پریش نویسه ها 28

١- آقا جان، خانم جان، اگر مدتهاست که وبلاگت عمومی است، بگذار باشد. اگر نمی خواهی نوشته ات را همه بخوانند، به جای انتشار در وبلاگ به لیست دوستانت ایمیلش کن. اگر می خواهی وبلاگت را خصوصی و با دعوتنامه کنی خوب ببندش اصلا.

2- متاسفم، ولی به نظرم می آید که نژادپرست باشم. انگار که الان بیشتر احساسش می کنم. یک جور پیش داوری دردناک ناخودآگاه، مخصوصا به جنس زرد. بسیار متاسفم. مثلا این چینی های همکلاسی ما می گویند که در کشور متبوعشان کلاس های آموزش آلمانی، به هدف شرکت در امتحان زبان تشکیل می شوند. معلم های کلاس های معمول مدرسه، همان ابتدایی و راهنمایی و الخ خودمان، می دانند که شاگردانشان در تمام سطوح مجبور به گذراندن امتحان هستند. خوب تمام شیوه های پاس کردن را یادشان می دهند. نتیجه؟ معلم شاگردانی دارد که در امتحان موفق هستند، پس امتیاز بیشتری جمع می کند، پول بیشتری می گیرد، معروف می شود و محبوب. بعدش هم بچه ها هدفمند بار می آیند و یادگیری واقعی؟

بله برونه.... .... ..... ..... لق شادوماد ( یا به قول این اسکل مسکل ها که توی تالار های تهران می خونن: ماه‌داماد. مهم عضو ملقوقه بود که عرض شد)

٣- یک حسی هست در وجودم که گهگاهی دژاوو خان از این اطراف رد می شود و بیدارش می کند. یک جور باقیمانده های جوانی است که دوست ندارم از دستش دهم. همیشه تجربه چند روز مونث بودن، برایم بسیار جالب بوده است. حس هایی هست که تا آدم خود آن حس نباشد، تجربه پذیر نیستند. «ما مردها» هر چقدر حضوری و غیر حضوری ببینیم و بشنویم، تا زن نباشیم درک درستی از واقعیت و لذت «ارگــا سـم» نداریم. نه که حالا به خانم ها بر بخورد که به درک، ما هم نمی دانیم شماها چه غلطی می کنید، ولی همیشه حس کرده ام که باید بفهمم. باید درکش کنم. چیزی فراتر از کلمات است و برای «ما» تجربه ناپذیر. یعنی شاید روزی؟؟؟

4- امروز باران بارید. یعنی زمستان دارد کم کم سایه اش را از سر من کم می کند. چتر حمایتش جمع می شود و به زودی آفتاب بیدریغ و هر روزه بر ما خواهد تابید. یعنی که الان غمگین هستم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
تگ ها :


خاطره کلانتر جان است - 5

از شماره قبلی این عنوان وبلاگ یک سال گذشته است. باور ندارید روز 30 بهمن پارسال را چک کنید.

موتیف برای استفاده دوباره این عنوان، به سال 1385 شمسی باز می گردد. روزی در همین حوالی، چند روز زودتر شاید خیلی درست و دقیق یادم نیست، اتفاقی افتاد که با حالتی دژاوو وار الان راهش را به ذهنم باز کرد. تصویری گنگ و ناگهانی پیش چشمانم ظاهر شد، قوت گرفت و درخشید. یادم آمد که آن روز از سربازی معاف شدم.

الان قرنها گذشته. واقعا درست یادم نیست چه اتفاقاتی افتاد. نمی دانم معنایی دارد که هرسال از آن یاد کنم یا نه، ولی اگر نبود آن معافیت، مسیر زندگی من احتمالا بسیار با حالا تفاوت داشت.

جمهوری اسلامی، با همه نفرت و کراهتی که از تو در دل دارم، از این یک کارت سپاسگزارم.

پ.ن: خودم هم ذوق زده شدم که چه اتفاقی می شود یک کلمه هم «کار تو» باشد و هم «کارت معافیت»

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
تگ ها :


 

گاهی که خودم را روی دایره می ریزم، دوست دارم که فهمیده نشوم. می خواهم حالتی که دارم برای خودم یگانه باشد. «می فهمم چه می گویی» یعنی من هم اینطور هستم، و حال من را بدتر از قبل می کند. خوب منم دیگر، کاری نمی شود کرد. گاهی مثل الان حالی فراتر از گه مرغی دارم. چنان بدبین به زمین و زمان که آدم دلش می خواهد بودن را بس کند. نه که لازم باشد حتما اتفاقی افتاده باشد، همینقدر که حس بدی داشته باشی کافی است. الان می دانم با این حرفهایم جایی بین گه بودن و خود چس کردن را برای من در نظر گرفته اید، ولی اشکالی ندارد. وقتی یقین داشته باشی هیچ کس و هیچ چیز قرار نیست باعث چیز دیگری شود، یا به عبارتی دیگر همین است که هست و هرجا هم بروید همین است، و باز هم بهتر بگویم، زندگی کلا همین است، دیگر رمقی به زانو نمی ماند تا دستی به آن بگیری و بلند شوی. از روحیات گند من است دیگر، چه کنم. خوشبختانه می توانیم «ما مردها» محکم بگوییم کلا به تخمم.

یک قلپ چای بعد بقیه زنجموره ها....

خوب داشتم می گفتم... کلا دیگر احترامی برای چیزی قائل نیستم انگار و برعکس، آنقدر دچار چارچوب ها شده ام که دارم خفه می شوم. پارادوکس لاینحل خوب و بد. نوسانی و لحظه ای بودن هر چیزی. کناره گیری از همه چیز و کس که مبادا پایی خطا بگذارم و اصولا درگیر نشدن در کارها از ترس اشتباه کردن. خجالت از هویت، نه ایرانی که شخصی. حالم به هم می خورد از اینکه دو کلمه از کسی بپرسم که توالت کجاست که من شاشیدم به خودم یا اینکه قیمت این فنتول چنده. خوب یکی از معایب ذهنی شدن همین بوده. برای خودم حرف می زنم، دلیل می آورم، توضیح می دهم، بحث می کنم تا قانع شوم، نه به فارسی که به آلمانی یا انگلیسی، و البته کسی نیست که خطایم را گوشزد کند. در پیله خودم آنقدر تکرار می شوم که دیگر ندانم نخ های پیله هستم یا کرم درونش. بعد که می خواهم دو کلمه از این دریای دانش و معرفتی که فکر می کنم در خودم انباشته ام بروز دهم، پاره ای آواهای گنگ مانند صدای خرچنگ و کفتار بیرون می آید که دست آخر باید طرف با سوالات بلی/خیر مفهوم را از لای دندانهایم بیرون بکشد و تازه به تخمم هم نباشد که درست فهمیده یا نه.

خلاصه دوستان و آشنایان. اگر خیلی دوستم دارید، بستری مناسب و آرام برایم فراهم کنید و یک خداحافظی جانانه.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
تگ ها :


المپیک زمستانی و لزوم بی نقص نبودن و چرا بعضی ها دوست دارند بی نقص باشند

جمعه یا شنبه شب بود که تصمیم گرفتم تا صبح بیدار بمانم و افتتاحیه المپیک ونکوور را ببینیم. خوب ناگفته پیداست که پیرتر از آنم که بتوانم، در نتیجه مراسم را از پشت کرکره های مدام در حال باز و بسته شدن پلکها دیدم. البته فردایش دوباره کامل برنامه را نگاه کردم که خدای ناکرده نمازم اشکالی نداشته باشد. الغرض... مراسم زیبا بود. داستان،‌ لباسها، سادگی مراسم و در عین حال استفاده بهینه از تکنولوژی بدون اینکه از در و دیوار خزعبلات ما چقدر باحال و پیشرفته ایم ببارد، فضای بسیار زیبایی ایجاد کرد. باعث این پست ولی، باز نشدن یا در واقع بیرون نیامدن یکی از مشعلهای مراسم از زمین بود. قرار بود که چهار پایه از چهار طرف،‌ مشعل وسطی را در بر بگیرند. دو دقیقه طول کشید و همه قیافه ها در هم رفت تا اینکه این مشعل های کناری از زمین بالاخره بیرون بیایند و یکی شان هم قهر کرد. حالا جالب اینجاست که این کمتر از هر چیزی جلب توجه کرد. نقص های دیگر مانند دیر پخش شدن بعضی از آهنگ ها و حتی ناهماهنگی هایی در حرکات رقصندگان و نمایش دهندگان، باز هم توجه آدم را جلب نمی کرد. مقایسه کردم در ذهنم ناخودآگاه،‌ با مراسمی که کشور دوست و برادر چین برگزار می کند. نمی دانم از کجا این روح Perfection را آورده اند. همه چیز درست و دقیق و میزان. یک میلیون نفر ساعتگرد می رقصند و پانصد و هفتاد و هفت هزار نفر، در حالیکه طبق سری فیبوناچی به پشت سر یکنفر اضافه می شوند، پادساعتگرد از میان گروه اول زیگزاگ می روند و بعد روی کول هم می ایستند و ساختمانی به ارتفاع 15 متر می سازند،‌ بعد هم تمام تعداد گفته شده با هم، یک پرچم با گوشه ای به شکل رهبر یا هر کسی دیگر می سازند. تمام مراسم بدون یک لغزش انجام میشود که عمدتا از ترس اعدام به دلیل خیانت به آرمان های نظام است (بگویم که در آینده وضع حقوق بشری آنها بسیار بهتر از امروز خواهد بود). کامل بودن ایرانی را هم به کنار بگذاریم که وجود خارجی ندارد. اصولا آدم این کار نیستیم. هر کسی هر کاری که کرد، نام آنرا کامل و بدون نقص می گذارد و هیچ نقدی بر نمی تابد (مثل خودم. جدا می گویم). طرف کرم و موش هوا کرده که حالات جسمی و روحی آنها را بررسی کند، تازه به خودش می نازد. از این طرف یک نفر یک پیشنهادی داد و عده ای همان کار را کردند و حالا براق شده اند به صورتش که نقشه ات بد بود، بابا هم عذرخواهی کرده و مسوولیت حرفش را قبول کرده، تازه مردم دارند فکر می کنند که اطرافش را خالی کنند به سمت کسی دیگر بروند. خلاصه که انگار بهتر شدن و بهتر بودن را باید یاد بگیریم. اینجا خیلی از چیزها مدام تغییر می کند. جالب است که نظام قانونگذاری نسبتا لخت است. پذیرفتن حرف های جدید با توجه به روحیه محافظه کارانه دولتمردان، با تاخیر انجام می شود، ولی به هر حال می شود. اینجا بحث معنی دارد. نظر دادن و بحث کردن محترم است. اصلا آموزش داده می شود. در ایران ما از وقتی که یادم هست مذموم اگر نبوده باشد، اقلا ممدوح هم نبوده. همیشه جریان از بالا به پایین و آبشاری بوده. باید یاد بگیریم طور دیگری باشیم

پ.ن: شاید بگویید منظور از این همه نوشتن جملات بیخودی و تکراری در کون هم چیست، جوابم اگر نه این باشد که زور میزنم مغزم را برای نوشتن فعال کنم که به درد امتحان زبانم هم بخورد و اگر نه این باشد که بدم نمی آید خواننده ترجیحا نقاد داشته باشم و اگر نه این باشد که چند دقیقه ای دیرتر به سراغ درس بروم، باید اعتراف کنم که نمی دانم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
تگ ها :


ولنتاین

1- دیروز مادرجانمان گفت که خاله خانم تماس گرفته اند از جایی اطراف اصفهان در میان برفها و در حالیکه مشغول در کردن پیک نیک بوده اند، تا روز ولنتاین را به ننه جان ما تبریک عرض کنند. گفتم تا یادم نرفته از همینجا باخت دیشب بارسلونا به آتلتیکومادرید را خدمت پدربزرگ عزیزم تسلیت و آغاز کارناوال های کلن و کارلسروهه را خدمت عمه جانم تبریک عرض کنم، شاید به نحوی به گوششان برسد.

2- وبلاگی هست که مدتهاست مشتری هر روزه اش هستم. یادداشتهای پسر آیت‌‌الله زنجانی در مورد اینکه جلوی فروشگاهی در قم به خاطر کادوهای سرخرنگ ولنتاینی مردم صف کشیده بودند، به یادم آورد که اینجا چندان اثر محکمی از این روز ندیده ام. شاید برنامه های تلویزیونی بیشتر علاقه به مهم نشان دادن این روز دارند تا خود مردم. احتمالا پای تبلیغات و انگلیس ها در میان است.

3- دوستان من می دانند که چقدر تلفظ من بد و سرسری است. کلمات فارسی را مانند فلفل داغ بیرون می اندازم بدون اینکه چندان هم سنجینده باشند. حالا فرض کنید که تلفظ کلمات سفت و سخت آلمانی چه عذابی خواهد بود برای من و شنونده. باید تمام حروف یک کلمه مانند Kurzzeitigenauslandssemesterpflicht را تلفظ کنم. فارسیش دقیقا همین است : کورْتْسْ تْسایْتیگِن آوسْلَندْز زِمِسْتِر پْفْلیشت.

خلاصه اینکه باید همه چیزهایی که می نویسیم،‌خوانده و شنیده شوند. باید دو کار کنم. اول مطمئن باشم دهانم کاملا خشک است و کلمه ای لیز نمی خورد، دوم کمی زبانم را کوچک کنم که به هنگام حرف زدن به در و دیوار گیر نکند. دومی جدی بود. همیشه جای دو یا چند دندانم روی زبان بدبخت قابل دیدن است.

قسمت جدی ماجرا: حالا جدا برای اینکه بهتر حرف بزنم باید چه کار کنم؟

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
تگ ها :


 

شده حس کنید از مطالبی دوست دارید بنویسید که نمیشه نوشت؟ جنبه دیگری از خودتون که دوست ندارید بقیه بدونن ولی در عین حال دوست دارید روی دایره باشه و همونها نشناسن که تویی و بخونن؟ حتما جایی دیگر!

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٤
تگ ها :


و اکنون بعد از 22 بهمن

خوب، نیمی از ترسم درست بود. سبزها نمی توانستند انسجام خوبی داشته باشند. آنها هرآنچه احتیاج بود در دست داشتند و سبزها هیچ. بیشتر اشکال از قطع ارتباط فضای مجازی و حقیقی است، که کاملا قابل درک است. فضا هم که تا دلمان و دلتان بخواهد شبیه به دوره ایتالیای موسولینی است. باید انتظار و شیوه عمل هر دو واقعی باشند. فکر کنم وقت استراحت، تجدید قوا و ساماندهی است. فعلا امکان تسخیر خیابان دور از ذهن به نظر میرسد. جنبش سبز احتیاج به کمک سیاسی خارجی دارد، البته نه به صورت مستقیم. این کمک را دولت خودبخود با حماقت هایش به سبزها هدیه داده و خواهد داد. ما به دید بهتر و هدف گذاری احتیاج داریم. به تشکیلات و تجهیزات محتاجیم. باید ارتباط نفر به نفر خوبی داشته باشیم. باید بتوانیم حکومت را فلج کنیم و همه اینها بدون خشونت و درگیری خیابانی. قدرت واقعی سبزها در همین است. درگیری و فراهم آوردن امکان سرکوب بهترین کمک به رژیم است.

راستی من هم از نظرات زیادی محافظه کارانه ام دست میکشم و اعلام میکنم که دوره حکومت تمام شده است، باید صبر داشته باشیم. باید بتوانیم خاموش ها را همراه کنیم. باید بتوانیم هرچه بیشتر لای ترک های حکومت و خصوصا نیروهای مسلح، گوه بگذاریم. همه اینها نیازمند صبر است و فکر. نمی دانم باید چه کرد، ولی باید کمی با فکر رفتار کرد.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٢
تگ ها :


فردا 22 بهمن است

1 - بالاخره اضطراب این چندروزه با بیست و دوم پیوند خورد. فردا روز سرنوشت نیست ولی روز مهمی است. فردا انتظار نداریم حکومت با بفرما زدن به ما خودش کنار برود. ما هم نمی خواهیم سرنگونش کنیم، مگر خودش بخواهد. آلمانی ها می گویند که برایتان drucken die daumen انگشت شست می فشاریم، همان fingers corssed انگلیسی هاست.

امشب شعارها ظاهرا چندان هم بد نبوده و استقبال امشب مردم روز نسبتا سبزی را نوید می دهد. فکر می کنم جمهوری اسلامی دارد به نقطه بی بازگشتش نزدیک می شود. به نظر من اگر با گوشت و پوست این را حس کنند، اوضاع بسیار خطرناک خواهد شد. همه سبزها باید هوشیار باشند. افتادن در دام جنگ داخلی ما را نه تنها به سال 57 که به ورطه ای بسیار خطرناکتر و عمیق تر خواهد کشاند. از این فضا به شدت می ترسم.

حقیقتش دوباره به این فکر افتاده ام که باید هدف را تعریف کرد. من الان دقیقا نمی دانم که به دنبال چه هستیم و دنبال چه باید باشیم. بیانیه های موسوی و کروبی تا حدود زیادی فضا را روشن کردند ولی از نوشته های مختلفی که هر روزه می خوانم، بوی هماوایی زیادی به گوش نمی رسد. هرچند زیبایی این جنبش به تنوع آرا و عقاید و گستردگی و فراگیری آن است، باید نقاط مشترک را پیدا و تقویت کرد. باید تصور روشنی از عقاید رهبران این جنبش، تئوریسین هایش و آنها که به خاطر بقیه زندان رفتند، داشته باشیم. نباید سال 57 تکرار شود.

2- چندوقت پیش در جرس نوشته ای خواندم در مورد شستشوی مغزی توسط صدا و سیما با تکنیک های عجیب و غریب و موج های کوتاهی که حواس درکش نمی کنند و روی مغز موثر است و خلاصه مثال هایی در مورد نحوه کارکرد آنها. امروز هم ایمیلی به دستم رسید که باز هم آن نوشته را یادآوری کرد. اگر جستجویی در مورد subliminal به همراه advertisement انجام بدهید، به نمونه هایی بر می خورید که چندان ربطی به موضوع ندارند. با جستجو در یوتیوب مانند این لینک می توانید مثال بسیار روشنتری ببینید. بیشتر مثال ها به سمت نشان دادن نوشته ها و پیام های در مورد س.ک .. س  تمایل دارند که اکثرا در حد تصورات ذهنی ناسالم است. حالا به کجا می خواهم برسم؟ منتقدان می گویند اگر اینها همه نشانه نیستند و بی‌تاثیرند، چرا هستند؟ چرا در حد دهم ثانیه نوشته مک دونالد در خلال یک برنامه آشپزی ظاهر می شود؟ البته این تصویر کاملا دیدنی است، ولی مثال هایی هست که فقط فرصت یک برداشت ذهنی به ما می دهند. جمهوری اسلامی چه نیازی به این تکنیک ها دارد؟

سی سال است که تمام نماد ها و شعار ها و تبلیغات علنا روی صفحه تلویزیون نقش می بندند. تصویر های کوچک و بزرگ از آقایان می آیند و می روند. تاثیر می گذارند و نمی گذارند. صداهای آزارنده گوشهایمان را می آزارند. آیا نیازی هست که حرفها و عکسهایشان را پنهان کنند و ته ذهنمان جا دهند؟ وقاحت چنان از حد گذشته که من تعجب نخواهم کرد از اینکه عده ای نیمه شب صدای وحی را بشنوند. با این وجود شدیدا اعتقاد دارم که به هر حال نباید لحظه ای به صدا و سیما توجه کرد.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
تگ ها :


و بالاخره سالگرد انقلاب

کمتر آدم خوشبینی تصور این روز را داشت. سال قبل به ندرت در ذهن کسی می گنجید که 22 بهمن امسال،‌ حکومت از وحشت کلاهش را گاز بگیرد و به تمام شیوه های قدیمی و جدید با هم چنگ بزند بلکه صدایی از مردم در نیاید. از کشتن دو نفر (اجازه بدهید کاری به گناهکاری یا غیر آن و اصولا جرمشان نداشته باشیم) تا بلندگوکاری خیابان انقلاب و آزادی. انتقال تجهیزات موتوری به محل و ریختن نیروهای امداد نه چندان غیبی نشان از عزم جزم برای برخورد دارد. آیا حکومت چنین کاری می‌کند؟

اصولا بیش از حد خوشبین شده ام. فکر میکنم که آیا ممکن است در چنین روزی کسی در این مسیر بدون شعار راه برود و کتک بخورد؟ آیا چنین هزینه گزافی در سالگرد پیروزی انقلاب پرداخت می‌کنند؟ و آیا ماشین تبلیغات پرتوان صدا و سیما هنوز هم در جامعه چنان قدرت دارد که واقعیت را قلب کند؟

از طرفی خالی کردن صحنه در هرکدام از این روزها یعنی از دست رفتن اقلا موقتی یک جنبش و البته بسیار بدتر از آن، از دست رفتن یکپارچگی جامعه ای که ناخواسته توسط حکومت به وجود آمد. بعد از عمری بوق و کرنا برای وحدت و تعریف محورهای آن، دین و حکومت ولایی و البته شخص ولی فقیهی که خودشان مصداقش را تعیین میکنند، با ندانم کاری بخش اعظم جامعه را برعلیه خودشان متحد کرده اند. اشتباه اساسی از دست دادن این موقعیت است. این بخش عمده ترس این روزهای من است.

ترس دیگر من، رادیکال شدن فضا از جانب مردم است. از طرفی هنوز به جز شعارهایی که اصطلاحا ساختارشکنانه گفته می شوند، حرکت خشونت آمیز جدی از مردم ندیده ایم. از طرف دیگر حتی اگر تحرک و سمپاشی های طرف مقابل را نادیده بگیریم، بازهم از دل یک جامعه خروشان و احساساتی می تواند به راحتی میل به خشونت تراوش کند، خصوصا اینکه بعد از ماه ها مبارزه مدنی و فوق متمدنانه برای دستیابی به حقوق اولیه مانند نفس کشیدن، تنها نصیب تهمت و تهدید و قتل باشد. از دست دادن صبر و انسجام، دقیقا گیرافتادن در دام حکومت است.

یادم هست که روزهای اول بعد از انتخابات با دوستی بحث کوتاهی داشتم. در پاسخ به من که معتقد بودم باید ما صبور باشیم و البته گوشه چشمی به هدایت رهبران جنبش، اصرار داشت که مردم عصبانی هستند و رای خودشان را می خواهند، به موسوی و کروبی چه ربطی دارد؟ آن دوست بعدا فهمید که چاره کار در چهارنعل تاختن نیست، اقلا برای حال و روز امروزی ما و باید با استفاده از این فرصت، باید بنایی ساخت که بر اساسش جامعه ای مدنی و با خواستهای مشخص، هوشمند و حساس و البته متحد ساخت. آن دوست دوباره فیلش یاد هندوستان کرده و بازهم دم از یک سره کردن کار میزند. چیزی که متاسفانه این روزها کم ندیده و نخوانده ام.

بدتر از همه چیز، فحاشی و هتاکی به نیروهای سپاه و بسیج است. آیا آماده اید که حکومت را از دست این نیروها بگیرید و بعد بر آنها حکومت کنید؟ همین بلایی که بر سر ما آورده اند را میخواهید تلافی کنید؟ من هم می دانم تا چه حد سران این نیروها دیوصفت و نفرت انگیز هستند. جلاد و خونخوار هستند. آیا لازم است بدنه بی اختیار مورد بدترین توهین ها باشند؟ صادقانه بگویم صدها فحش در روز زیرلب میدهم و میدانم که اینها را بلند نخواهم گفت، چون به جز پاشیدن تخم کینه فایده ای ندارد.

در اینجا ما هم باید مانند سردار فیروزآبادی معتقد به جذب حداکثری و دفع حداقلی باشیم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
تگ ها :


اعتماد به نفس من

قبلا گفته بودم که در مورد اعتماد به نفسم خواهم نوشت. مدتهاست وقت نوشتنش شده و من با خودرن چیزی مثل قرص های قبل از شب زفاف (دلم خواست بنویسم. دروغ میگم؟ حالا فرضا که اسمش کنتراسپتیو و کارش یه چیز دیگه باشه) عقبش انداخته ام. نه که به عقبش انداخته باشم. یعنی تاخیر انداختم. خوب باز هم خوب نیست، اسپری که نداشتم. در موردش تعلل کردم، هرکی هم چیزی بگه خره.

همیشه از کمبود اعتماد به نفس نالانم. برعکس از اعتماد به نفس (به حای این ترکیب از این به اعد ابن استفاده میکنم) بالایی رنج میبرم. چطور؟ من هر چند وقت یکبار موفقیتی نسبتا کوچک به دست می‌آورم و آورده ام تا حالا ، که ضعف های طولانی مدت و تنبلی ها و ندانم کاری ها رو پوشش داده. بیشتر وقت ها فکر میکنم فعلا وقت و فضای کافی برای انجام کاری دارم. تا چشم به هم میزنم بوووم همه چیز تموم شده. گاهی سایرین به کمک میان و من رو بیرون میکشن از ورطه(!) و گاهی خودم دست خودم رو میگیرم و خوب البته غرق شدن هم داشته ام، گیرم که زیاد نه. همین باعث میشه که در تلاش و خواستن مداوم نباشم. دوره های فترت و کهولت رو پشت سر بذارم وقتی کارد به استخون رسید پا شم و د بدو که رفتیم.

از طرف دیگه تعریف هایی که به خاطر موفقیت های کوچک از دیگران می شنوم باعث میشه دوباره بیشتر تو باد غرور بخوابم. وقتی کسی کاری رو از من بهتر میکنه، به آغوش تعریف دوستام پناه ببرم . بخوام که خودم رو نشون بدم وقتی که کسی اطراف نیست و قایم بشم وقتی شلوغه و من حرف چندانی ندارم. این یعنی رفتار غیرخطی که اکثرا اون رو به حساب خجالتی بودن، معاشرتی نبودن، خودبزرگ بینی، آدم حساب نکردن بقیه و چیزای دیگه میگذارن.

نمونه: زبان! همه دوستام درست میدونن منظورم چیه. روی هوا یاد گرفتن باعث شده که دیگه به سختی بتونم یاد بگیرم. تا حدودی می تونستم با اون شیوه جلو برم. الان دیگه به بن بست خوردم. احتیاج به تلاش  داره که من متاسفانه در این مورد اصلا یاد نگرفتم.

در مورد خیلی چیزها باید تمرین کنم. مثلا برنامه ریزی روزانه یا مثلا هفتگی. عمرا آدم اینکه هر روز کاری رو دلبخواه سر ساعتی انجام بدم، باشم. اونوقت یهو تصمیم بگیرم مثلا روزی یک پست اینجا بگذارم، هرروز ورزش کنم، روزی فلان ساعت درس بخونم... . خوب معلومه شعر گفتم دیگه، نه؟

تازه ترش هم ببینید چطور دارم می نویسم. اصلا این طرز نوشتن آدمیه که داره همچین درست حسابی می نویسه؟ نوشته اش هم ته نداره

پ.ن: از ابن اصلا استفاده نشد

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
تگ ها :


روز بی‌صدا

امروز دو نفر در ایران اعدام شدند؛ تقریبا بی‌صدا

امروز جی.دی سلینجر محبوب من مرد؛ کاملا بی‌صدا

امروز اینجا برف و سرمای شدیدی است؛ بی‌صدا

آخرش خفه می‌شوم؛ طبیعتا بی‌صدا

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸
تگ ها :