خاطره کلانتر جان است - 4

١-با اخوی گرامی مذاکره ای داشتیم و در مجارات به عمل آمده، خردک مطایبه همواره آمیخته به کلاممان که همانا باز-یادآوری گنجینه لغات دزفولی باشد، ما را به صرافتی مجدد برای نگارش این بند انداخت

پت غژ غژ‌  (بخوانید pet-e-ghezh-ghezh) را به احتمال زیاد نشنیده اید، معادل آن کلمجور (kolmajoor) و کن پشکن (kan peshken) است و در فارسی جستجو کردن. اولی را خودم نمی دانم ولی دومی که جور(جستن) دارد واضح است و سومی به توضیح اخوی و تایید حضرت پدر، جستجوی طیور در پهن برای دانه های به جا مانده است. بلکه روزی به دردتان بخورد.

ادامه مطلب   
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :


ادامه پریش-نویسه ها 20

١- گوشه هایی نادیده از راهپیمایی باشکوه امسال، عکسها از بالاترین (غرش)

٢- دیشب داشتم فکرش را می کردم: درست نمی فهمم چرا با مناسبت ها مخالفم. یعنی مخالفتی ندارم ولی انگار در و دیوار هر روزی که مناسبتی را یدک می کشد، لجن مال است. شب هایی که خاص ما هستند که به جای خود آزارنده اند و مناسبت های وارداتی مان هم به طور خاص خار چشم می شوند. درست نمی دانم چرا. شاید سطحی بودن در همه چیزمان موج می زند. شاید من از اسب و اصل باهم افتاده ام. دیگر چیزی شوقی ایجاد نمی کند.

٣- باز هم دیشب فکر می کردم: محسن نامجو نشست فکر کرد که عمری باید بگذرد تا او بشود ده درصد شجریان، یا علیزاده یا هر کسی دیگر. حساب کتاب کرد، دید بهتر است محاسبه کند و بگوید دیگر گوش هایم را پاک نگه نمی دارم و از تمام امکاناتم استفاده می کنم تا بشوم محسن نامجو. خیلی خوشحالم که این کار را کرد، فرضش هر چه می خواهد باشد.

۴- خوب حق دارم. نوشتنم نمی آید. کمی هر چه دم دستم بود می نویسم تا ببینم چه می شود.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۸
تگ ها :


ادامه پریش-نویسه ها 19

١- هنگ شترسواران‌: دیروز حدود ساعت ۶ از زیر پل گیشا تاکسی گرفتم و تا زیر پل ملاصدرا خوشحال و خندان از اینکه ترافیکی در کار نبوده، آمدم. چشمتان روز بد نبیند که از ملاصدرا تا سر نیایش، چمران ترافیک شب عید را تجربه می کرد تا بالاخره عوامل ترافیک زا کشف شدند. هنگ شترسواران عزادار. گروهی احمق به راحتی چنان دردسری برای مردم درست کرده اند که نگو. واقعا چند لحظه گیج بودم که مگر می شود ترافیک یک شهر را به این راحتی مختل کرد. بعد با خودم کنار آمدم. کرده اند و شده است. به همین راحتی. اشکال از خود ماست. به نظر شما کسی فریاد می زند که این مسخره بازی ها را متوقف کنید؟ به نظر شما اصلا وقت فریاد زدن برای ملتی که سرش را عمیق زیر برف فروکرده رسیده است؟ فکر می کنم بهتر است هنوز چندسالی منتظر بمانیم. بیخود حس می کنیم که ما باشعور و فرهنگیم. همه ما انگار در حد شاشبند شدن ترسیده ایم. به همین راحتی.

٢- حکایت ما جریان مردم شهری است که حاکمی زورگو داشت و هیچ اعتراضی نمی شنید، تا آنکه تصمیم گرفت برای رد شدن مردم(که همه کشاورز بودند) از دروازه شهر، پول بگیرد. صدای اعتراضی بلند نشد و حاکم گفت بجز پول، دو نفر از گماشتگان باید ترتیبتان را هم بدهند. باز هم صدای اعتراضی بلند نشد ولی مردم در صفهای طولانی منتظر می ماندند. حاکم برای سرکشی به دروازه شهر رفت و پیری به اعتراض لب گشود: حضرت حاکم لطف کنید چند نفر "بکن" اضافه کنید که مردم اینقدر در صف معطل نشوند.

اگر فکر می کنیم که هر روز ترتیب ما را نمی دهند، تعداد دفعاتی که در روز به اسفنکتر بدبختمان فشار می آید را بشماریم. نتیجه حیرت انگیز خواهد بود.

٣- دخترجان یادت باشه فقط وقتی کفشهاتو در بیار که اون ساعتش رو دراورده باشه، وگرنه جلوش لخت به نظر میرسی. قربانت: پاملا اندرسون

۴- به حول و قوه الهی امسال حتی یک ایمیل یا اس ام اس برای شب های یلدا و والنتاین و مشابه نداشتیم، ان شاالله دوستان برای سپندارمذگان و برخی موقعیت های مشابه خودشان را کنترل کنند.

۵- گاهی که هدفون را تا ته در گوشت فروکرده ای و به دنبال آهنگ های دلخواهت، مدام "ترک" ها را رد می کنی، صدای مردانه محکم و خشدار شاملو در گوشت می پیجد:

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم، هیچ / وز حاصل عمر چیست در دستم، هیچ

شمع طربم ولی چو بنشستم، هیچ / من جام جمم ولی چو بشکستم، هیچ

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۸
تگ ها :


انگار امسال حالمان بهتر شده

آمدم بنویسم که چقدر خوشحالم امسال تبریک ولنتاین به در و دیوار وبلاگ ها آویزان نیست و اس ام اس ها از زمین و زمان فوران نمی کنند و جنگ سپندارمذگان و سن والنتاین در نگرفته است که دیدم قبل از من هم دوستان (حداقل این یکی)فعال بوده اند! به هر حال مجبورم ابراز خوشحالی کنم. مجبورم! هرچند این یکی درست مثال نقض بود.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٦
تگ ها :


ادامه پریش-نویسه ها 18

١- اصلا نمی دانم چرا آمریکایی ها و هالیوود فیلم می سازند؟

زندگی دوگانه ورونیکا: ١ و ٢

همزمان در روابط انسانی و هنر غلت بزنید.

٢- ما ایرانی ها خیلی شوخ هستیم، مخصوصا وقتی حرف نمایندگی و انحصار در بین باشد:

                              

باور کنید اینجا تنها فروشگاهی است که لنز رنگی دارد، کلاً. اصلا هم مارکش مهم نیست.

٣- امروز سالگرد فروغ فرخزاد بود. عکس های مراسم را اینجا ببینید. کاش کمی به فکر بودیم که فقط سالگردش را برگزار کنیم و از هر فرصتی برای نشان دادن سیاست زدگی خودمان استفاده نکنیم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٤
تگ ها :


خاطره کلانتر جان است - 3

چندی پیش آزادنویس عزیز، نوشته ای با عنوان جمعه برای زندگی ... ولک خوزستان منتشر کرد که من را سخت به دوران نه چندان دور برگرداند. شاید بد نباشد به عنوان خاطره مطرح شوند، چون به هر حال خیلی چیزها دیر یا زود پاک می شوند.

ادامه مطلب   
نویسنده : شوایک ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۳
تگ ها :


خاطره کلانتر جان است - 2

دو سال پیش بود. روزی مثل فردا. باران زده بود به تازگی. با دردسر توانستم اجازه خروج از پادگان بگیرم. کش و قوس های زیادی داشتم. امیدی رقت بار برای رهایی از بند خدمت مقدس. مثل برق و باد گذشت. وهم بی نوبت قبلی وارد شدن به اتاق شورا، درجا نوبت گرفتن با یک یادداشت، جلسه شورا، نمی دانم چه اتفاقی افتاد. تندترین ضرباهنگی در زندگی تجربه کردم. بغض کرده بودم از خوشی. وقتی به پادگان بر می گشتم، اصلا روی زمین نبودم. درست یادم هست که باران می بارید. مثل همین روزها. اتفاقی که تاثیری بسیار بیشتر از تصور در زندگی آدم دارد. دو سال پیش! سی ساله هستم! چند سال دیگر هستم؟ اصلا همین الان هستم؟ خدا پدر و مادر آن یکی خدا را لعنت کند که تخم شک به چشم ما می پاشد.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۳
تگ ها :


ادامه پریش-نویسه ها 16

در رثای این روزها که همه دروغ و است و تحریف

١- همه این روزها عذاب است. شکنجه روح و روان و شاید هم جسم و جان خسته و رنجور ما. نه حتی من و تو، که به طریق اولی پا در آتشان آن معرکه و هیاهو. آنها که هر یک به کنجی خزیده اند از جور زمانه و خوف دجاله. هر یکی که نایی برای آوایی داشت، فریاد خشک ترکه ای به کمرش کاشتند تا به ثابت بودن زمین اعتراف کند. هر که خرده شوقی برای انقلاب به ثمر رسیده اش داشت، چنان در دل آن زمین ثابت فرو بردندش، که تا سالها نروییدن علفی بر مزارش بیمه شده باشد. بقای استخوان های گورستان خاوران هم رعشه بر اندامشان بود تا که تصمیم بر آن گرفتند که اینجا هم از ازل بوستانی بوده که مدتی از آن غافل مانده ایم. خرده خرده های سنگ قبر فرزندان این انقلاب، هنوز در گورستان آباد جنوب تهران به اطراف پخش می شود به همت بلند کوته قامتان جان بر کف و نان در دست. شرممان باد که همه ساکت مردن دیگران را نگاه کردیم و می کنیم از ترس جانمان. چوپان و سلاخ همه ما یکی شده انگار، از ترسش زهره نزدیک شدن نداریم و هراس در دلمان انداخته که نبودش، گرگ را به دیوار خانه می کشاند. به خرده نان های افتاده بر زمین دلخوشیم و جرات فریاد برای نان ها کامل و برشته ای که از فراز دیوارهای خانه هایشان دست به دست می چرخد نداریم. شرممان باد. همه سر خود به سلامت می گیریم و فرار را تنها راه می دانیم و حق داریم که زنده بمانیم و حاضریم مهر بر پیشانی عمری در دنیا بگردیم و هرگز ذره ای به یاد نیاوریم جایی را که موطن ما بود. شرمتان باد. تهوع این روزها از در و دیوار می بارد بر سر و صورتمان.

٢- این را هر طور شده بخوانید. باید بر خود بلرزیم.

٣- به میمنت انقلاب آسید ممد هم اومد..... حالم را به هم می زنند و باز هم به پایشان رای می ریزم. اقلا تا هستم مسوول هستم

٠- زندگی به گه کشیده ما

    

 

 

 

 

 

فقط یک اشاره لازم داریم تا به درون خود بخزیم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
تگ ها :


ترجمان 18 منتشر شد.

باز هم شعری از بوکووسکی : پرده

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۸
تگ ها :


وقتی برای حرف زدن

ببین همه چیز قبول. فقط میشه خواهش کنم یک بار بدون نقد و دلیل، بدون اینکه همدیگه رو قانع کنیم که چیزی بهتر از اون یکی بود، بدون اینکه بخواهیم داوری کنیم، بدون اینکه در موردش حرف بزنیم، فقط بشینیم لذت ببریم؟

ببین جدی میگم ها، وقتی در مورد چیزی حرف می زنیم لذت های ما از همه سوراخ هامون سرازیر میشه به سمت طرف، که لزوما همون چیزهایی نیستند که اون یکی داره ازش لذت میبره. بعد چی میشه؟ چندش از لذت های همدیگه، برخورد، تصادف های برنامه ریزی نشده افکار و گفته ها، که لزوما بد نیستن ولی لذت رو پاک می کنند. وقتی هردو ازش کیفوریم، میتونیم ساکت دو ساعت نگاهش کنیم. وقتی هم میخوایم اعلام کنیم که بسه دیگه خسته شدم، کافیه در موردش حرف بزنیم.

ببین یعنی میخوام بگم حرف زدن باعث میشه که بفهمیم تفاهم اون بیرون روی میز نیست، توی خود ماست. اگر بخوایم بزاریمش اون بیرون نگاش کنیم، دیگه تفاهم نیست. جعبه دستمال کاغذیه.

ببین یعنی به همین راحتیه جریان. چطور نمی تونی درکش کنی؟ یه کمی فکر کن. از حرف زدن فرار نمی کنم، ولی الان وقتش نیست.

خوب باشه حق با توئه. یک ساعته دارم حرف میزنم برای اثبات اینکه الان وقت حرف زدن نیست.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۸
تگ ها :


ادامه پریش-نویسه ها 15

١- امروز یکی از همکاران، موبایل بی نام و نشان و البته چینی تازه اش را آورده بود شرکت و به ما نشان می داد. امکاناتش، معمول همه موبایل ها بود به اضافه رادیو، تلویزیون آنالوگ و آنتن، صفحه لمسی و خلاصه همه چیز. رییس پرسید یعنی راحت فوتبال هم نشون میده دیگه. همکار گفت: فوتبال مهندس؟ کُشتی هم نشون میده. خلاصه این پدیده به مبلغ یک میلیون ریال قابل دسترسی است. فقط باتریش با آداپتور شارژ کامل نمی گیره و احتیاج به یو اس بی داره. ولک چی بوووود؟

٢- حسش نیست، اصلا.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٥
تگ ها :


هیزم شکن؟؟؟

این فایل امروز به دستم رسید. تاسفبار بود. قلع و قمع مکانیزه درختان

لینک دانلود

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
تگ ها :


ادامه پریش-نویسه ها 14

١- جشن شماره ٣٠ - یعنی جدا ٢۴٧٠ جشن باقی مانده؟

٢- وقتی حوصله هیچ کاری نداری، همه دنیا به پر و پایت می پیچند. دلم برای یکی دو هفته بیکاری و بیعاری لک زده.

٣- امروز هزار بار توی ذهنم بالا آوردم: تراوش زهرابه تلخ مغز، در واکنش به مزخرفات رادیو جمهوری اسلامی ایران. راستی این هفته فقط در تهران، ٩۶٠ طرح افتتاح می شود. بگو بر حسود چشم سفید، لعنت سیاه.

۴- قرار است سال آینده رشد اقتصادی، نرخ تورم، نرخ بیکاری، تولید ناخالص ملی، واردات، وابستگی ارزی، سوبسید حامل های انرژی، و خیلی چیزهای دیگر با هم پایین بیایند و در عوض صادرات زیاد شود. باور کنید این ها حرف های رسمی مسوولان نظام بود.

۵- تصور کنید. فردی به نام کروبی، شجاع آل اصلاح طلبان لقب می گیرد. خنده دار است. گاهی فکر می کنم همه ما مسخره ایم. کلاه بوقی به سر و جامه سرخ به بر، دور آتش رو به خاموشی، دایره زنگی هایمان را به صدا در می آوریم و دیگر هیچ.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
تگ ها :


آخر داستان نویس

نویسنده، درمانده از کنکاش انتهای داستانش، بی هدف تایپ می کرد. چند جمله ای داستان را جلو می برد، پاک می کرد و دوباره دستی بر موهایش می کشید، خودش را به پشتی صندلی فشار می داد و شروع به نوشتن می کرد. ده ساعتی می شد که مشغول نوشتن بخش پایانی داستان بود. نباید مثل بقیه داستان ها با مردن یکی از آن دو تمام می شد. نباید عادی باشد. زنش دو ساعتی می شد که خوابیده بود، یا اقلا فکر می کرد که خوابیده.

-هنوز بیداری؟ صدای صفحه کلیدت من رو بیچاره کرد.

انگار که پایان تکراری داستان ناگریز بود. باید تمام می شد. زن داخل اتاق آمد و روی تخت نشست. نویسنده، کمی دلخور از همصحبتی نابهنگام زنش،‌ تلاش می کرد هر طور شده به فضای داستانش باز گردد.

- ببخشید، یادم رفته بود در رو ببندم. الان تمومش میکنم میام میخوابم.

- نه، جریان اصلا این نیست. تا کی باید اینجوری باشه؟ چقدر باید من تحمل کنم که تو یه سری چرندیات سرهم کنی؟

- یادت باشه، پدرت استاد من توی این چرندیات بود

- گندت بزنن تو و پدرم رو.

- خدا روحش رو آروم کنه از دست تو

برقی در چشمان زن می درخشد که نویسنده را می ترساند. انگار که از اعماق وجودش خشمی قدیمی زبانه می کشد

- خفه شو! تو میدونی که پدر من هر جا اسمی از دین و خدا و این چیزها می شنید چه دعوایی به پا می کرد. اونوقت به راحتی همچین دعایی می کنی؟ فکر کردی روحش آروم میشه؟ چند بار به تو گفت که روح نداره؟

- حالا مگه چی شده؟ راستی بیشتر از پدرت بگو. در مورد این چیزها دوست دارم بیشتر بدونم.

- تو جدا من رو دوست داشتی یا می خواستی به پدرم نزدیک باشی که من رو گرفتی؟ اصلا فکر کردی من چه مفهومی برات دارم؟

نویسنده کمی با لکنت و کم کم با تسلط بیشتر جوابش می دهد

- خوب آره، داشتم. خیلی. اصلا به خاطر تو بود که نوی کلاس های پدرت شرکت کردم.

- اصلا ول کن. من دیگه نمی تونم زندگی با تو رو تحمل کنم.

- تو امشب یه چیزیت میشه. نکنه بازهم قرص هات رو نخوردی

- قرص؟ کدوم قرص؟

- همونایی که دکتر تازه داده. که شبها بهتر بخوابی

- من تازگی دکتر نرفتم

- چرا چرا، انگار خیلی هم تاثیر داشتند. دیگه کمتر چیزی از گذشته یادت میاد

- دیوانه. من رو نترسون. لابد شخصیت داستانت بوده. من زن واقعیت هستم، توی داستانت نیستم

- نه تو بودی. خود توی واقعی. دیگه من داستان و واقعیت رو که قاطی نمی کنم. اصلا هم چه فرفی میکنه؟ همه ما داستانیم. بیخود و الکی هم تموم میشیم. اصلا نباید که آخرش اتفاقی بیفته. حالا بیا بریم قرصهاتو بدم بخوری.

- میگم قرصی ندارم. بیا بخواب. انگار بیخوابی گیجت کرده.

- باشه، ولی چند بار بخوابم؟ دو ساعت پیش با تو اومدم توی تخت. من رو بوسیدی و چراغ رو خاموش کردی بعدشم خوابیدیم.

زن، ترسیده و رنگ پریده دو قدم عقب می رود. مرد از روی صندلی بلند می شود، دستهایش را به سمت جلو می گیرد، یک قدم بر می دارد. چشم های زن تا حد ممکن باز می شوند. دست راستش را مثل سپر به جلو می گیرد و با دست چپ دنبال در می گردد. مرد خنده شیطانی وحشیانه ای سر می دهد.

- گم شو با این شوخی های بیمزه ات . داشتم پس می افتادم.

- دیدی  یه کمی ذهنت بیماره. همینه که همش فکر می کنی من یه مشکلی دارم. بذار زندگی کنیم بابا.

- دیگه با این کارت تموم

- ولی قرص هات موندن. بیا بخور

دو قرص ریز از جیبش در می آورد و به سمت زن می گیرد. زن وحشت زده، به خود می لرزد از تجسم خیالی که نویسنده یک دقیقه پیش مقابلش رسم کرده بود.

- تو جدا دیوانه شدی.

انگار آخر داستان در ذهن نویسنده شکل می گیرد. فقط چند جمله باقی مانده. از شبح و سایه و دیوار حرفی نخواهد بود. وجود خالص خودش داستان را تمام می کند. زن به در می چسبد. کلت کوچکی از لباسش بیرون می کشد. نویسنده جا می خورد. زن اولین گلوله را به سمت پایش شلیک می کند. تیر خطا می رود ولی نویسنده متوقف می شود. با خود فکر می کند که باید انتهای داستان را کمی عوض کند. به هر حال نمی شد آخر همه داستان ها او زنده بماند. اگر می مرد کسی نبود که داستان را تمام می کرد. زن مجذوب حس زیبای قدرتمندی برابر نویسنده، با لحن آمرانه ای به او می گوید که زانو بزند. مرد تمام وزنش را ول می کند و با دو زانو به زمین می افتد. دنبال راه فرار آخر داستان است. اولین بار بود که خودش را در یک داستان به خطر می انداخت. دوست داشت واقعی باشد، در دنیای واقعی هرگز زنش او را نمی کشت.

- آره الان هر دو توی داستانیم و تو قرص می خوری. روزی دو تا و بعد از هر کدوم چندساعت میخوابی.

- و تو؟

- شوهرتم. میخوام بنویسم. تو مزاحمم میشی.

- حالا واقعیت؟

- توی واقعیت تو قرص نمی خوری. همین.

- نه، من واقعا قرص می خورم. ولی مزاحمت نمیشم.

- ولی همه جریان من توی خواب اون دو نفر اتفاق افتاده

- خوب می تونه توی بیداری یا خواب خود ما باشه، به هر حال ما و اونها یکی هستیم. جهت اطلاع، حق با تو بود. از دو ساعت پیش تو پیش من توی تخت خوابیدی.

- حالا میشه بلند بشم داستانم رو تموم کنم؟

- نه، من تمومش کردم. تو گیلاس شراب هردومون سم ریخته بودم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٠
تگ ها :


رجعت :‌ کامنتی برای آرش زرتشت

امروز کامنتی برای یک پست قدیمی در مورد آرش زرتشت (که هنوز هم هر از گاهی سر و کله بعضی از جستجوگران نامش در این وبلاگ پیدا می شود) گرفتم. نمی دانم چقدر لازم است که در موردش دوباره حرف زد. سیامک عزیز، مشکل من اصلا خود آدم نیست. کاملا واضح گفته بودم که این جریان ربطی به من ندارد و صرفا به جهت "نخود نپز، نپر وسط" کردن خودم نوشته شده است. بامرام بودن ایشان اصلا ربطی به کل جریان نداشت و هدف، محکوم کردن این کپی/پیست آزارنده بود. در ضمن مرام داشتن ایشان کاملا سوای از مطالبشان است، که باز هم به من ربطی ندارد. تنها چیزی که من را کنجکاو کرده بود، هم دانشگاهی بودن ما بود که با توجه به اینکه بعضی از دوستان هم دوره این وبلاگ را می خوانند، برایم جالب بود. البته برای کسانی که نوشته هایشان را می خوانیم، لزومی به ارتباط مستقیم نیست. کاملا از نوشته ها می توان قضاوت کرد که چقدر امکان ارتباط با طرف مقابل برایمان وجود دارد. شما کافی است ٢ پست از ٣۵ درجه را بخوانید تا دلتان برای آشنا شدن با او غنج بزند. همینطور اولد فشن یا آزاد نویس یا اقلا ۶٠ درصد لینک هایی که در وبلاگ گذاشته ام. شخصیت ایشان به جای خود، همانطور که ایشان هم می توانند همه نوشته های من را ساطوری کنند و هنوز شخصیت همدیگر را له نکرده باشیم. از حرفم هم پایین نمی آیم که ایشان اولین حسی که منتقل می کنند، خویشخدابینی است. مشکلی که ممکن است بعضی دیگر هم داشته باشند، ولی می توان حرف و نوشته شان را اگر نه نیوشید، که تحمل کرد. فکر می کنم حرکتی که بر ضد ایشان راه افتاد، اصلا بد نبود. به هر حال، آزارندگی صفحه اش به من مربوط نیست. ولی این سه نوشته مربوط به تاریخ های 23 نوامبر و 7 و 27 دسامبر 2008 به خوبی نشون میده که با موجودی بجز چیزی که شما گفتید طرف هستیم. مرام در دنیای وبلاگ نویسی هم معنی دار است. و البته خواجه نصیر، دانشگاهی است که سالیان سال است آدم های مختلف واردش شده اند و از سوی دیگرخارج. ما هم وقتی وارد آن شدیم، حضرت ایشان اندک زمانی بود که خط سبزی بالای لبش شکوفا شده بود. به هر نحوی حساب کنید، این نورسته اندکی است که چون علف هرز از پهن تازه انبوه شده برخاسته. بهتر است مرامش را نشان دهد، نه عنادش را!

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٠
تگ ها :


کشند قرمز

حیف که فردا امتحان دارم. خیلی دوست دارم گزارش واره ای در مورد این لامصب بنویسم. فعلا لینک های به در بخور را ردیف می کنم تا بعدا سرفرصت منظمش کنم. از همایون عزیز هم بسیار ممنونم که من را راهنمایی کرد.

جستجو در ویکیپدیا ، عکس های گوگل از این پدیده ، یک سری دیگر عکس از CHN، اطلاعات کلی 1 ، اطلاعات کلی 2 ، خبرهایی که در ایران منتشر شده 1 2 3 4 5 6 و یک اظهار نظر عجیب وسط هاگیرواگیر دیدگاه های علمی 1 2 و این یکی هم به نظر کامل می آید و فرصت ندارم کامل بخوانمش و این یکی هم

برای امتحان دعا کنید. 110هزار تومن به نفعم میشه ها.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩
تگ ها :


ادامه عکس های کنگان

فکر کردم وقتی می شود در پیکاسا کامنت هم گذاشت، چه لزومی دارد یک پست بنویسم که عکس ها را توضیح دهم؟ می توانید اینجا عکس های دوم را ببینید

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩
تگ ها :


ادامه پریش-نویسه ها 13

١- زیبا ترین پدیده دنیا، رد ماتیک بر سیگار است، بعد از داغ ترین هماغوشی. اگر آنقدر ابله باشی که چیزی از ماتیک باقی گذاشته باشی.

٢- باز هم از ماموریت کنگان برگشتم. افتضاح یعنی حالت کنونی دریا. گریه اش می گیرد آدم. دلخراش است که بدانی آنقدر کسی کاری نمی کند تا زندگی در زیر این سطح آبی مواج، کاملا نابود شود. مجبورم باز هم بروم، گیرم که دو هفته بعد، از حالا حالم گرفته است.

٣- تزریق خون به خاطره، توان آدم را می گیرد.

۴- خاطره کلانتر جان است، گرچه همه دنیا بدانند، جهت رعایت کپی رایت عرض می شود که تکه ای از شعر یکی از کارهای محسن نامجو است.

۵- امحتان پایان ترم آلمانی، یک روز فرصت، مقدار خوانده شده، هیچ. غلط می کنم اینجا می نویسم.

۶- خدا عمرتان بدهد ای گوگل-جستجوگران عزیز. کلی مایه انبساط خاطر هستید. اگر شما نبودید که با این دو سرچ فنی، دقیق و ریزبینانه به وبلاگ من راه پیدا کنید، من چه می کردم؟ سرچ فرموده اند "داستان شـهـوت در تختخواب" و "لیسیدن همکار  ز ن" نمیدانم من بسیار احمقم یا ایشان تصورشان از سـکـس چیزی در همین حد و اندازه است. اقه‌جان درست سرچ کن اقه.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۸
تگ ها :


خاطره کلانتر جان است - 1

- مطمئنی دوستم داری، منو میخوای؟

- هیچوقت اینقد به چیزی مطمئن نبودم

و هر دو می خواستیم. از تیرکشیدن تیره پشتمان در تلاطم دستها می فهمیدیم. همهمه آبشارهای آویخته از دیوار اتاق، تهییجمان می کردند. قلبها، با کوبه های نامنظمشان فرارسیدن لحظه ای بزرگ را به انتظار بودند. در هیجان بودیم، بیم و امید. سرنوشت، نامعلوم تر از هر زمان دیگر جلوی چشمان بیرون جسته مان، مشغول رقص دور آتش وجودمان بود. همه چیز رنگ باخته بود و فقط ما، یخزده منتظر لحظه بودیم. آنی که هردویمان تجربه اش نکرده بودیم. هراس، چشمهایت را به من پیوند می زد. فقط می توانستم امید بدهم که یک تنه، بار مسوولیت را بر خواهم داشت و می دانستی که اقلا یک تنه به دوش نخواهم کشیدش و می خواستی مرا. نک و نال باد و غرش رعد، وامیداشتمان به کشف موعود بیش منتظر مانده مان. فریاد درد، خفه در گوشه و کنار شنیده می شد. سیب سرخ نیمه خورده را فرودادن شایسته بود. آتش و پوست سرخ سیب و التهاب گونه هایی که می دوید خون درشان با سرعت و خونی که می دوید آهسته و من و تو که انگار در دو انتهای یک تن واحد، به کشاکش مشغول. بارانی که تازه باریدن آغاز کرده بود و اشک هایی که آن را همنوایی می کردند و دستی کشیده شده به سمت ظرف شکلات:

- مبارک باشه

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢
تگ ها :


عذر بدتر از گناه

بدین وسیله از همه دوستانی که با جستجوی واژه منحوس و منحوط ساک به این وبلاگ وارد شدند و به یک داستان مزخرف دست یافتند، عذرخواهی نموده و اعلام می شود که تلاش صمیمانه برای جلب رضایت این عزیزان به عمل خواهد آمد. در ضمن، صفحات مربوط به این واژه به طور همزمان در سایت های دیگر قابل دسترسی است.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢
تگ ها :


معجزه واره silverlight

این رو از دست ندید! مدتها دنبال این بودم که silverlight قراره چه کار بکنه. امروز تجربه اش کردم. به سایت سی ان ان سر بزنید، و دقیقتر، به این آدرس، silverlight اگر ندارید، لینک دانلودش اونجا هست، اگر هم دارید که خودش شروع به کار میکنه. بعد از دانلود و نصب، صفحه رو refresh کنید. عکس های مستقل از هم که در مراسم تحلیف اوباما گرفته شده اند، به هم تقریبا چسبانده شدند و باعث میشه که نماهای جالبی ببینیم. have fun!

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢
تگ ها :


آه، آوار می شود بر سرت

وای بر تو اگر نفهمی که گاهی عاشقانه ترین حرف، آه است.

گوشهایت را برای شنیدنش تیز کن.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱
تگ ها :


ادامه پریش-نویسه ها 12

١- واقعا نفهمیدم چرا یک پست با تیتر ادامه پریش-نویسه ها ١١ منتشر شده بود، بدون هیچ حرف اضافه ای. خوب البته اتفاقا ایده خوبی از کار درآمده بود. تقصیر من که نبود.

٢- احتمالا بخشی به وبلاگم اضافه خواهم کرد. خاطرات چنان در روح و جسم آدم سرگردان پرسه می زنند که چاره ای جز نوشتن (بعضی) از آنها باقی نمی گذارند. خواه ناخواه هستند و جزیی از من. تلاش می کنم که گاهی بنویسمشان. (ببخشید، ترکیب مزخرفی شد این بنویسمشان)

٣- فعلا تعدادی از عکس های مسافرت به کنگان و خلیج فارس را می توانید اینجا ببینید. عکس ها کامنت های کوتاهی هم دارند، ولی بعدا نوشته ای همراه با توضیحات عکس ها در وبلاگ می گذارم. این ماسماسک های سرخرنگ هم ظاهرا جلبک هایی از نوع ناخطرناک برای انسان هستند. بعضی تحقیقات هم خرده ارتباطی بین این پدیده و سونامی نشان داده اند که امیدوارم درست نباشد.

۴- روز اول که رسیدم، دیدم که دوربینم یک قطره هم باتری ندارد. شارژر را هم طبق معمول فراموش کرده بودم. مجبور شدم تمام عکس ها را با موبایل بگیرم. گندش بزنند حافظه را.

5- گفتم حافظه، اگر کمی یاری می کرد الان 20 صفحه نوشته بودم. اول فکر کردم که کنگان آنقدر عقب مانده است که یکی از مغازه هایش تابلو زده : این مغازه مجهز به دستگاه کارت خوان می باشد. بعد فکر کردم که تهران آنقدر از بقیه ایران جلو افتاده است/رانده شده است که بقالی های دریانی بدون کارت خوان اصلا تعطیل می کنند.

6- اتفاقی سایت ابلهانه ای پیدا کردم به نام پارس لینک در ستون سمت راست می خوانید : .... افزایش قدرت زناشویی. حظ وافر بردیم، خفن افزا. احتمالا این محصولات روی روابط نامشروع و یا یکنفره کار نمی کنند. دروغ که نمی نویسند، مربوط به زناشویی است. از نکات زیبای دیگری که می توانید ببینید، آموزش سفر به دوبی است، و ترفند های هـک و اختشاش (به خدا خودش نوشته بود، من که بلدم، برای خودش گفتم) در یاهو مسنجر. انصافا یک لینک خوب داشت.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱
تگ ها :