تکرار

مدتی پیش نوشته بودم : همه ما دیر یا زود خودمان را تکرار می کنیم. حالا اضافه می کنم : در این تکرار ها، یک جایی تبدیل به پدرانمان می شویم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٥
تگ ها :


موج

نگفته، موج است

خروشان و کف آلود، بر ساحل می کوبد و باز می گردد

به دریا، به دل

چون گفتی، آرام است

مرداب وار، مرده در خاموشی خویش

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳
تگ ها :


combination

مزخرف تر از این کار، از دستم بر نمی آمد. چند نوشته را ترکیب می کنم! چند روزی ماموریت بودم.

 

نوشته ١ :

تنهایی چراغ های زرد خیابان زیر باران

خیسی پشت بام روبرو

تراس کوچک هتل زاغارت

سیگاری که دوست نداشتم جای تو را بگیرد

گرفت یا نگرفت؟

 

نوشته ٢:

اراک بزرگترین دهات ایران است. از کویر خاکی تر. پر از کارخانه و صنعت. باید مردم این شهر را کوچاند به جایی دیگر تا کارخانه ها راحت تر به محیط زیست برینند.

 

نوشته ٣:

صنایع آلومینیم سازی ایران، چیزی مثل ورشکستگی قبل از سرمایه گذاری است. پول هنگفتی که به چین می دهند و اختلاف ۶ میلیون دلاری قیمت چین با فرانسه برای همین پروژه. فاز یک آن با نحو رقت انگیزی راه اندازی شده و کار می کند و آلومینا و فلوئور به خورد خلق (الله اگر کمکی می کند) می دهد. هزینه سرسام آور و کار با تاخیر بالا و سپس وارد کردن مواد اولیه از هندوستان و تبدیل به شمش. برق مصرفی یک کارخانه، معادل ٣٠ کارخانه تولید سیمان با ظرفیت ٣٠٠٠ تن در روز است. شیوه کار، ایجاد اتصال کوتاه با هادی آلومینا و ذوب کردن آن، و سپس آزاد سازی گاز فلوئور است که قبلا به منظور پایین آوردن نقطه ذوب اضافه شده بود. فیلتر ها قرار است که تا ٩۵ درصد مواد را جذب کنند. هیچ گونه نظارتی بر اینکه واقعا از پس آن بر می آیند وجود ندارد. مرده باد مدیر احمق که به دلایل سیاسی از چین ناخلف کارخانه می خرد و تازه وقتی تا دسته به ماتحتش فرو کردند، یادش می آید که قطعات معیوب را کم کم با مدل های اروپایی تعویض کند.

 

نوشته ۴:

شب تنهایی ملتهب

داغی آفتاب روز بعد

فشار حتی بر ریز ترین نرون ها

شب تن هایی ملتهب

فشار حتی بر ریز ترین نرون ها

روزی خمار و آفتابی پنهان

انتظار التهاب تن ها

 

نوشته ۵:

محض عقده گشایی بخاطر دوری چند روزه از اینترنت و به قول کامیار اطناب کلام و صرف اینکه کمی با کلمات ور بروم عرض می شود که نوشته ۵ هیچ حرفی نخواهد داشت. اگر احساس کردید وقت خود را تلف کردید، درست است.

١-۵ : قرصهایم را دوست دارم. چند وقتی است عصبی نیستم. عصبی یا اسبی نمی شوم. راحتم. ریلکس ساده لامپی. فقط در عجبم که این قرصها انگار ترکیبی از "ویا گرا" دارند. رفتارشان عجیب است لامصب ها. شاید رفتار خودم عجیب شده و به حساب آنها می گذارم.

٢-۵ : لازم است بیشتر وقت به خودم و تو اختصاص دهم. سرم درست تا حشفه در کار است (مشغول الذمه اید اگر به معنای بد بگیرید، جدی میگم. یه بار منظور مثبت داشتم که اینجوری شد) همیشه خوابم می آید و خسته ام. بیا بریم به مزار ملا ممد جان

٣-۵ : عجب حالی می دهد باران! وقت آن شده که با هم کمی در باران قدم بزنیم. حیف این سریال های ماه رمضان mbc4 نمی گذارند.

5-4 : جریان چیه که پرشین بلاگ تا وقتی عددی به انگلیسی نزدی، همه رو فارسی می زنه، ولی اگر فقط یک شماره انگلیسی زدی، دیگه فارسی نمی زنه؟ حتی اگر ده بار دکمه گه خوردم رو بزنی؟

5-5 : صرفا به دلیل اینکه ارادت را خدمت بند 6-9 اعلام کنم، این بند را اضافه کردم و گرنه هیچ کاربردی ندارد.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠
تگ ها :


راه راه

هر روز صبح که با مریم خداحافظی می کنم، جمله ای حواله ام می کند. اگر دوش گرفته باشم : چه شوهر تمیزی،‌اگر ادکلن زده باشم‌:‌ چه شوهر خوش بویی. اگر لباس خوب پوشیده باشم : چه شوهر خوش تیپی، اگر حتی عمله افغانی هم پوشیده باشم بالاخره سردی یا گرمی دستهایم بهانه ای می شود برای :‌چه شوهر داغ/سردی

امروز که پیراهن راه راه آبی پوشیده بودم، مریم برگشت و نگاهی کرد و گفت :‌ چه شوهر راه راهی

کم مانده بود از حیرت بخورم زمین

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٢
تگ ها :


مالامال

سینه مالامالا

ایشالا بازم بمالا

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٢
تگ ها :


روزهای چرک و کثافت

طبق عادت هر روز صفحه های وبلاگ را به ترتیب باز می کنی. دنبال نوشته ای هستی که کمی روحیه بدهد تا به کارهای روزانه ات برسی. به اینجا می آیی. نخوان. حکایت غم است و کثافت، چرک آمیخته به خون و استفراغ. حالت به هم میخورد. از نویسنده و خودت. چشمهایت را می مالی، می بندی و باز می کنی. نوشته هنوز همان است. حدیث تباهی. پیکری نیمه جان پیچیده در خود. با دهانی باز و چشمانی دریده. وحشتی که از هر روزنه وجودش می تراود. غرقه در خون خود. زخمهایی کرم گذاشته و نفسی که هنوز وا نگذاشته. نمی توانی فرار کنی. تا آخر می خوانی که ببینی چه می شود. بی سر و پا موجودی بی شکل، ترا به بازی گرفته. یادآور دیروزت است و هر روز است. خالی می کند با صدای زیاد محتویات گندیده معده اش را، بر خودش. حالت به هم می خورد و معنای چندش جلوی چشمانت می رقصد. dance macabre! دیوی پلید پایت را به این دخمه خوفناک می کشاند و تو تسلیم نمی شوی. باز می خواهی فرار کنی، نمی توانی. می خواهی ببینی این توده تعفن کی متلاشی می شود. حلقه بر گردنش و چهارپایه لزران زیر پایش. می خواهی کمکش کمی. چهارپایه را لگد می زنی. نمی افتد، آزاد نمی شود. هنوز بر بالای حلقه آویزان است. به هیچ کجا وصل است. معلق میان هر چه هست و مغلق میان آنچه دیگران می گویند هست. زجر می کشد و می خواهی رهایش کنی. فرار می کنی. شاید فردا، این، حدیث نباشد.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٩
تگ ها :


میرزا فوتوغرافر خان

عکس های مسافرت چند روزه به رامسر و جواهر ده را آپلود کرده ام. با تشکر از پیکاسا (اینجا را کلیک کنید!)

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۸
تگ ها :