جهنم دانلود

من شدیداللحن هیجان زده ام. اینجا را ببینید! تعداد دانلود ها و نرخ دانلود در دقیقه برای نسخه ٣ فایرفاکس محبوب ما!

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩
تگ ها :


تفاهم پسا-ساختارگرایانه نوشته های بی ربط

حقیقت تلخ و کلیشه ای : فقط ١ بار زندگی می کنم

واقعیت موجود : با وجود همه غر زدن ها و انتقاد از در و دیوار، فعلا دارم از همین یکبار لذت بسیار می برم.

 

تیتر ٢  -  ترکیب چند نوشته :‌ راه نویس ۶

آخ نامرد! خشک؟ اقلا صابون بزن حالا که کف ریش تموم کردی.

 

تیتر ۳  -  ترکیب چند نوشته : خانمهای محترم

بدین وسیله از تمامی خانم های محترم خواهش می شود اگر به سن مدونا رسیدند و از اندام او برخوردار بودند مانند او لباس بپوشند.

تو کلاریفای، حرف من ‌به این مفهوم نیست که اگر برخوردار نبودند مثل او نپوشند، بلکه اگر چنین اندامی داشتند، خمس و زکات بر آنها واجب است و آن ضعیفه به حق بیش از متوسط کل خلق مسلمان خمس و زکات خود را پرداخت کرده است.

 

تیتر ۴  -  ترکیب چند نوشته : چرا می نویسم؟

اوایل فکر می کردم نباید هر چرت و پرتی را که به ذهنم می رسد بنویسم. الان دیگر مثل قبل فکر نمی کنم. در نتیجه...

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩
تگ ها :


بهترین

اصلا همان بهتر که همه چیز همین طوری است. نه؟

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩
تگ ها :


 

خوب حالا اگر اسم وبلاگ رو بذارم اسگل نویسی های یک کودک مبتلا به قلمبید دوطرفه ران دلتان خنک می شود؟

شوایک انسان زیباست.

همانی است که بر سر صلیب حتی نیچه هم می گوید به او بنگرید

زندگی را آن طور که می خواهد می بیند و می گذراند و بدون اینکه بخواهد طنز را در آن جاری می کند.

بلند آوازه باد نامی اینچنین!

حالا خوب شد که خطبه دمشق دوباره تکرار شد؟

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۸
تگ ها :


روز بخیر آقای ناباکوف

گرگور زامزا

تنها و بی صدا

با شاخک هایی فرو افتاده و کرکهای پلاسیده دست و پایش

و نصفه سیب گندیده فرورفته در کمرش

به راحتی می تواند الان در گوشه ای مرده باشد

همه قبل از مرگش فراموشش کرده اند

ممکن است گرگور زامزا های ما هم  رقت بار گوشه ای افتاده باشند

نمی دانم چرا از دیروز در این فکر هستم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۸
تگ ها :


4

١- امروز کودک درونم جریحه دار شد. دیر شرکت رسیدم و رییس به موقع آمد و من نتوانستم FIFA '08 بازی کنم.

2- لطفا به جای عطار، حغرافی بخوانید. هفت شهر عشق، پاریس، ژنو، نیو یورک، میامی، سیدنی، رم، میلان ( هفت عدد کثرت است) و چند شهر دیگر هستند.

3- امروز روز دانلود فایرفاکس است. اگر عهدنامه (pledge) را با فایرفاکس امضا کرده اید امروز روز وفاست، آمار جالبی هم هست، یک میلیون و هفتصد هزار نفر شامل 8300 نفر از ایران، امروز باید دانلود کنند.

4- از عدد 4 که seven segment  ها می نویسند، خوشم می آید. یادآور خاطرات خوبی است.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۸
تگ ها :


 

پ.ن: وقتی کفرت از کار بالا اومده و مخت هنگ کرده هوس چشمه می کنی و میگی...

 

و می نوشد از آن مردی که می گوید

امشو شو شه لوپک لیریلونه

 

پ.ن: این وبلاگ رو می خوندم نوشته اش برایم جالب بود

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٧
تگ ها :


کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم

پلک هایم را باز می کنم

نور از فضای بین یک هشت بزرگ و یک قلب واژگون، چشمانم را میزند

چشمها را می بندم و منتظر می مانم

تا قلبک معکوس من را در خود غرق کند

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٧
تگ ها :


سوالات غیر مترقبه دیروز

١- خیلی دوست دارم بدانم چرا ما که این همه فرهیخته ایم و از وقتی کسی در کل دو عالم حتی تار صوتی نداشت، تار و تنبور و باربد و نکیسا داشتیم، و چند گونه منحصر به فرد موسیقی داریم که هیچ جای دیگری نیست، و بزرگانی که اقلا خودمان فکر می کنیم بسیار بزرگ بوده اند (که در زمینه موسیقی ما بوده اند) و آنقدر آدم ساز به دست در داخل و خارج کشور داریم و آنقدر موزیک جفنگ می سازند که از شنیدن آن هم کم می آوریم، چرا سالهاست دو - سه تا آهنگ قشنگ نداشته ایم که هم نوازنده خوب باشد و هم یک کیبورد کار همه ارکستر را نکرده باشد، هم شعر جا افتاده باشد و هم آهنگساز مسلط و خلاصه در حد استاندارد اروپا و امریکا برای ورود به یک چارت باشد؟

2- ببخشید یک سوال برام پیش اومده، شما لیست هفت شهر عشق رو دارید؟ جدی میخوام بدونم کدوما بودن؟

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٧
تگ ها :


سردار زارعی آزاد شدند

بله باز هم مدارک کافی نیست! کی گفته بود ۴-۵ نفر بودند آنهم بدون لباس در حال نماز؟ نه آقاجان فقط ۴ تا مومنه بودند تازه حاجی پیش نماز نبوده، پس نماز بوده البته شک هست که اگر بدون لباس بودند، قصد حاجی حظ بصر از "ویو"ی حاصله از پس نمازی بوده باشد، ولی در فیلم برداری های انجام شده، درست نمی شد تشخیص داد که لباس داشته اند یا نه. بعد تازه اگر حاجی اینها رو به قصد ثواب خانه نمی برد، ممکن بود توی خیابان منتظر آدم ناباب شوند و مراسم خاک توسری به جا بیاورند که با درایت حاجی مشکل حل شد. از همه اینها بدتر، چرا با تنزل بازنشسته اش کردید؟ اصلا چرا بازنشسته؟ حالا به فرض که طبق این شوخی پیرمردی قدیمی،‌ نه با یک زن، که با چند زن نشسته حرف زده، چرا توی حکم این را تاثیر می دهید؟ ایشان نمونه مدیران خدوم و مومن این نظام هستند و برخورد این چنینی با کسی که رفیق شفیق و یار غار (باز هم فکر بد کردید؟ هر غاری که غار نیست) قاضی مرتضوی است، هم بی احترامی و هتک حرمت آنها و هم خطرناک است. نگفتید قاضی عصبانی می شود؟ بیرون رفیق دارد و با مقامات عالیه که هنوز هویت آنها پوشیده است همدم است؟ دیگر ریسک نکنید اول بنا را به نیت خیر بگذارید. حالا آبروی خودتان رفت. خوب شد؟

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٧
تگ ها :


بازهم ....

همکار جوانی دارم که دانشجوی سال دوم مکانیک آزاد ساوه است و شان نزول نوشته در مورد پارازیت هم ایشان بوده اند. البته در مفهومی کلی تر از او حرف دارم، ولی مثال عملی من او خواهد بود. این همکار ما انگار تازه و داغ از باسن شاعرانه آسمان فرو افتاده است. و بدتر از همه آنکه وقتی بدون تعارف به او، من و رییس شروع به غذا خوردن می کنیم، همکاسه ما می شود. این آقا برای من نمایش نسل جوان سرگشته است. انتهای علاقه او MP3 player و ماشین و آهنگ های جفنگ است. آخر اطلاعاتش قیمت گوشی موبایل و چرت و پرت های کوچه بازاری است. مطالعه او از درس فراتر نمی رود و مسوولیت پذیری حتی در حد بز ندارد. او سمبل شکست آموزش دولتی جمهوری اسلامی است. هرگز نمی توانم به او نزدیک شوم مگر آنکه از خودم کم کنم. او هم در مورد من همین را می اندیشد! ولی مشکل من دیگر وسیع تر از این حرفها شده است. مشکل همه آدمهایی هستند که اینجا می بینم و نا امیدی روزافزون (واو!) برای اصلاح این انسانها. کسانی که هموطن من هستند و هر روز آنها را می بینم و به جز تعداد کمی، بقیه حتی خاکستری هم نیستند، شاید من زیاد سیاه می بینم ولی دست خودم نیست. نمی توانم اشمئزاز (واو! خوب بگو بیزاری) خودم را فرو بخورم. در خیابان سریع راه می روم تا کمتر زجر بکشم. مشکل اینجاست که من فکر می کنم یک ایران خالی از این انسانها جای خوب و زیبایی برای زندگی است، ولی چه کنم که وجود دارند؟ مشکل من اینجاست که می دانم هر جای دیگری هم ممکن است همین افکار و احساسات را در من زنده کند، ولی خوبی قضیه اینجاست که جای دیگر نامش ایران نیست. نمی توانم بگویم میهن پرست نیستم (و البته به مفهوم خاک و سنگی آن، نیستم) و می دانم که اگر روزی از اینجا بروم، چیزهایی جا خواهم گذاشت که شدیدا دلم برایشان تنگ خواهد شد. ولی نمی خواهم اینجا بمانم

ای کاش می شد آدمی وطنش را با خود ببرد هر جا دلش خواست.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٧
تگ ها :


یادی از چندسال پیش

چندسال پیش که قهرا کوچکتر از حالا بودم ولی بیشتر احساساتی، و در دوره ای که با خودم هم مشکل داشتم،  به خانه پدری پناه برده و دست از دنیا شسته، سودای سیه روزی خاندان در سر و وسوسه خودسوزی در دل (زیاد جدی نگیرید، ولی کم هم جدی نبود) با استفاده از diskman سینا (داداش کوچکم) آهنگی از متالیکا را که خیلی دوست داشتم گوش می دادم و حالی روحانی بر من برفت که محراب به فغان آمد، دچار حمله عصبی دلنشینی شدم که از صدای نفس نفس زدنم، خاندان به درون اتاق ریختند و هدفون از گوشم برگرفتند و به شتم کامیار که بیخیال روی تخت نشسته بود، خشم و شتم رواداشتند و ابوی گرامی را از شرکت به خانه طلبیدند تا انتقال به بیمارستان حاصل آید. من هم با تنی درهم پیچیده و یخ زده با دستهایی کاملا مشت شده، به گریه افتادم. و اما آن شعر آن آهنگ که از امروز صبح در سرم صدا می کند و هنوز دوستش دارم:


And now I wait my whole lifetime
For you

I ride the dirt I ride the tide
For you
I search the outside search inside
For you

To take back what you left me
I know Ill always burn to be
The one seeks so I may find
And now I wait my whole lifetime

Outlaw of torn
And Im torn

So on I wait my whole lifetime
For you

The more I search the more my need
For you
The more I bless the more I bleed
For you

You make me smash the clock and feel
Id rather die behind the wheel
Time was never on my side
So on I wait my whole lifetime

Outlaw of torn
And Im torn

Hear me
And if I close my mind in fear
Please pry it open
See me
And if my face becomes sincere
Beware
Hold me
And when I start to come undone
Stich me together
Save me
And when you see me strut
Remind me of what left this outlaw torn

تکرار های شعر برای سهولت قرائت ما یحمل المعانی حذف شده اند (واو)

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦
تگ ها :


kermetololia

شاید اسم این بیماری را نشنیده باشید،‌ نوعی مرض لاعلاج است که وقتی بسیار زیاد کار دارید و چیزی برای نوشتن ندارید، وبلاگ نویسی تان شره می کند و الکی این را می نویسید یا مشابهش را

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٥
تگ ها :


 

حکایت درد من و  غم تو

قصه تگرگ و خنجر است

کاملا بی ربط

 

پ.ن : واقعا کاملا بی ربط، از سر بی حوصلگی بود

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٢
تگ ها :


فواید پارازیت ها

شخص/موج/موهوم هایی به نام پارازیت وجود دارند. این گونه "چیز" ها تاثیر جالب و چالش برانگیزی بر زندگی ما دارند. ما را وادار به واکنش، فرار، تعامل و یا کارهایی دیگر می کنند. پارازیت ها معمولا به نام انگل هم شناخته می شوند، که در مورد خاص امواج چندان تعبیر جالبی به نظر نمی رسند.

پارازیت ها باعث می شوند که ما دلزده/خسته/عصبی/غمگین یا "چیز" دیگری شویم. ولی کارکردهای مثبتی نیز دارد.

در مقابل یک پارازیت چه می کتید؟ می توانید یکی از این راه ها را انتخاب کنید

1- ایستگاه گیرنده موج خود را عوض کنید. تبریک می گویم، اگر موفق شدید ایستگاهی بدون موج مزاحم پیدا کنید. دیر یا زود با حرکت شما یا شرایط جوی یا "چیز" دیگری یک پارازیت جدید به سراغ شما می آید.

2- گیرنده خود را خاموش کنید. خود را از "چیز"ی محروم می کنید که "چیز" دیگر پیوسته به آن به سراغتان نیاید. اگر عاقل باشید این کار را نمی کنید.

3- مرکز تولید "چیز" مزاحم راقطع کنید. اگر سشوار باعث پارازیت رادیو شد، سشوار را خاموش می کنید نه رادیو را. ولی نمی توانید زنان و مردان را از بچه دار شدن باز دارید. چون به هر حال می دانید که منظور من از این نوشتار انسان ها هستند.

4- فیلتر کنید! به همین راحتی. بگذارید پارازیت باشد و شما هم باشید و شمشیرزن چپ دست هم باشد. اگر پارازیت را نشنوید/نبینید/محل نگذارید، دیگر نیست. آدمی که اذیتتان می کند، فیلتر کنید. انگار که نیست. حسابی توی اعصابتان است، می دانم. ولی وانمود کنید که نیست. اقلا خودتان/مان اذیت نمی شوید/یم.

پارازیت گاهی چندان چیز بدی نیست. باعث می شود به درجه بالاتری از ثبات، انعطاف، تاثیر ناپذیری، مقاومت و "چیز" های احتمالا خوب دیگر برسید.

پ.ن 1: این نوشته صرفا یک تذکر به خود بوده و ارزش دیگری ندارد.

پ.ن 2: از این "چیز" خوشم می آید، آدم را خوب معلق نگه می دارد.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٢
تگ ها :


 

کاش در پناهم دردهایی بود که لحظه را در زندگی تباه می کرد که نتوانم با آسودگی زانو به بغل گرفته غروب تک هجایی را از روزنه آشتی ناپذیر پرده ضخیم پشت به دیوار بمکم و به سمت شیشه خاک گرفته چراغی که در غروب آخرین روز آشنایی با هم افروخته بودیم تف کنم. خدایان ایزیس و اوزیریس شهادت به رفتار من داده اند و زرتشت هنوز هم از نیکی آن می گوید و چه حکیمانه تخم بر سنگفرش می ساید آن خسته کج کوله که من همچنان در زیر بهت، خروار خروار خاک نساییده را به پیشانی سوده ام و هنوز در پیچ گم و هیچ کیستی روانه ام و هرگز دستگیری نیافته ام که بطلان خیال را با ظلام چشمانش بر کوهی بلند در نفخه بدمد.

آه ... خوب شد؟

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٢
تگ ها :


مسافرت ارتحالیدی

گرچه نخ نما شده، ولی هنوز هم چه می کند این واژه ارتحالیدی! عکس های مسافرت ٣-۴ روزه به سرعین-اردبیل، جالبند.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۱
تگ ها :


احمقانه نویسی

دلیل اینکه چند وقت است احمقانه می نویسم چیست؟ هنوز نتوانسته ام درست بفهمم؟ شاید هم چرا!

- سبز زیبای خزر از لجن و جلبک هرزه آن است.... هرزه باش

- بلندترین پیشانی ها حتی به کـون آسمان هم نمی رسند.... کرم خاکی باش حالشو ببر

اینها را هم از اسفار باکنون درآوردم!

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٠
تگ ها :


راه نویس 5

اگر با یک تلسکوپ بسیار بسیار قوی، به یک جایی در آسمان نگاه کنی، اتفاقی را که چند صد هزار سال پیش رخ داده و هنوز نورش به زمین نرسیده، می توانی ببینی. احمقانه است

اگر با چند صد برابر سرعت نور راه بیفتی و دور دور بروی، بعد با همان تلسکوپ زمین را نگاه کنی، می توانی دایناسور ها را ببینی، باشکوه است و احمقانه.

نمی دانم چرا دانشمندهای اسگل و بیکار دنیا از این ایده ها می بافند.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٠
تگ ها :


راه نویس 4

-دیالکتیک چیست؟

-رخت سفید بر تخت سیاه

انتهای فلسفه سانتیمانتالیستی ابلهانه فهیمه رحیمی

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٠
تگ ها :


راه نویس 3

سرت با آن گونه های خوشتراش و لبان شهـوانـی روی شانه ام بود

خواب بودی و عمیق نفس می کشیدی

کاش این جاده هرگز تمام نشود

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٩
تگ ها :


راه نویس 2

garcon : weiswein oder rotwein

man : weisrot bitter

garcon : oh shit! you are amercian too

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٩
تگ ها :


راه نویس 1

بزرگراه همت ، بیلبورد فرهنگی که مرا دوباره به نماز خواندن واداشت :

سحر گنجشکان در جیک و جیکند

به تسبیح خدای لاشریکند

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٩
تگ ها :


از 35 درجه

آدم به بلاگرها عادت می‌کند،‌ باهاشان خو می‌گیرد،‌ نازهایشان را می‌فهمد و تکه‌هایشان را یاد می‌گیرد. گاهی یک جمله از یکی می‌خوانی و غرق لذت می‌شوی،‌ کِیف می‌کنی،‌ بعد به نفر بغل دستی‌ات نشانش می‌دهی،‌ می‌گوید خب که چی؟ کجایش خوب بود؟ چیَش متفاوت بود؟ آدم دمغ می‌شود،‌ یاد می‌گیرد که هر بلاگری،‌ هر مطلبی را نباید همه‌جا مطرح کرد،‌ باید تنها بود با بعضی‌ها، وبلاگ است،‌ باشد، عمومی‌ست،‌ باشد، تو با او تنهایی اما، تو با او در یک اتاق دربسته،‌ غرق در مشترکات و تفاهمات زیربنایی نشسته‌اید و گپ می‌زنید و کِیف می‌کنید،‌ هیچ کس دیگر هم ازاین لذت خبر ندارد، درست مثل این‌که عزیزی را گوشه‌کناری در یک میهمانی پیدا کنی و نفری یک ته لیوان ویسکی با یخ زیاد دستتان باشد و مزه کنید و همینطور که به دیوار کنارتان روی یک پا یک وری تکیه کرده‌اید و پاهایتان را ضربدری گذاشته‌اید، در میان هیاهو از سکوت و آرامش دونفره لذت ببرید.

بعضی وقتها چیزهایی می خوانم که می گویم کاش من این را نوشته بودم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٢
تگ ها :


لاطائلات می بافیم

خیلی به خیال خام خوردن خنده ات نباش

وقتی پشتم به تو باشد هم می فهمهم داری مسخره ام می کنی

---------------------------------------------------------------------------

وقتی چند روز مداوم آپدیت نمی کنم، نگران می شوم. انگار که وظیفه ای عقب افتاده باشد. انکار نمی کنم که دنبال یافتن خواننده هم هستم و انکار نمی کنم از اینکه آنقدر خوب نیستم که خواننده هایم زیاد شوند، ناراحتم. انکار نمی کنم که هنگام تایپ فکر می کنم که خوب می نویسم ولی هنگام مرور یا بعد از پست کردن، حس می کنم این جفنگیات را خودم هم نخواهم خواند. خوب هر آدمی مشکلات خودش را دارد و من هم به این صورت خاص بیمار هستم. کاش می شد یکی از این ٢ راه را انتخاب کنم

١- خوب و مفید و به درد بخور بنویسم.

٢- اصلا ننویسم.

انگار فعلا همین است که می بینیم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۸
تگ ها :


اندر حکایت انقلابات اندرونی و انبرونی

- لطفا بعد از شنیدن بوق پیام خود را بگذارید.

- سلام یا مقلب القلوب و الابصار. عزض مختصری داشتم. می خواستم خواهش کنم اگر ممکن است چند روزی اجازه بدهید ما انقلابیده نشویم تا بلکه بفهمیم خودمان می خواهیم چه کار کنیم. چند روز فرصت بدهید و ما را منقلب و تقلبی نفرمایید. با تشکر

چند لحظه بعد ...

- بفرمایید

- سلام حضرت حق صحبت می کنند

- بله سلام ببخشید مصدع شده بودم که...

- شما به علت دخالت در امورات غیر مربوطه و غیر محوله و نیز مداخله در امور دنیوی و اخروی خلق من و کفر ورزیدن به ذات اقدسم به سوسک تبدیل خواهید شد، و از ذریه شما نیز تا ده پشت سوسک زیر خاک خواهند بود، و من بعده تا بیست پشت رنگ مسلمانی نخواهید دید. صدق الله العلی العظیم.

- ولی نه به خدا منظورم این نبود که ... جیر جیر ...

خوب این رفیق ما درست در لحظاتی که فکر می کرد دارد سوسک می شود تبدیل به جیرجیرک شد که بفهمیم ما اصلا بعد از اینکه حکم سوسک شدمان هم صادر شد می توانیم تبدیل به چیز دیگری شویم و خلاصه اینکه اصلا نباید دست ما باشد که چه گهی می خواستیم بشویم و چه شدیم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٦
تگ ها :


خالی شدید

سلام. امروز شنبه است. خالی ترین روز هفته. شدید به فکر مسافرت هستم. روزهایی که کار کمی دارم بدتر از روزهای پرکار هستند. تمایل شدید به نوشتن دارم ولی انگار جلوی مغزم یک کاغذ A4 کاملا سفید گرفته اند. فقط دارم کلمه هایی را که به منتهای تاریک ذهنم می رسند، تایپ می کنم. احساس هرزگی و آوارگی زندگی امانم را بریده، فقط به فرار فکر می کنم، نه حتی راه برون رفت! به زمین و زمان بدون هیچ دلیلی فحش می دهم. خودم را با چیزهایی که تا سر حد امکان بیخود باشند و فکر را مشغول کنند درگیر می کنم. (تازه وقتی می نویسم برمی گردم غلط گیری می کنم، چه غلط ها!)

دچار نوعی پـ.ریود به نام پروئید پست  ناتورال (Post Natural Peroid یا PNP) شده ام. ظاهرش شبیه نوعی ترانزیستور است که ساختمانش یادم رفته. وقتی تمام حالت های طبیعی آدم از توضیح در می مانند این حالت شروع شده و تا وقتی که اقربای نسبی آدم را ذله نکتد، آزادت نمی کند.

تقصیر من است که دنیا این طور شده است؟ به نازنین عضو هر رهگذر بی خبر که این طوری است. به من چه؟

اگر تونستی پسر... اگر تونستی...

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٤
تگ ها :


SHOW MUST GO ON


Empty spaces - what are we living for?
Abandoned places - I guess we know the score..
On and on!
Does anybody know what we are looking for?

Another hero - another mindless crime.
Behind the curtain, in the pantomime.
Hold the line!
Does anybody want to take it anymore?
The Show must go on!
The Show must go on!
Inside my heart is breaking,
My make-up may be flaking,
But my smile, still, stays on!

Whatever happens, I'll leave it all to chance.
Another heartache - another failed romance.
On and on!
Does anybody know what we are living for?
I guess i'm learning
I must be warmer now..
I'll soon be turning round the corner now.
Outside the dawn is breaking,
But inside in the dark I'm aching to be free!

The Show must go on!
The Show must go on! Yeah!
Ooh! Inside my heart is breaking!
My make-up may be flaking!
But my smile, still, stays on!
Yeah! oh oh oh

My soul is painted like the wings of butterflies,
Fairy tales of yesterday, will grow but never die,
I can fly, my friends!

The Show must go on! Yeah!
The Show must go on!
I'll face it with a grin!
I'm never giving in!
On with the show!

I'll top the bill!
I'll overkill!
I have to find the will to carry on!
On with the,
On with the show!

The Show must go on.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢
تگ ها :


واپاشی

موجی از سمت چپ به سرم می خورد

گیج می شوم و تلو تلو می خورم و دور می شوم

خیلی دور

با خودم فکر می کنم حرکت نسبی است و دوری و نزدیکی از آن هم بدتر

از چه دور می شوم؟

نمی دانم فقط می فهمم که دور می شوم

ناگهان می افتم

باز هم فکر می کنم از چه و کجا؟

با خودم می گویم لابد از صندلی

به هر حال ایستاده بودم، لابد از خودم افتادم

باز هم دورتر می روم، نقطه ای می شوم

کمی بزرگتر از مجموع حجم ناچیز تخمک و اسپرم

باد می کنم و می ترکم

صدای جیمز هتفیلد توی گوشم می پیچد :

و تو می خواهی منفجر شوی

و می شوم

ریز ریز می شوم

باز هم دارم فکر می کنم

کاش ابراهیم پیدایش می شد

می خندم : طاووس و خروس و کلاغ و کفتر اگر قاطی به هم وصل شوند اتفاقی نمی افتد ولی من جواب دیگران را چه بدهم ؟ ابراهیم هم که پیر شده و معلوم نیست بتواند کار خاصی کند

خدا می شوم، نامرئی و موهوم

برای خودم توهم اهمیت شده ام

درست در مرکز دنیا هستم، ذره ای از ریز ترین ذره ام مرکز دنیا شده است

چنان دنیا به دورم می چرخد که انگار خدا هستم

ولی تا آخرین ذره واپاشیده ام حس می کنم که  انسانم

پ.ن: دیروز در شهروند آرژانتین مشغول خرید بودیم که سرم گیج رفت، ۳۰ درصد حالتهای نوشته شده را تجربه کردم. ۷۰ درصد متن همان لحظه از ذهنم گذشت، ۴۰ درصد تغییرات داشته و ۶۰ درصد اغراق بوده است.  اگر کمی به همپوشانی معتقد باشید درصدهایم درست هستند. ولی می توانم ادعا کنم که ۱۰۰درصد اسگلانه نوشته ام.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱
تگ ها :