ترجمان 10 منتشر شد

قسمت چهارم داستان کوتاه خاطره ای از کریسمس نوشته ترومن کاپوتی

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٢
تگ ها :


زنده ایم

نوشتم که بگویم زنده ام... اصلا وقت ندارم. الان هم رئیس نیست و من هم نامرد!

١- شدیدا خارجی شده ایم. یک فقره تویوتا کمری منقوش به درنبشته "تاکسی فرودگاه امام" رویت شد. مبارک است.

٢- یک فروند "جاسم" مارک "کینگستون" ابتیاع نموده ایم. از  ۴ گیگابایت ممکن، ٣.٧ آنرا پر کرده ایم و هدفون در گوش زندگی می نماییم.

٣- به سلامتی شیخ کروبی وارد شده اند، گجسته باد قدومشان. یاد چاقوی دسته صدفی به خیر، دیگر حتی به یاد خفه شو هم نمی افتیم.

۴- عزیزانم، اگر از این هدست های بی سیم موبایل که روی گوش می نشینند استفاده می کنید، هرچقدر سرتان را به سمتش بچرخانید، تغییری نمی کند. میشه خواهش کنم راحت باشید و روبرو را نگاه کنید، احمق!

۵- از امراض درونی، پرداختن به زیبا یا زشت شدن گلشیفته بدون حجاب است. فی قلوبهم مرض برای همین وقت ها است. آقا جان ریلکس باش، ساده و ترجیحا لوبریکیتد. اگر نمی توانی اقلا خودت را محل قرار گرفتن ریلکس مشروحه نکن.

۶- این مورد یادم رفت، می توانید به جایش چند فقره فحش از خودتان ساطع (درست نوشتم؟) کنید.

٧- آلمانی می خوانیم و چقدر آلمانی شده ایم. آین پقسون فیک میش بیته.

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٢
تگ ها :


ترجمان 9 منتشر شد

قسمت سوم داستان کوتاه خاطره ای از کریسمس نوشته ترومن کاپوتی

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٧
تگ ها :


بازی نامرئی

در پی دعوت خجسته برای شرکت در بازی نظرخواهی اینویزابلیته

۱- مدتی بیکار می نشستم.

۲- مدتی بیکار می نشستم و فقط به دنیا نگاه می کردم. یعنی خدا می شدم.

۳- مدتی بیکار می نشستم و فقطه به دنیا نگاه می کردم و سپس فکر می کردم که چه باید کرد. یعنی انسان می شدم.

۴- هر جایی که به نظرم دخالت من اوضاع را بهتر می کند، حضور فعال داشته باشم.

۵- در اولین فرصت، تمام حاکمان مملکت را با نامه هایی که به نام آنها برای جاهای محتلف می نویسم، آچمز کنم. نه، نشد! خیلی انسانی بود. جای پا بر روی دو کتف آنها می گذارم و بر فرقشان می رینم.

۶- به کسانی که دوست ندارم در حال کمک دیده شوم، کمک می کنم.

۷- مطمئن نیستم ولی شاید برهنه پرسه زدن را هم تجربه کنم. شاید س. ک. س را هم! البته ترجیحا با پارتنر دوست داشتنی خودم اگر نامرئی باشد.

۸- فکر رفتن به جای دیگر را از سرم خارج می کنم و به راحتی همه جا می روم. آخه آدم نامریی ویزا نمی خواد. سوار هواپیما می شدم و ایستاده به همه جا می رفتم. دوست ندارم حتی اگر نامرئی باشم کسی روی پایم بنشیند یا من روی پای کسی.

۹- تلاش می کردم نامرئی بمانم، تا وقتی که احتیاج شود.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٤
تگ ها :