تغییر وبلاگ

مراجعه کننده محترم، از آنجا که مجبور شدم در قالب وبلاگ تغییراتی اعمال کنم، خواهشمند است برای کامنت گذاشتن، ابتدا کامپیوتر و اکسپلورر خود را در وضعیت "تن" قرار دهید. متشکرم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱
تگ ها :


ترجمان منتشر شد

ترجمان ، داستان دوم :

"یک داستان بسیار کوتاه" از ارنست همینگوی

منتشر شد.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
تگ ها :


چی زده بودی؟

جایی بین خواب و بیداری گیر کرده ام. خودم را به تشک فشار می دهم. می خواهم پایین تر بروم. انگار غباری اطرافم را گرفنه. غبار متراکم تر می شود و چشم های من نیمه بسته. حس می کنم روی ابر خوابیده ام. یک تکه ابر نه چندان سفید. سبکی دلنشینی در سرم حس می کنم. به یاد سبکی تحمل ناپذیر هستی کوندرا و ترجمه نامش به بار هستی می افتم. کمی پایین می روم. شاید دارم از روی ابر پایین می افتم. نمی افتم. اطرافم را کامل ابری خاکستری گرفته است. دستم را بالا می برم. سقف پایین آمده. یادم می آید که روی تختخواب بوده ام. چاره ای نیست، سقف پایین است. با پا فشارش می دهم. خنده ام می گیرد که سقف فقط تا حد ابر پایین آمده: چه با شعور! بلندتر می خندم. حالت جالبی است. با خودم می گویم انگار اکس زده ام. قهقهه می زنم. انگار بیش از یک اکس باشد. شاید دو تا با یک ال اضافه، یا سه تا. "مرتیکه منحرف بی جنبه، حالا یه بار یه چیزی زدی ها!" صدای خودم است. این ابر سبک وسوسه ام می کند که غلت بزنم. خط فرضی همه عمرم همراهم است. همان خطی که همیشه از لبه ها یا زاویه ها گذشته و در خیالم همه چیز را تقسیم کرده. الان هم درست از وسط سرم وارد شده و از انتهای روده خارج. "حول محور" خودم می چرخم. تا جایی که می توانم آرام و نرم می چرخم که ابر اطراف به هم نخورد. هنوز نصف راه مانده تا دمر، گیر می کنم. احتمالا در تشک یا ابر. شانه راستم کامل در تشک فرو رفته است. می خندم. "احمقانه است که نمی دانم در ابر گیر کرده ام یا تشک!" قفسه سینه ام تا نصفه فرو رفته است. نفسم بند نمی آید. می خواهم دوباره به وضعیت اول برگردم. نمی توانم. دست چپ را "وارد" تشک می کنم، دست راست را می گیرم و به عکس جهت حرکت اول می چرخانم و دوباره در وضعیت صفر می خوابم. "بهش بگید ول کنه! نمیخوام دیگه تو این حالت باشم. خسته شدم. میخوام ول کنه! دیگه با شما نامردا نمی زنم." صدایی از لابلای ابرها داخل می شود: " آروم بخواب! الان دیگه توی اند حالی" عصبانی می شوم: " پدرسگ! یه ریزه ولم کنه میگامتا." صدا باز هم می آید. " انگار روحش هنوز آروم نیس. ببین چقد تابوتش چرق چرق میکنه"

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
تگ ها :


تمام نمی شود....

این ادامه منطقی پست قبلی است ....

و از قضا هر سال به یاد شکیبایی، سالگرد جشن ازدواجمان را به پیشواز می رویم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
تگ ها :


هنرمند این است!

اکشن... اکشن ... اکشن ... کات!

- ای برادر!‌ کی اینجوری نیست؟ فرقش اینه که بعضی ها تموم میشن. بعضی آخی بیشتری توی آدم به وجود میارن. برای بعضی میشه دورادور گریه کرد. بعضی رو باید بری سر خاکشون تا آروم بشی. به هرحال به هیچ درد طرف نمی خوره. مدتها بود مرگ کسی آنقدر مهم نبود که من چند دقیقه ای یخ بزنم. نه! شاید آدم آنقدر مهمی نمرده بود که.... به هر حال... به گور پدر دنیا... نمی دونم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٩
تگ ها :


دو داستان: راه نویس 6

بعضی ها خیلی دیوانه اند. در پارکینگ ساختمان بودم که مالک ساختمان آمد پایین. نگاهی به من انداخت و لوله گاز که از زیر کنتور بازش کرده بودم. بعد دو سیم برق را دید که از دوشاخه آن سر پارکینگ کشیده بودم و سرش لخت بود. پرسید چکار می کنی و من هم گفتم خودکشی.

نمی دانم چرا بعد از این همه کتک و فحش و فضاحت، حکم تخلیه هم گرفت و ما را بیرون کرد. دیگر آدم حق خودکشی هم ندارد؟

بعضی ها جدا دیوانه اند.

 

----------------------------------------

 

حقیقت این بود که من و راننده تنها مردان ماشین بودیم

حقیقت تلخ این بود که ما تنها آدم های ماشین بودیم

حقیقت دردآور وقتی به وقوع پیوست که راننده تریلی را به معنای فجیع کلمه زد کنار.

 

پ.ن : پویای عزیز (این ی بعد از پویا را طبق دستور زبان باید بگذارم یا نه؟ سالهاست درگیرم) منظورم بعضی از کامنت ها و مخصوصا یکی از آنها و کلا واکنش کسانی بوده که کامنت گذاشته اند. بعضی ها واقعا احمقانه بودند. نوشته خیلی خوب بود و "انسانی" اگر بخواهم کلیشه را تقلید کنم که انسان برتر و عین صواب است و از این حرفها!

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٥
تگ ها :


ترجمان منتشر شد

سلام من تصمیم میگیرم! بالاخره تصمیم گرفتم که ترجمه کنم. از این به بعد هروقت نوشته ای ترجمه کردم اینجا خبر میدهم.

ترجمان : داستان اول : ستاره

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٥
تگ ها :


ما آدمها

١- خیلی وقت است که حال و روز جالبی ندارم. بیمارم و بیزار. از عمق و درون پوسیده. خیلی فروریخته تر از آنکه چهار ستون بدنم توان کشیدن این حجم زباله را داشته باشد. با خودم مشکل دارم. با آدم، انسان! غر می زنم و فریاد می کشم. تریپ افسرده و عصبانی می گیرم تا یک نخ سیگار بیشتر روشن کنم. مزخرف شده ام و پاچه گیر. فراری از مردم و دلزده از اینکه با کسی حرف بزنم. از شلوغی اطرافم می ترسم و می خواهم در خلوت مقدس خودم، مثل "گرگور زامزا"ی عزیزم بمیرم.

٢- راستش هنوز واقعا نفهیمده ام مشکلم با چه کسی است و از چه جنسی. انگار با کل بشر مشکل دارم. با رفتارها و گفتارها، قواعد فکری و شیوه های زندگی، قضاوت ها و کنار کشیدن از مسوولیت ها.

٣- چندان آدم خوبی نیستم. مشکلات بالا شامل وضع خودم هم می شود.

۴- دو اتفاق متوالی حال من را بدتر کرده است. اولی نوشته های ۵ و ۶ ژوئیه این نویسنده عزیز در وبلاگ دوست داشتنی ٣۵ درجه  و بعد از آن هم ١٨ تیر. اولی بخاطر قضاوت با دستان خالی و چشمهای بسته‌ (شاید بهتر است بگویم گوش بسته، فرشته عدالت هم نابینا است) و دومی بخاطر سر زیر برف رفته کسانی که حاضر نیستند حتی از یک واقعه سخن بگویند، چه برسد به تایید آن و البته در جهت خلاف با سرعت مناسب آنقدر دور می شوند که همه آن واقعه پوچی بی حد و حصری (فراتر از آثار کافکا) در ذهن آنها ترسیم می کند. همه را بازیچه می دانند که در مقابل تئوری "فعلا که زنده ایم" حضرات، خواستند که مرده باشند.

۵- جمله جالبی دارد استاد سلینجر از زبان سیمور گلس :‌ دوست دارم بعد از جنگ گربه مرده ای باشم.

دلیل‌:‌ هیچ کس نمی تواند بر گربه مرده قیمت بگذارد.

۶- ارزشها در ذهن ما مفاهیم لرزان، سیال، ناهمگون، نسبی و متغیر با زمان هستند که خواه ناخواه به روز می شوند. اگر کسی آنقدر از نظر پایه های ارزشی قوی بود که سالها هیچ تغییری در او ندیدید، بیش از آنکه یک "ابرمرد" باشد، یک خشک مغز به تمام معنی است.

٧- میل های عجیبی درونم روشن شده اند. شاید سالها دیر، وقتی که به میانسالی نزدیک می شوم، تازه به یاد نوجوانی افتاده ام و شور و شیدایی و دیوانگی. تازه یاد گرفته ام می توانم به عوض یک بازیچه،‌ خود "بازی" باشم. یاد گرفته ام که می توان دیگران را آزار داد. می توان با نظر دیگران مخالفت کرد و تا سر حد جنون حرص خورد از اینکه چرا هیچ کس نمی فهمد. می شود اگر کسی نظری دارد که قبولش ندارم، چنان بر او بتازم که جز جای سم هایم بر تنش، هویتی برایش نماند. یاد گرفته ام که می توانم رک حرفم را بزنم. می توانم دیگران را دوست نداشته باشم، و حتی دوستانم را تا سرحد امکان دور نگاه دارم. می توانم عقرب وار زندگی کنم. این کار ها را نمی کنم، ولی فهمیده ام که می توانم.

٨- گاهی از سر تفریح و گاهی از سر دلتنگی چیزی می گوییم. تنها انتظار ما دست نوازش است. دست به ما سیلی می زند. اشتباه از خود ما بوده است.

٩- گاهی تصمیم می گیریم که ننویسیم. غرش افکار سرگردان در مغز، دو روزه کاری می کند که ما دو ساله هم نمی توانستیم با خودمان بکنیم. می نویسیم.

١٠- فحش دادن از نیازهای بشر مدرن است. بعد از هوا و آب و غذا و همپایه سـ.کـ.س. چرا که بیشتر نیاز ها در همان فحش ها به وضوح تشریح می شود و وصف العیش، نصف العیش. این روزها به اندازه بخش عمده عمرم فحش داده ام. بیش باد!

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳
تگ ها :


 

یک قطره، فقط یک قطره شراب ناب به من بده

چنان غرقه شوم که دیگر پیدایم نکنی

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳
تگ ها :


 

دوست عزیز،‌ قبلا هم گفته بودم می خواهم چند وقتی ننویسم تا بتوانم چیز قابل نوشتن یا اقلا شیوه بهتری پیدا کنم. برایم خیلی جالب بود که چند بار با فاصله زمانی کم سر زده بودی. ذهنم درگیر بهتر و بیشتر خواندن است. ولی می نویسم... هرچند نمی توانم بگویم کی و چگونه. حی کنجکاوی ما را بدجوری بر انگیختی که بدانیم کیستی!

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٢
تگ ها :


18 تیر

امروز ١٨ تیر است. همان روزی که قبلا گفتم کسی یادش نیست کی بود و چه بود. روزی که هنوز حسرت می خورم که چرا جرات کافی نداشتم که کتک بخورم. روزی که از آن جز نامی در ذهن بعضی، چیزی نمانده است. روزی که فریادی خاموش شد و حرکتی خفه شد. روزی که خواستیم بلند شویم و مجبور شدیم تا سالها سینه خیز برویم، تا ترکش تیرهایش از بالای سر ما بگذرد و جان به سلامت به در بریم تا ببینیم بعدها چه می شود.

برخلاف همیشه، برای سر زدن به کوی، از دکه روبروی آن سیگار خریدم. سوت و کور بود. هیچ زنده ای یافت نمی شد. کجاست آن ولوله ای که چند سال پیش عده ای ناهموار و ناهشیار را یکدست کرده بود؟ کجاست فریادهایی که خونخواهی برادرکش را نوید می داد؟ کو بازوبندهای سیاهمان؟ کجاست اشکهایی که با دیدن خوابگاه ویران شده ریختیم؟

سینه ام سنگین شده است. می خواستم مدتی ننویسم. حرفهای تو باعث شد. غمی استوار است این روزها، سنگین تر از آنچه بشود نوشت. روزنامه های ما برای ۶٠ سالگی جنبش فرانسه بسیار نوشتند. همه سهم ١٨تیر نوشته ای در ویژه نامه اعتماد بود. امروز در تمام این روزنامه یک کلمه هم از ١٨تیر نیست. در سایت ها بگردید! چند نوشته کوتاه پیدا می کنید؟ نمی دانم چرا. انگار که جرات ما کم شده است. انگار که از ترس فشار بر قفسه سینه سعی می کنیم فراموش کنیم. انگار که این زخم چرکین، به لایه های پایین تر پوست ما نفوذ کرده و دیگر پیدا نیست. شاید هم برای بعضی ترمیم شده است.

امروز در تاریخ ما بسیار مهم است. روزی است که حکومت، جلوه ای از شیوه حکمرانی بر مردمان را نشان داده است. روزی که یاد گرفتیم چگونه می شود با وقاحت از همبستگی با مردم حرف زد و آنها را به خاک و خون کشید. درست روزی است که برای بسیاری از مردم شعور شناخت حکومت تعریف شد تا بدانند با چه کسانی سر و کار دارند. روز وقاحت ملی است، از صدر حکمرانان تا به ذیل! تا بدانیم که در نظامی این چنین، دروغ و ریا و تظاهر و هزار صفت منفی دینی و عرفی دیگر، بازیچه ای برای مردم کوچه و بازار است نه سردمداران.

١٨ تیر سال ٧٨ مدتهاست که گذشته است. ٩ سال تمام! و امروز حکومت و دولت یکدست شده اند و افتخار دارند که در ایران اسلامی، نفس هر تنابنده ای که جز مجیز درگاه گوید، سردتر از زمهریر خواهد شد. همه افتخار ما هوشمند بودن مهمات سپاه است برای جنگی که همه می گویند در نمی گیرد و ما با افتخار پی آن هستیم. و در پس این همه غوغای آنان، جماعتی ساکت و صامت کلاس های درس را بیهوده می گذرانند تا فردا در غم نان دیگران شریک نباشند. غمی که چنان برای مردم بزرگ شده است که فرصت اندیشیدن به روزی چنین سیاه نداشته باشند.

امروز، تنها اتفاقی که افتاده است، محکوم شدن یک سرباز به دزدیده شدن یک ریشتراش است و شلیک اشتباهی به عزت ابراهیم نژاد. شرمتان باد! وزیر کشور وقت با افتخار می گوید که با کمترین هزینه غائله ختم به خیر شد. نه آقای وزیر سابق، ختم نشده است. دلزدگی را ببینید! وادادگی حساس ترین قشر را مقابل آنچه استادان ازل می گویند ببینید. بی تفاوتی به هرچه خوب و بد است را ببینید.  غائله ختم نشده بود. مختومه اعلامش کردید. با برکناری یک سردار سر خودتان را زیر برف کردید. با دیدار جمعی نانخور دربار و قطره اشکی از سلطان، دستهایتان را که لابد به مرکورکروم آعشته بود شستید. شما روح ها را نشانه گرفته اید.

هنوز هیج صدایی برای سالگرد این روز نشنیده ایم. نفسم سنگین است. باید سیگار دیگری روشن کنم و به چگونه رفتن فکر کنم. کاش می شد به چگونه ماندن فکر کنیم و چگونه راندن. در افق این آسمان نیمه ابری، هیچ خورشیدی سوسو نمی زند.

١٨تیر روز دوگانه ای است. به هر دو طرف ماجرا هم باید تبریک گفت و هم تسلیت.

غم این خفته چند، خواب در چشم ترم می شکند

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۸
تگ ها :


 

و مگر چه می شود اگر تلخ باشم و چون شراب فرحبخش؟ و چه می شود اگر تلخی را با سیگار فرودهی و جاریم گردانی و زان بازپس که نخفته مرده ماری را مانم، باز دستم گیری و بر تنگ تنهاییت برگردانی و مست باشم و پریشان گوی و ژولیده موی و بازم نشانی و بر گوشه لبم سیگاری بگذاری و بازم بخوانی آنچنانم پای بر نهی که نفسم برنیاید و دم نزنم از تلخی روزگار؟

پ.ن ١: سخت نگیرید اصلا حال خودم نیستم. دلزده ام از اینجا، کجا؟ هرجا که پیش آید!

تو الان سی ساله ای و من هم. سه دهه گذراندیم و هرگز فکر بازگشت نداریم و هرچه بوده درست و به جا و به موقع بوده و هیچ بیرون از ذهن های ما جریان ندارد و اینجا تنهاییم و همیشه. با همیم و همین. حرارت در وجود ماست و تابستان سرد است. نوای تعزیت این حکومت بر ما پرده برکشیده و ساز خوش کوک ما در زیر این پرده هنوز می خواهد راست پنجگاه بنوازد. و دستهایمان، ستون های نگهدارنده ما، لرزان تر از همیشه تنی سنگین و خسته را به جلو می کشند و استوار هم.

پ.ن ٢: رجوع به پ.ن ١

پ.ن ٣: دوست دارم مدتی ننویسم (یعنی درست کاری که الان می کنم) تازگی ها فهمیده ام که چرت می نویسم. نوشته های قبلی خودم را که می بینم،‌حالم بد می شود. اینجا از جمله وبلاگ های تک گوی و گنده گویی است که اگر مال کسی دیگر بود، خودم سر نمی زدم. نه نوشتن ایده می خواهد و نه من آدم بی ایده ای هستم. مهم این است که از شیوه نوشتنم دیگر خوشم نمی آید. شاید اگر بتوانم درست بنویسم بهتر باشد تا اینکه هر مزخرفی به ذهن سوراخم رسید جاری کنم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٦
تگ ها :


 

خوب فساد و فحشا ننویسم، کفر و الحاد هم ننویسم، پس چی بنویسم؟

امروز تولد مریم است. سی سالگی. مبارک است. حسی که خودم هنگام سی ساله شدن داشتم عجیب و شاید وحشتناک بود.  (اگر نگاه تلخ نیما هنوز استخوان هایتان را نرم نکرده، به من دست نزنید)

حسی که به هنگام جشن تولد و (مخصوصا) عروسی دارم، برای سایر شادی ها تجربه ناپذیر است. قابل توصیف هم نیست. یک جور غم همراه با احساس شاید دلسوزی!!!

دوستت دارم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥
تگ ها :


 

عالی است و بی نظیر! از جنون خون خواهی سربازان چشم و گوش بسته و اراذل و اوباش دست بر سینه ولایت یاد کنم یا شعری که به مثابه سبکسری لحظه ای در نوشته قبل ظاهر شد؟ وقتی با چنین برداشت ابلهانه ای از یک بازی که با خودم راه انداخته ام روبرو می شوم، آرنج هایم از زانوان فروتر می رود. باور کن که از چس ناله های خودم خسته شده ام. ولی چه کنم که می توان به راحتی چیزهایی را نادیده گرفت که روزی مایه دغدغه خاطر بود. کاری نمی توان کرد، ‌می دانم. همه خسته اند، می دانم. ولی آیا همه می دانند درست به راهی وارد شده اند که برای آنها طراحی شده بود؟ همه ما به بز رو طوع و خاکساری می رویم!

نمونه :‌ هنوز ٢ روز از مطرح شدن "طرح اعدام برای وبلاگ نویسان منتشر کننده فساد و الحاد و..." نگذشته است (که به وضوح ""و ..." صرفا گم کردن هدف است) که سایت هایی که مدام به آنها سر می زدم بساط خود را جمع کرده اند و از آن بدتر " ‌توبه نامه " منتشر کرده اند!!! بله هم سایت های منتشر کننده فساد را می گویم و هم الحاد! و جالب آنکه بعضی از سایت ها و وبلاگ های مورد نظر من، اصلا موضوعاتی روزانه داشتند و احیانا گریزی به آن مطالب زده یا تحلیلی بر جریانی نوشته بودند. همین! و باید از ترس هر نوشته بر خود بلرزیم که مبادا عدل آقایان راه بر عقل ما ببندد و طناب دار راه بر نفس. بسیار ساده است، اگر بنویسم لبهای زیبا و شه.وانی م توانند من را اعدام کنند و اگر بگویم لا اله، تا قبل از الا الله سرم بر بالای دار خواهد بود. طرح مباحث ولایی، همپایه ترکیبی از هر دو موضوع فوق است که مجبوریم هم به فساد و هم شرک نسبی ایشان اشاره کنیم و سر خود بر باد دهیم ( به خدا منظورم باد است نه آنچه تو در جستجوی آنی). بسیار ساده می توانید در هر چیزی رگه ای پنهان از بهانه پیدا کنید.

دوستان راحت باشید و بنویسید و بچرید که ما همگی گوسپندانی بی آلایش به درگاه او برانگیخته خواهیم شد آنقدر که این حکومت سفاک ما را به درگاه های بهشتی (نخدید لطفا منظورم دقیقا درگاه های بهشت است، نه‌ آنچه حکومت منتظر است تا آدم را اعدام کند و هیچ هم اشاعه فحشا نگردیده است) رهنمون خواهد بود. ( بر مادر هرچه ادبیات و طرز نوشتن من است، عمرا بگویم)

و اینگونه است که به ساده،‌ به سادگی ما را تهدید به مرگ می کنند برای آنکه نتوانیم از آنچه دلمان خواست بگوییم و دم از آزادی جامعه ولایی گه گرفته شان می زنند و دست دولت را باز می گذارند که تا دسته با همه مهرورزی کند و هر آنکه طبع خشک داشته باشد، مهرورزی شدیدتر به کارش آید تا بدانجا که طبع دریده دامانش را بر سر دست گیرد و بر طبق اخلاص نهاده به مهرورز اعظم تقدیم کند و هر آنکه لیُن مزاج باشد، به خرده اشارتی آبناک و خرسند، حظ وافری برد و منفعت شایانی طلب کند و از عمله این قوم درآید و بهشت را به نام خرد و خلایق را نیز به موافقت رای تحریض نماید که : ان تنصر الله ینصرکم و آنگه که به ثبوت اقدام رسد، نعلین بر گرده آدمیان محکم نماید.

بسی .. گفتم در این سال سی / عجب ...ی زدم بدین پارسی

تعداد نقطه ها اتفاقی نیست و منظور مفهوم انتزاعی بوده است و کسی اگر من را کشت، الحمدلله...

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۳
تگ ها :


? sounds weird

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجهء تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمهء عاشقانه آزادی
فغان و نالهء شبگیر می شود گاهی
نگاهِ مردم بیگانه در دل غربت
به چَشمِ خستهء من تیر می شود گاهی
مبر ز موی سپیدمگمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دمِ شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک
محبّت است که زنجیر می شود گاهی

پ.ن: از دو روز پیش این شعر سیاوش قمیشی توی سرم می چرخید. گفتم اینجا بذارمش شاید راحت بشم. دارم سطحی میشم؟

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢
تگ ها :


چیزی نیست! راحت باش

١- امروز فکر می کردم یادش به خیر! دیگر یادم نیست که چندم تیر چه سالی بود که اتفاقی افتاد، که انگار دانشجوها دوباره یادشان آمد که هستند (بعد از چند سال؟) و هنوز خیلی از آنها تاوان پس می دهند و سایرین، سر زیر برف دارند. بغض کرده ام این روزها.

2- و از طنز زمانه ماست که نزدیک سالگرد همان روزها، 20 نماینده نامحترم طرح گل و گشادی به مجلس برده اند که تشدید مجازات ها را برای کسانی که نا امنی روانی (خوب بخوانید! همه کارهای ما مصادیق نا امنی روانی هستند) برای جامعه ایجاد کنند، خواستار شده است (امیدوارم جمله بندی درست باشد). جرم هم اعدام سریع است و از دزدی و فساد و آدم فروشی که بگذریم، به وبلاگ هایی که مطالب آنها الحادی یا فساد و فحشا یا اشاعه آن باشد (دقت کنید! متر مربوطه دست همان خیاطی است که این کلاه قرمساقی را به سر ما گذاشته است) به صورت مشخص در این طرح اشاره شده است. مواظب باشیم.

3- اگر ذره ای از دین و ایمانتان باقی مانده است، یادآوری کنید به خودتان :

حضرت علی (ع) : مردم لایق حکمرانان خود هستند.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱
تگ ها :


اسفندیار

در پی مشاهدات مکرر، به عنوان نوشته امروز، دوباره همین(لینک) را بخوانید.

پ.ن: چند روزی است که بر خلاف میل، کلاه سرم می گذارم (کلاه جدنکی، استعاری نه) متوجه شده ام که خیلی راحت ترم. اگر سرم را با زاوه حدود ٢٠ درجه نسبت به افق و رو به پایین بگیرم و لبه کلاه را تا سرحد امکان پایین بیاورم، مردم را فقط از فاصله حدود ٢ متری آن هم به صورت یک جفت پا تا زانو می بینم و وقتی نزدیک تر می شوند، حداکثر تا سینه قابل رویت هستند (که در حدود ۴٠ درصد خیابان نوردان تا همین جا کافی است، فوقش بالاتر کمی رنگ است دیگر).

تبصره: کودکان چند سالی می توانند خارج از لبه کلاه قرار بگیرند

تز: مردم را نمی بینم، کمتر حرص می خورم، راحت ترم.

آنتی تز: بیجا می کنی، مسوولی که ببینی، این همه پلیدی و بدبختی را

سنتز: گاهی اوقات بهتر است آنتی تز ها زودتر به بستر بروند تا خدای ناخواسته لحاف یخ نکند

شعر‌: آه، اسفندیار مغموم!

تو را آن به که چشم

فروپوشیده باشی!

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠
تگ ها :


بنویس

این پسر(/دختر؟) خیلی وقت است ننوشته. آخرین نوشته اش این بود

O همان

u ولی باکره است

صد بار به وبلاگش سر زدم شاید چیزی بنویسد. این جمله اش عجیب به من چسبیده. خیلی تلاش کردم که اینجا ننویسم نشد.

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩
تگ ها :


شبه گمشده

نمی دانم کی و کجا بود که در یک ژست شبه روشنفکرنمایانه گیر کردم و یا شاید گم شدم. نمی دانم الان گمشده هستم یا نه. شک دارم که قبلا همین بوده باشم و البته درست هم نمی دانم حالا چه هستم. وضعیت بغرنجی است.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩
تگ ها :


 

همه ما دیر یا زود خودمان را تکرار می کنیم

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸
تگ ها :


 

شب...

سکوت...

کویر...

می خواهم...

که ابر بهارش روی لبهایی ببارد که تند و گزنده بر روی هم می نشینند

کوتاه فشاری می دهند

و از هم جدا می شوند

و بر دستانی پوینده که در فاصله بین دو برق

به جای چشمها ببینند

و بر نرمه گوشهایی که در سکوت بین دو غرش رعد

نفس ها را بشمارند

پ.ن: این شعر نیست، اصلا هم سانتیمانتالیسم ابلهانه نیست، هرکی هم ایراد گرفت خره. واقعا اینا رو میخواستم. اومدم بنویسم اینجوری شد، اصلا وایسادم که وایسادم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٦
تگ ها :


 

ای یاوه یاوه یاوه

خلایق....

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٥
تگ ها :


 

شورش، بالاخره یک جایی باید یک ریشه ای در شستن داشته باشد

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٥
تگ ها :


 

نیما

دلم هوای ابرهای خانه ات را کرده است

-------------------------------------------------------

پویا

یاد قاشقی افتادم که می خواستی با دم آن از سوراخ راست بینی، بین مغز و جمجمه ات را بخارانی

می خواهمش!

 

پ.ن: اجازه بدهید لعنت سیاه بفرستم به روح پر فتوح ابلهانی مانند کامنتر مطلب گذشته و کامنت های مشابه.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٥
تگ ها :


چندگانه

درود و لعنت بر پیوند مبارک اعداد طبیعی و لفظ جلاله گانه

که نبودشان مدتها پیش بشر را نابود کرده بود و بودشان، مصیبت جاودانی را به همراه داشته است.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٤
تگ ها :


 

۱- گاهی وقتها احساس می کنم چیزی هستم که دوست ندارم باشم.

خوب ، سخت نیست! وانمود می کنم دوست دارم همین باشم.

کم کم می بینم که واقعا دوست دارم همین باشم.

 

۲- دوستی می گفت : ۴ نفر از جمله یک خانم توی تاکسی بودیم‌، یک ماشین جلوی تاکسی پیچید و راننده حسابی عصبانی شد. برگشت و رو به مسافرها گفت : ببخشید معذرت میخوام بی ادبیه، خیلی ببخشید و بعد سرش را از شیشه بیرون کرد و داد زد : ....م تو .... خار و مادرت.

انگار بعضی وقتها فقط بعضی ها مهم هستند و با آنها رودربایستی داریم یا نداریم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٤
تگ ها :


بازهم شعری از متالیکا

حوصله کنید و این را بخوانید. این یک دستور است

لینک دانلود

You just stood there screaming
fearing no one was listening to you
they say the empty can rattles the most
the sound of your own voice must sooth you
hearing only what you want to hear
and knowing only what you've heard
you, you're smothered in tragedy
and you're out to save the world

misery
you insist that the weight of the world
should be on your shoulders
misery
there's much more to life than what you see
my friend of misery

you still stood there screaming
no one caring about these words you tell
my friend before your voice is gone
one man's fun is another's hell
these times are said to try men's souls
but something's wrong with all you see
you, you'll take it on all yourself
remember, misery loves company

misery
you insist that the weight of the world
should be on your shoulders
misery
there's much more to life than what you see
my friend of misery

you just stood there screaming
my friend of misery

شاید بعدا به شیوه دلخواه خودم ترجمه اش کردم. می دانم آنقدر ساده و زیباست که احتیاج به ترجمه ندارد، ولی کاری است که دوست دارم

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳
تگ ها :


سیاه بیشه

پشت چراغ قرمز بودم. هنوز ظهر نشده بود و سیگار هشتم داشت تمام می شد. ٢٠۶ نقره ای سمت راستم بود. باس آهنگش اذیت می کرد. نگاهی به او انداختم. گفت: چیه؟‌ نکنه میخوای کورس بذاری؟ سرم را برگرداندم و به تایمر نگاه کردم. ١۶ ثانیه مانده بود. پک عمیقی زدم و سیگار را بیرون انداختم. گفت :‌ حیف بود یه پک داشت. ٧ ثانیه مانده بود. برگشتم و گفتم : سبز، حرکت، اول جاده چالوس می بینمت. گفت:‌ شلوغه، و همزمان با من گاز داد. گفتم : فقط همین.

 صفر

کلاچ را ول کردم،‌ ماشین پرید، پسر حسابی جوگیر بود، با سرعت به سمت چپ پیچید و از جلوی من رد شد. ترمز کردم و گفتم : خودکشی کردی. نشنید. مستقیم به سمت تویوتا دو کابین نیروی انتظامی رفت و خودش را کوبید. نگاهی سریع انداختم. به نظر نمی آمد زنده باشد. خونسرد راه افتادم.

مرد گفت: تا سیاه بیشه میری؟ گفتم : نه، شایدم برم،‌ آره بیا بالا. سر جاده چالوس بودم. راه افتادم و مرد کمی مردد پرسید :‌ حالا میری سیاه بیشه یا نه؟ گفتم نمی دونم،‌ شاید بیشتر هم رفتم. گفت : یعنی چی؟ آدم باید هدف داشته باشه. لبخند مسخره ای تحویلش دادم، سیگاری روشن کردم و همراه با دود مزخرف پک اول گفتم‌: دارم. پرسید : کجا میری؟ اونم وسط هفته، اونجا کار می کنی؟ سرم را تکان دادم. گفت : اگر تا مرزن آباد بری هم میام. نگاهش کردم و پرسیدم: حالا تو خیلی هدف داری؟ گفت‌: اصلا هرجا بری میام. حالا چرا تندتر نمیری؟ حوصله ام سر رفت. زدم کنار و گفتم : ٢٠ ثانیه وقت داری پیاده بشی. گفت : چرا؟ چت شد یهو؟ سرش داد زدم : من از  ١ ماه پیش میخواستم امروز از سیاه بیشه خودم رو بندازم پایین. حالا تو نکبت پیدات شده،‌ میای یا گورت رو گم می کنی؟ در حال پیاده شدن پرسید : با ماشین می پری؟ میخوای برسونمت ماشین رو برگردونم؟

راه افتادم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳
تگ ها :


ویوا ایتالیا اسپانیا

وقتی هر دو تیم دوست داشتنی این مرحله به پست هم خوردند و تو گه گیجه گرفتی که مانکن های ایتالیایی را دوست داشته باشی یا قرمزهای اگزاتیک اسپانیول را، تصمیم می گیری به هر قیمتی شده با یکی از دو تیم جام را به دست آوری. فرقی نمی کند کدامیک فقط قهرمان شوند. امیدوار بودم ایتالیا برنده باشد چون فکر می کردم اسپانیا از پس سایر تیمها بر نخواهد آمد. بازی زیبا بود. در مقابل این دفاع نباید توپ را استپ کنی، فقط چشمهایت را ببند و شوت کن. وقت نداری. قدرت و صلابت از آنها می بارد. زیبایی این تیم نه تنها در بازی ( که اصولا چندان زیبایی ندارد) که در صورتهای بازیکنان است، اگر که این اشتباه انتخاب مربی -کامورانزی- را نادیده بگیریم که به حق یکی از عوامل باخت تیم بود. در طرف مقابل، فوتبالی ارو.تیک از اسپانیا جاری بود. سرشار از تکنیک های ناب محمدی، که در مقابل صخره های ایتالیا خودنمایی می کرد. پنالتی هم شانس است و هم عادلانه ترین شیوه برای اینکه یکی از دو تیمت برنده شوند و تو نه خوشحال شوی و نه دلسوخته. اشکهای پیرلو جگرت را کباب می کند ولی خوشحالی راموس و فابرگاس دوغ خنک بعد از جگر کباب شده است. دیشب بسی محظوظ گشتیم،‌ بصرا. لیحفظ الله من یرا فوتبال فی الاستادیومات بلا ملابس،‌ خارجیه او داخلیه، ذکر او انثی،‌و قد فعلا حینئذ.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳
تگ ها :


THE DREAMERS

احتمالا ماموت های هم نسل من رابرت را به یاد دارند. همان آدم بزرگی که در رویا هایش بچگی داشته/نداشته اش را جستجو می کرد. ٢ روز است که با این احمق دوست داشتنی دنیای پست مدرن (تطابع اضافات صرفا جهت اطاله کلام منظور گشته اند) دست به گریبان هستم. نمی دانم آخر توانست به یک رویا مثلا آدامس جویدن و بادکردن و ترکاندن روی نیمکتی در پارک در حالیکه زمین و زمان را دور زده، برسد یا نه. من هم رویابین هستم، در بدترین لحظاتی که طرف با حرارت با من حرف می زند و در چشمهایم زل زده، با نگاهی بی فروغ به او خیره می شوم و در صورتش فریاد می زنم‌:‌ من اینجا نیستم. گاهی به خود می آیم و احساس شرمساری می کنم. و البته بیشتر وقتها در اعماق وجودم از رویابینی لذت می برم. دوست ندارم رویا نداشته باشم، ولی همه ترسم از غلبه آنها بر واقعیت است و برعکس. رویای عقیم مانده، می تواند درد بزرگی باشد. هرچقدر احمقانه

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢
تگ ها :


قوانین ناموضوع

١- وقتی با زاویه کمتر از ٢٢.۵ درجه و سرعت کمتر از ١٠سانتیرمتر بر ثانیه به قضیه نزدیک می شوی، از مناقشه با تو لذت بسیار بیشتری می برم

٢- جناب آقای احمدی نژاد و دوستان، عزیزان دل رهبر! آنقدر به خرافات بچسبید که خواهر و مادر دین و دنیای خودتان و دیگران را با آنچه در وهم نگنجد کواکسیال کنید.

٣- از امروز SMS گران می شود. فارسی 9 تومان و انگلیسی 24 تومان. جالب آنکه هر کاراکتر فارسی 3 برابر انگلیسی جا می گیرد و درآمد سابق مخابرات از SMS حدود 600 میلیون تومان در روز بوده است. و همه می دانیم که تغییر این تعرفه حمایت از زبان فارسی است نه حزب الله لبنان. در ضمن گزارشگر رادیو در هنگام اعلام خبر تغییر تعرفه بیان فرمود : SMS یا همان پیامک خودمان ... که مایه تفرج خاطر گشت.

4- دوست دارم وقتی از جایی می افتم از خودم عکس بگیرم که اگر زندده ماندم ببینم در هنگامی که فکر می کردم دارم می میرم چه حالتی داشته ام و اگر مردم، بقیه این را ببینند.

5- میخارد خایه اش از خلیدن خاری خار مادر نجیب. بدبخت شتر! دهانش در مقابل خار مقاوم است، ولی اگر جایی دیگر بود؟

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱
تگ ها :