سرنوشت شوایک تاکنون

مدتی است که شوایک من ساکت بوده. سرش را بین دست های تپل و بی حالتش گرفته و گوشه میخانه های نیمه تاریک پراگ، جرعه جرعه گیلاس های عرقش را بالا می دهد. از آن همه روده درازی بی سر و تهش، خاطراتی مانده که گهگاه لابلای جرعه ها به یاد می آورد: افکار دلنشین، صورت گرد و پهنش را با لبخندی به وسعت فاصله دو گوش بیش از حد بزرگش روشن می کتد و خاطرات تلخ، به ضرب جرعه حنظلی که عرق‌فروش متقلب به او قالب کرده از حنجره اش پایین می روند. افکارش، ورق پاره هایی درهم و برهم هستند که در تب وهمناک نوشیدن شربت گنه گنه برای اثبات آنکه او بیمار نیست، و ادعایی هم بر بیماریش نداشت، گوشه هایشان هم سوخته اند. کلاه لبه دار گشادش را تا چشمها پایین می کشد که مبادا آشنایی را ببیند. دیگر نایی برای تعریف هزارباره همه چیزهایی که در زندگیش دیده است، ندارد.

شوایک مغموم من مدتی است که در لباس های گشادش قایم شده است

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٩
تگ ها :