خالی و سطحی

دو کلمه جالب داریم :

Hollow :  توخالی، مجوف، پوک، فریبنده(ربطی به بحث ندارد) و طبق babylon کاسه ای شکل، بی ارزش و بی معنی

Shallow : کم عمق، بدون ژرفای زیاد، سطحی و طبق babylon کسی که چندان درگیر گفتگوهای روشنفکری (بهتر است ترجمه شود مدرن یا حتی مهم) نیست

بهانه این حرف، راننده تاکسی دیروز است که سعی می کرد برای من روشن کند که چرا وضع مملکت خراب است و دلال ها بیشتر از فنی ها پول در می آورند. فکر می کردم که آدم های خالی بسیار تحمل پذیر ترند. "جینگیل مستون و یلخی" طی می کنند و آدم مجبور نیست برای اینکه با آنها حرف بزند زحمتی به خود بدهد، با آب و درخت و بلبل و احیانا خواننده های زپرتی حال می کنند و از سرشان هم زیاد است. منظورم این نیست که آدم های جدی نباید با این چیزها حال کنند، ولی اقلا در کنار حالیات فوق چیزهای دیگری هم دارند. آدمهای خالی معمولا زیاد آدم را اذیت نمی کنند. به راحتی می توانی بگویی : خوب طرف اینجوریاست دیگه! و بگذری.

امان از آدم های سطحی! در هر بحثی تا ختنه گاه دخول می کنند و هنگام خروج یا خودشان قفل کرده اند و یا بحث. نمی دانند از کجا به چه می خواستند برسند. حرف هایشان از case study های ابلهانه دوست و آشنا فراتر نمی رود و معمولا چنان از "مردم اینجوری هستن" حرف می زنند که انگار خودشان از مردم نیستند (این مورد آخر کم و بیش بین اقشار عمیق تر هم وجود دارد). دلایلی که برای خود می بافند را نه می توان رد کرد و نه اثبات. و مشکل اصلی اینجاست که اگر سکوت کنی باید به زور تایید بدهی تا طرف از حالت قفل، خارج شده و تو برای جلوگیری از نعوظ مجدد و ورود به بحث، ضامن او را پیدا کنی.

دوستی داریم که در یک مهمانی با پدر دوستی دیگر (به اتفاقی ناخوشایند) طرف صحبت شده بود. می خواست تقصیر افت تحصیلی را به گردن دانشگاه و اوضاع آن (حدود سال 80-81) بیندازد. پدر محترم هم در جواب گفت : شعور سیاسی هم که ندارید. و درسی به من داد که هرگز وقتی احساس عمق نمی کنم با کسی که احساس عمق می کند وارد بحث نشوم، هرچند که چندین برابر او عمق داشته باشم.

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳۱
تگ ها :


 

این عکس را دیدم و به یاد کارتون چوبین افتادم،البته یاد بدمن کارتون که برونکا نام داشت. یادتان هست؟

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳۱
تگ ها :


فارست گامپ

یاد فیلم فارست گامپ افتادم، جایی که قرار است با رییس جمهور (یادم نیست کی) ملاقات کند، در اتاق انتظار میز آبجو بود و او شروع به نوشیدن کرد. وقتی موقع ملاقات شد، حسابی به خودش می پیچید. رییس جمهور از او به خاطر رشادت هایش در جنگ تقدیر کرد و `پرسید  چه احساسی داری یا اینکه حالا که از جنگ برگشته ای چه کار می خواهی بکنی. این ابله دوست داشتنی جواب داد :  I like to pee

دوست دارم وقتی در مورد چیزی نمی خواهم حرف بزنم، یا حرف و احساسی ندارم به همین راحتی جواب بدهم. I like to pee

و تازه هنگام درخواست رییس جمهور برای دیدن جای مجروح شدنش، بدون سوالی شلوارش را پشت به او پایین کشید و نشان داد. کارش زیبا نبود؟

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳٠
تگ ها :


وقتی که اصلا نمی دانیم چه می خواهیم...

سـ.کـ.س می خواهیم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩
تگ ها :


HIGH ALERT

دیروز حدود ساعت 6.5 به طرف خانه راه افتادم. بازی پرسپولیس-سپاهان تمام شده بود ولی قوم استادیوم رو هنوز به شهر نرسیده بودند. ترافیک در مینیمم و حساسیت در اوج بود. تقریبا همه جا ماموران نیروی انتظامی پخش شده بودند. معلوم بود که شهر از شادی تماشاچیان بی نصیب نخواهد ماند. تا اینجا اشکالی نداشت ولی وقتی کار خراب می شد که ماموران تذکر می دادند که مردم شادی نکنند! پرچم ها را داخل ماشین ببرند و وانمود کنند که هیچ اتفاقی نیفتاده است. فکر می کردم که کار بسیار اشتباهی است. هولیگان ها تقریبا در همه دنیا وجود دارند ولی حتی در مرکز آنها (انگلیس) با وجود وضعیت high alert  پلیس مانع شادی مردم نمی شوند، البته با خشونت به شدت برخورد می شود. فکر می کردم که کاش اینجا هم پلیس آنقدر ظرفیت داشت. امروز عکس شیشه های شکسته ماشین های خبرنگاران را در استادیوم دیدم. به تمام افکار دیروز شاشیدم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩
تگ ها :


از خیلی قبل تر ها

این را ده بار نوشتم و پرشین بلاگ خوردش و یادم رفت دوباره بنویسم. برای تولدم دو کادوی توپ گرفتم. یکی دوربین عکاسی سونی w700 از مریم جان! و دیگری چاقوی سویسی از رییسم. عکس هر دو را اینجا گذاشتم.

 

 

 

 

خوب معلومه با دوربینه عکس گرفتم ولی نمیتونم با دوربین از خودش عکس بگیرم. عکس ها و مشخصاتش اینجاست (لینک)

 

 

 

در ضمن این رو از روی عقده نوشتم. همین! 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۸
تگ ها :


باکـونون حکیم!

 " پس آن اندازه فروتن نگردید که مرکب رهوار دیگران باشید و نه آن اندازه مغرور که همه را مرکب خود بپندارید، پس اندازه نگاه دارید "

                اسفار باکـونون - باب 3 (اخلاق) - آیه 23

" من برای شما انتهای نیاز هستم، هرگاه به جایگاه من رسیدید بی نیاز خواهید بود "

                 اسفار باکـونون - باب 1 - آیه 2

" زمین نابود می شود همانگونه که هر چیزی، حتی مومن ترین به من هم نخواهد رسد، و آنگاه در جایگاهی بالاتر شما را به انتظار نشسته ام "

              اسفار باکـونون - باب 12 - آیه 48

باکـونون فیلسوفی است که شاید دیوانه باشد ولی آن اندازه در پریشان گویی پیشرفت نکرده که پیروانی داشته باشد. او در حدود 1960 در برمه در گذشته است. ظاهرا حرامزاده ای دورگه (هلندی-تایلندی) بوده است. دولت برمه تمام کتابهایش را سوزاند (سال 1968) و پیروانش را (فرقه ای کمتر از 60 نفر) از کشور اخراج کرد. اکنون این فرقه وجود خارجی ندارد. اسفار او هم جسته و گریخته در بعضی خاطرات به جا مانده آمده است و اخیرا در یک حراجی چند دست نوشته از او به قیمت نه چندان زیادی فروش رفته است. او بیشتر مانند یک مرتاض زندگی کرد. هرگز ازدواج نکرد و سایرین را هم به شدت نهی می کرد. از اندیشه آخر کار دنیا، وجود آدم ها را غیر ضروری می دانست. پایان دنیا را تا 50 سال بعد تصور می کرد.

جالب است که از او نشنیده ایم نه؟

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٥
تگ ها :


 

ننوشتن اصلا جالب نیست باور کنید! دوست دارم همیشه دفتر و خودکار دم دستم باشد که هر جا هر چیزی به بیت سوم ذهنم رسید بنویسم. بیت چهارم آمادگی حذف است! ولی 2-3 روزی می شود که بدجوری دچار قلقلک این جریان هستم.

عنوان دیرهنگام : بد آمدن و خوش آمدن

خیلی وقت است که مرزهای خاکستری من دارند از بین می روند. از کسی که بوق می زند بدم می آید و از کسی که.... نمی دانم چه کار خوبی می توانم بگویم، ولی خوشم می آید. می ترسم که این بیماری به دایره دوستان هم کشیده شود.

چند روز پیش با مریم در حال رد شدن از کوچه پرترافیک خودمان بودیم، یکی از رانندگان محترم فاصله 20 سانتیمتری با ماشین جلویی را پر کرد تا خدایی نکرده ما نتوانیم رد شویم. به مریم گفتم : این ...کش احساس می کنه اگر 20 سانت فاصله داشت مثل اینه که سرش از طرف بیرون اومده میترسه پولش حروم بشه. خوب کلی هم خندیدیم ولی بعدا فکر کردم که این ناراحتی ها من از کجا شروع شدند؟ چرا با توضیح 2 دقیقه ای یک نفر اعصابم به هم می ریزد؟ چرا حوصله کسی را ندارم؟ چرا از دوستانم فاصله گرفته ام؟ چرا مثل قبل (البته نه خیلی قبل) راحت نیستم؟

خطر بزرگی من را تهدید می کند. باید جلوی این احساسات پر رنگ را بگیرم.

هنوز از دیدن دوستان قدیمی و جدید شدیدا خوشحال می شوم، ولی وقت کافی برای آنها نمی گذارم. از آنها خوشم می آید، ولی باز هم بی دلیل و با دلیل آنها را به نقد می کشم. تازگی ها فهمیده ام که در واقع خودم را به گوشه رینگ نقد برده ام. مغرور و کله خر شده ام. 

یاد شوایک افتادم (نقل به مضمون) : سروانی در پادگان بود که شوایک لقب "نصف کـون خر" به او داده بود. آدمی مغرور و خودبین که هیچ کس را جز خود قبول ندارد و بیخودی داد و قال راه می اندازد و درجه بالا و سواد کمی هم دارد می شود "کـون خر" و این بابا که فقط سروان است و هیچ هم بارش نیست منطقا می شود "نصف کـون خر"

کم کم دارم به درجه مذکور ارتقا می یابم. باید مواظب باشم... 

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤
تگ ها :


عکسهای یک سقر فوری

سلام یک مسافرت فوری! رفتیم به شیراز و برگشتیم. بعضی از عکس های این مسافرت اینجا (لینک) هستند

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۱
تگ ها :


نوشتن از احساسات بدون هیچ حسی

سلام. چندمین بار است که همه نوشته را پاک کرده ام و کلا نوشته جدیدی را شروع کرده ام. مغزم یاری نمی دهد. چیزی ندارم بگویم و گفتنی ها حرف هایی برای همگان نیستند. در جایی و با نامی گفته خواهند شد... به زودی. و شوایک احتمالا به زودی به نوشته هایی از کتابش تبدیل خواهد شد. شوایک از خود کم شده است. شوایک بزرگ نشده ولی خراب شده است. شوایک دادش در نمی آید ولی سینه اش سنگین است. شوایک خسته است و دلزده، به دور خود می گردد برای راه فرار از خود. شوایک از بوی تن "او" لذت می برد و همه وجودش "او" را می خواهد ولی نمی تواند مثل گذشته با او باشد. شوایک "بد" شده است. شوایک دیگر سراپا محبت نیست، غرور شده است و خودخواهی. شوایک می خواهد چند وقتی ساکت بماند ولی نمی تواند. هیچ روی سینه اش سنگینی نمی کند ولی نفسش در نمی آید. شوایک هنوز بدون "اما و اگر" دوست می دارد، ولی نمی داند چرا نمی تواند بدون اما و اگر زندگی کند. شوایک تحمل بار نتوانستن هایی است که می خواست بتواند. شوایک تکرار درد هایی است بی دلیل. شوایک هنوز می خواهد در نازک صورتی رنگ گم شود و در اطراف هاله جست و خیز کند. نمی تواند. شوایک از خود فرو افتاده است.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠
تگ ها :


مواظب باشید!

سلام.

1- اول جریانی از چند روز پیش در اصفهان: همکاری دارم که دخترش در اصفهان درس می خواند. به پدرش گفته بود که یکی از دوستانش در حال فرستادن SMS در خیابان راه می رفته که نیروی انتظامی عزیز ما او را گرفته و به ماشین برده و تمام SMS های او را بازرسی کرده و بعد از اطمینان از اینکه مشغول گناه نبوده، رهایش کرده است. البته 10 ساعت بوق مشغول اداره شکایات این نیرو باعث شد همکارم نتواند جریان را اطلاع دهد. ( به کی؟ نمی دانم! فکر می کرد شاید خبر ندارند!!)

2- جریانی از 2-3 روز پیش در روزنامه ها:  سردار احمدی مقدم، که سابقه خوبی در جاکش پروری درون گروهی دارد، اعلام کرده که بسیاری از شرکت ها تحت پوشش نام شرکت زنان و دختران را جذب می کنند و از این گونه شرکتها شکایاتی نیز دریافت شده است. نتیجه گیری اینکه لازم است از شرکتها بازدید شود که نکند منابع فساد جدید جامعه باشند!

کم کم نیروی انتظامی فعالیت خود را به زندگی های کاملا خصوصی گسترش می دهد و چشم بر فساد روزافزون درونی خود می بندد. سردار در زندان است و رئیس به تنهایی جور او را می کشد. اگر دختر بودم آرزوی مرگ می کردم به جای اینکه به عنوان "روسـپی" دستگیر شوم و بعد با 6 همنوع!!! مشغول ادای فریضه "نود پرایر" شوم. کم کم باید مطمئن شویم که شب با لباس کافی می خوابیم و کار زشتی نمی کنیم که ظاهرا آدم نباید با آشنایان و محارمش کارهای زشت زشت کند.

 از نیروی انتظامی می ترسم. به بهانه های مختلف باید مردم را زیر کنترل بگیرند. اصلا مهم نیست چکاره هستند یا تو چه کار می کنی، باید مواظبت باشند که نکند کاری نکنی، هیچ کاری!

اجازه سگ گرسنه ممکن است دیگر حتی به دست صاحبش نباشد. همانطور که سرداران عزیز دارند به همه ما نشان می دهند که در صورت گرسنگی زنده و مرده هیچ کس برایشان تفاوتی ندارد. 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۸
تگ ها :


امروز خالی من

سلام فقط نگویند چلاق شده ام!

امروز برای خرید مارلبورو ( به عکس وبلاگ مراجعه شود) به نزدیکترین دریانی رفتم. فروشنده جوان و ورزشکار! از بزرگترش پرسید : مارلبورو قرمز 2200 تومنه ؟ 

بزرگترش : نه 1500 تومن

فروشنده : آها اون مدیوم بود. (به من) فرقشون چیه؟

من : فیلتر مدیوم یه کمی بلند تره

ف: ها یعنی برای سلامتی بهتره.

م: (صدای موهومی از حلقم بیرون اومد) لابد.

اومدم بیرون. ملانقطی (لغطی، نون قحطی، باور کنید همه رو شنیدم) بودنم گل کرده بود حسابی.

م : (با خودم) لابد مارلبورو قرمز برای سلامتی خوبه که مدیومش بهتره! تازه چقدر اعتماد به نفس دارند مردم که به این راحتی تو رو توی منگنه میذارن که چرا سیگار می کشی! خوب نیار من نخرم

و البته از اونجا که بیرون اومدم داشتم به این نوشته فکر می کردم و به طرز مسخره ای به این نتیجه اخلاقی رسیدم که حتی میشه "من" رو مخفف کرد. 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢
تگ ها :