورنا خیرا

۴- زبان آلمانی برای هر کاری، فعلی دارد. نه اینکه از ترکیب اسم و فعل، فعل مرکب ساخته شود، کلا فعل خاص آن کار وجود دارد. الغرض، بهترین فعل آلمانی faulenzen است. یعنی هیچ کاری نکردن. بدجوری حال می دهد صرف این فعل در طول مدت یک ماه. ای کاش......

5- یک جایی یک اشتباهی اتفاق افتاده و لینکی به دستی که نباید می رسیده، احتمالا رسیده. تا کی باید تاوان آن را با خودسانسوری بدهم؟ شاید علیرغم همه علاقه ام به اینجا، آرام پا بیرون بکشم . جایم را عوض کنم. جدی می گویم؟ خوب معلوم است که نه!

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٦
تگ ها :


ادامه پریش-نویسه ها 4

١- امشب کریسمس است. جورابهایتان را آویزان نکنید. احتمال آنکه احمدی نژاد مکان نریده پیدا کند بسیار بیشتر از آن است که پاپانوئل کادویی در آن بگذارد.

٢- کاریکاتور روز آنلاین را تازه دیدم. اتفاقا نیک آهنگ کوثر هم همین فکر را کرده بود. قسم می خورم من فکرش را کپی نکرده ام، و فکر هیچ کس دیگر را نیز. آنقدر این جریان بدیهی بود که بهتر بود نمی نوشتمش.

٣- حال و روز خوشی ندارم. لابد متوجه شده اید که چند وقتی است نوشتنم نمی آید. به زور خودم را وادار می کنم بنویسم. کسی نیست بگوید تو وقتی می نوشتی چه گلی به سر خودت می زدی!

۴- کسی که فقط در رویایش زندگی خارج از ایران را می بیند و وقتی حس می کند نزدیک به عملی شدن است، شروع به تردید می کند و دست و دلش می لرزد، یا احمقی تمام عیار و یا دلقکی آویزان از پشم خایه است. شق سوم، آدم نرمال است. نمی دانم کدامش هستم. نامطمئن هستم و از زمین و زمان می ترسم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٤
تگ ها :


این را داشته باشید....

فرماندار سابق تنکابن ( در دولت احمدی نژاد ) و مدیرمسئول و صاحب امتیاز هفته نامه صبح مازندران در مورد دولت وحدت ملی و ویژگیهای احمدی نژاد مطالبی نوشته که متن کامل این یادداشت جالب توجه در پی آمده است.

- دولت وحدت ملی یا سهم الارث متوفی!؟
غار و غور عجیبی از سوی احزاب سیاسی به راه انداخته شده؛ لیچاره گویی های کوچه و بازاری نسبت به دولت نهم ظاهراً به همایش "نفت ، توسعه و دموکراسی" که با حضور سران جناح اصلاحات و اپوزیسیون برگزار شده بود، نیز کشیده شده است.

بیت الغزل اپورتو نیسم ها یا به عبارتی فرصت طلبان سیاسی اگراندیسمان کردن معضلات و مشکلات کشور در آستانه انتخابات آینده ریاست جمهوری است. احزاب دولت ساخته ای چون مشارکت و سازمان مجاهدین که منافع شان آلاخون والاخون شده و آلاف و آلوف و دم و دستگاه و دارایی شان با سیاست های اصولگرایانه و اسلامی دولت نهم در معرض تهدید قرار گرفته اکنون از پشت پرده تئوری (دولت و حدت ملی) را نیز تئوریزه می کنند.

.... - چرا احمدی نژاد نه!؟
در پاتولوژی گروه های سیاسی مخالف دولت از شرایط کشور چیزی مهمی قابل رویت نیست. اینکه عده ای قیم مابانه و اسطرلاب گونه از شرایط کشور می گویند و بعضی از گروه ها و سران آنان نیز در شکل گیری این تئوری پا در میانی کرده، به راستی از خود پرسیده اند از چه نگرانند؟ آیا تصور نمی شود که در اتمسفر سیاسی کشور خود در ارائه این ساختار خود به نوعی یأجوج و مأموج شده اند؟

مگر فقد فنومنولوژی سیاسی در این ساختار بیانگر سیر قهقرایی آن نیست؟ آری این فناتیسم و جبریت حزبی با اراده مردم معطوف به شکست خواهد بود. احمدی نژاد (اعلی الله مقامه) با همتی بلند گردنکشی احزاب سیاسی رادیکال را به انزوا برد و صادق العهد با مردم با گفتمان انقلابی و مردمی عدالت گستری را در صحنه سیاسی کشور احیا کرد، او برخلاف میل سکولارها و غربزده های منورالفکر از مقوله پانته ایسم در ارزش ها و آرمانهای امام راحل و انقلاب اسلامی دفاع کرد و دست رد بر سینه تجمل گراها، توانگرزاده ها و تکنوکرات ها زد. احمدی نژاد (اعلی الله درجاته) بر اقلیم گرایی و کشورگشایی احزاب دولت ساخته تاخت.

نتوانستم از خلاصه اش دست بکشم و به لینک خالی آن نوشته بسنده کنم. باور کنید از فرماندار منصوب احمدی نژاد، آن هم در تنکابن، این حرف ها بر نمی آید. اجازه دهید با توجه به اینکه نامی از فرماندار برده نشده،‌ شک کنیم که آیا اصولا چنین نوشته ای سندیت دارد یا نه، ولی خواندن آن بدک نیست! بالاخره هرچه باشد یک نفر موافق یا شاید هم مخالف ا.ن. این را نوشته است.

پی نوشت:  کمی در انتشار نوشته بالا عجله کردم. تحقیقات مقدماتی به عمل آمد. هادی ابراهیمی فعال سیاسی اصولگرا است و سردبیر هفته نامه "صبح مازندران". و البته هادی ابراهیمی نامی نیز فرماندار تنکابن بوده است. با توجه به قراین و مخصوصا نوشته های وبلاگ ایشان به نظر می رسد نثر نوشته مربوط به خودش باشد. والله اعلم.

و اما در مورد شخص ایشان، کافی است وبلاگشان را بخوانید. بامزه ترین قسمت آن هم نسبت ضدانقلاب دادن به سایت روز آنلاین است. جالب است جدا بخوانید، می ارزد!

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢
تگ ها :


نامرتبطات- ادامه پریش نویسه ها

١- اواخر نوشته اول در مورد خیانت اشتباهی مرگ آور و نابخشودنی مرتکب شده بودم که دوستی خصوصی تذکر داد. ممنونم و غریضه نمی دانم از کجا به انگشتم سرازیر شده بود. شاید که نه جعبه را می شناسم و نه جعده را.

٢- این نوشته را امروز دیدم. جالب است. بیشتر به وبلاگ سرپیکو سر خواهم زد. سرپیکو هم البته نوشته اش را به وبلاگ آتئیست لینک کردهاینجا

٣- رخوت عجیبی جاری است، هرچند رخوت و جاری هیچ ربطی به هم ندارند،‌ ولی ما ایرانی هستیم و هرچه دلمان بخواهد می گوییم. برتری ما از ایمان به خدا و نماینده غایبش است.

۴- آقای کل چند روز پیش فرموده بودند ریشه اختلاف و تفرقه بین شیعه و سنی در یک نقطه است (نقل به مضمون با رعایت حداکثر امانت ممکن). خدمتشان عرض شود که اختلاف همیشه بین دوچیز است. نمی شود اختلاف شیعه (با چی) در یک نقطه و اختلاف سنی (با کی) در نقطه دیگری برنامه ریزی شود. ایشان افاضه واضحات فرموده اند.

۵- آقا این انذار و تبشیر عجب چیز خوبی است ها! گفته باشم. "دولت خوب کار می کند و شاه سلطان حسین نمی خواهیم" به نظر شما بهتر نبود می گفت احمدی نژاد رییس جمهور آینده است و خاتمی خودش نیاید؟ ما هم کلا سرمان زیر برف است.

۶- یادش بخیر زمانی که ابراهیم رها می گفت از اون بالا کفتر میایه.

٧- اعتراف : ترافیک کمتر شده و من بخشی از حرف قبلیم در این مورد را پس می گیرم. بازهم اصرار دارم که ترافیک با گارد ویژه درمان نمی شود.

٨- چه پدیده ای است این پروفسور مولانا. در مصاحبه با اعتماد چنان پیچ و تابی به خودش داده و حرف های سطحی و بی محتوایی زده که آدم مبهوت می ماند که این آقا استاد دانشگاه بوده است، آنهم دانشگاه نزدیک به دولت آمریکا. نمی دانم چه تحلیلی می شود ارائه کرد. بدیهیات را تا حد مسائل پیچیده بالا برده و عینیات را منکر شده. این آقا مشاور رسانه ای رییس جمهور ماست!

٩- و اما خاتمی، همان شاه سلطان حسین مذکور در فوق، بالاخره مواضع محکمتری اتخاذ کرده (دست بزنید دوستان به افتخار ادبیات صدا و سیمایی من!) و کمی قرص تر حرف زده. کم کم دارد خوشمان می آید. ناخن بزنیم بلکه چیزی شد.

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢
تگ ها :