در محضر شعر

بعضی شعر ها سالها بعد از زمان خودشان معنی و مفهوم پیدا می کنند. بلاتشبیه مثل آیات قرآن.

مثال:

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

مفهوم:

سری به بخش جراحی بیمارستان ها بزنید و کودکانی را که ختنه می شوند ببینید

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٦
تگ ها :


می آید : مرثیه ای برای همین روزها

بالاخره خواهی آمد

می دانم دیر یا زود می آیی

یک تلمبه کمتر

یک تلمبه بیشتر

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٦
تگ ها :


دوستت دارم

باد در موهای کوتاهت

چین خوردن جلوی لباست

و بالا رفتن گهگاه دامن

با دست ترا به خود می خوانم

در آغوشم می گیری

می خندم و می بوسمت

ترا هل می دهم

به عقب، خیلی عقب تر از الان

و پنجه هایم را می کنم از زمین

دره دهان گشاده و پشت سرم ایستاده است

بدون خداحافظی، شاید روزی!

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۱
تگ ها :


راه نویس 7 و 8

نه عزیزم نترس، اصلا دیو سفید وجود نداره، همون دیو سیاهه که مشکل ژنتیک داره

---------------

مه دیروز جاده فیروزکوه، حتی از لانژری های ویکتوریا سیکرت هم خیال انگیز تر بود. بجز بک لس هاش

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۸
تگ ها :


ترجمان 8 منتشر شد

قسمت دوم داستان کوتاه خاطره ای از کریسمس نوشته ترومن کاپوتی

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٥
تگ ها :


رویای یک نیمه شب تابستانی

و باز می گردد رخوت به نقطه آغاز

وسواس حرکت کند انگشت به روی تیره پشت

پت پت شمع در خاموشی هر شب

به پهلو خوابیده ام رو به دیوار

کابوس نبودن تو پشت سرم

نفسهای گرم

رطوبت تازه

دود سیگار تازه خاموش شده هنوز در اتاق

پیچیدن دوباره پاها به دور هم

بر می گردم

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۳
تگ ها :


ترجمان منتشر شد

ترجمان ٧ : داستانی از ترومن کاپوتی قسمت اول

لابد فیلم کاپوتی را به یاد دارید. گاهی اوقات ترجمه، بیش از مهارت، وقاحت می طلبد. داستانی کوتاه از ترومن کاپوتی پیدا کرده ام که به تدریج ترجمه اش می کنم

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۳
تگ ها :


ترجمان منتشر شد

ترجمان شماره 6 منتشر شد

چند شعر از بوکووسکی در ترجمان 6 گذاشته ام. چون منبع فایل PDF بوده، آدرس نداده ام.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱
تگ ها :


ایستگاه

- عجیبه امروز هوا اینقدر خوبه

- هممم. ولی هیچ چیز دیگه ای پیدا نکردی سر صحبت رو باز کنی؟

- خوب معمول همینه

- از همین معمول حالم به هم میخوره

- اتفاقا من هم دوست ندارم. ناچارم.

- خر

- ها؟

- با اون احمق بودم که ماشینش جوش اورد. در رادیاتور رو باز کرد دستش سوخت

- آها. آره این جور آدما اند خرن. بالاخره تفاهم مینیمالی هم بد نیست ها.

- خیلی جور آدما خرن. حالا شاید بتونی تا سرویس میرسه یه موضوع دیگه پیدا کنی. تفاهماتمون داره زیاد میشه

- فیلم می بینی؟ دیشب اینقدر خندیدم که دل درد گرفتم.

- هالیوودی؟

- آره خوب می دونی غیر از اونها که نمیشه خندید. بونوئل ببینم که چی بشه؟

- اسمش رو از کجا بلدی؟

- یه جور رفتار می کنی انگار که غیر از تو هیچ کس چیزی بلد نیست؟

- آره. می خوام افکارم تک باشن

- فعلا توی 2 تا چیز تفاهم داشتیم: بونوئل خوبه و اینکه کسی که در رادیاتور ماشین جوش اورده رو باز کنه خره.

- ها. ظاهرا که داره کار به ازدواج میکشه

- لابد دیشب تو هم mbc 4 دیدی. همون مسخره بازیه که تازه کار کیشلوفسکی هم نبود

- آره. گه.

پا شد رفت.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱
تگ ها :


بعد از ظهر یک پنجشنبه تابستانی

دو دسته دود سفید و رخوتناک سیگار

در هوا می رقصند و بالا می روند

و پلک ها به سختی نگاه را ممکن می کنند

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱
تگ ها :


خاطره بد من از یک روز شنبه

مدتها بود که می خواستم داستانی در مورد یک مغز بنویسم. مغزی که تصمیم به خودکشی گرفته و مستقل از صاحبش، آنقدر در لوپ های بسته فکر کرده که خسته شده و به هیچ کار دیگری نمی رسد. سعی می کردم از چنین چیز هجوی، چند خطی بیرون بکشم که اتفاق جالبی افتاد. روز شنبه، احساس می کردم که راحت نفس نمی کشم. سعی می کردم با دهان باز بیشترین حجم ممکن هوا را به درون ریه هایی که می سوختند فرو بدهم. چند روزی بود که به خاطر اینکه احساس خوبی در سینه ام نداشتم سیگار را ترک (بگویم بسیار کم) کرده بودم. روبروی کولر نشسته بودم و مشغول کار بودم. تازه ناهار خورده بودم. حس می کردم طبق معمول پرخوری کرده ام و نفسم در نمی آید. ساعت ۶ طبق برنامه دولت فخیمه برق رفت. راه افتادم به سمت خانه. حس عجیبی داشتم. روبروی اورژانس بیمارستان شهدای تجریش رسید. انگار حباب های هوا توی سرم و زیر پوست صورتم حرکت می کردند. به مریم زنگ زدم و گفتم خیلی حال جالبی ندارم و اینکه دفترچه بیمه را به بیمارستان بیاورد. دم در بیمارستان منتظر بودم. حالم بهتر شده بود. ناگهان چیز عجیبی توی بدنم دوید. نفسم بالا نمی آمد. به سرعت رفتم به سمت اورژانس. به مریم زنگ زدم که خودت را سریع برسان حالم بد شده. دست و پایم بی حس شده بود. داشتم مچاله می شدم. به آقایی یونیفورم پوش که تازه از در آمبولانس پیاده شده بود گفتم نمی توانم نفس بکشم. خیلی خونسرد گفت :‌برو تو. قبلا یک بار اورژانس رفته بودم. مستقیم به اتاق پزشک کشیک رفتم و خودم را روی تخت انداختم. تمام بدنم قفل شده بود. دستهایم مثل چوب و در هم پیچیده و فکم ثابت، با دهان نیمه باز و احتمالا ظاهری بسیار احمقانه. دکتر رسید، بعد از ۲ دقیقه شاید هم ۱ ساعت. با تمام توان نفس می کشیدم ولی انگار قرار نبود هوایی آن اطراف وجود داشته باشد. مغزم کار می کرد. کامل همه چیز را می فهمیدم. مریم با سراسیمه ترین حالت ممکن رسید. نمی دیدمش. چشمهایم کامل بسته بودند و دست و پا و صورت قفل. بدنم درد گرفته بود. درد نه،‌ داشت می ترکید. انگار بادم کرده بودند. نفهمیدم کی و چه تزریق کردند. یک نفر زیر بغلم را گرفت و به اتاق دیگر روی تخت برد. اکسیژن را که وصل کردند، تازه درد بدنم زیاد شد. به این فکر می کردم که قیافه ام درست مانند ماسک فیلم اسکریم شده است. ظاهرا داد و بیداد می کردم. امیدوار بودم که بتوانم تحمل کنم و نترکم. دکتر به مریم گفت بیرون باشد تا ۲۰ دقیقه. کم کم حالم بهتر شد. حمله عصبی. به همین سادگی! حمله عصبی اسبی. چه کوفتی! الان متخصص اعصاب و روان کمی آرام بخش و کوفت تجویز کرده که می خوردم . خوب است. عصبانی نمی شوم. دنیا ارزشی کمتر از ۲/۷ تخمم دارد. جالب شده است. خیلی جالب. فهمیدم که مردن بسیار ساده اتفاق می افتد ولی احتمالا چندان پروسه راحتی نیست.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠
تگ ها :


ترجمان منتشر شد

ترجمان شماره 5 : تبریک، چیناسکی

شعری از بوکووسکی

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٧
تگ ها :


شب‌نوشته

محاشران

گره از شورت یار باز کنید...

 

پ.ن: این پست تا چند ساعت بعد به علت اعتراضات مردمی پاک خواهد شد

 

به علت واصل نشدن اعتراضات مردمی فعلا بر موضع خود پای می فشاریم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٦
تگ ها :


ترجمان 4

ترجمان منتشر شد.

ده داستان خیلی کوتاه از جان لیری

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٥
تگ ها :


واقعا شرم آور است

امروز سالمرگ احمد شاملو است و من تا الان نمی دانستم.... سری به سایت شاملو بزنیم و درودی بر او بفرستیم.

 

من مرگ را ...

 

اینک موج ِ سنگین‌گذر ِ زمان است که در من می‌گذرد.
اینک موج ِ سنگین‌گذر ِ زمان است که چون جوبار ِ آهن در من
می‌گذرد.
اینک موج ِ سنگین‌گذر ِ زمان است که چونان دریائی از پولاد و سنگ
در من می‌گذرد.

 

 

در گذرگاه ِ نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کردم
در گذرگاه ِ باران سرودی دیگرگونه آغاز کردم
در گذرگاه ِ سایه سرودی دیگرگونه آغاز کردم.

 

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من،
فواره و رویا در تو بود
تالاب و سیاهی در من.

 

در گذرگاه‌ات سرودی دیگرگونه آغاز کردم.

 

من برگ را سرودی کردم
سر سبزتر ز بیشه

 

من موج را سرودی کردم
پُرنبض‌تر ز انسان

 

من عشق را سرودی کردم
پُرطبل‌تر ز مرگ

 

سرسبزتر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

 

پُرتپش‌تر از دل ِ دریا
من موج را سرودی کردم

 

پُرطبل‌تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢
تگ ها :


عربانه

WIL LEKEL HAMZEH LAMZEH

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢
تگ ها :


ترجمان منتشر شد

ترجمان شماره ٣

شعری از بوکووسکی به نام اوممممـ...

اصل شعر در اینجا

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢
تگ ها :


نیمه تقلیدی

به هر حال حکم بشر داریم

گاهی دردمان می آید

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢
تگ ها :