دو علی

علی، زنی را که اقرار به زنا داشت چندبار بخشید تا آنگاه که عمر نادانسته تکفل بچه اش را پذیرفت و آن زن توسط علی سنگسار شد. شاید بشود گفت گذشت از حق الله.

علی، آنگاه که صحبت از حق‌الناس بود گذشتی نداشت. همان مثل معروف خلخال زن یهود.

علی،‌ هنگامی که چند نفر کفر گفتند و او را خدا نامیدند، دو سوراخ در زمین حفر کرد که از وسط به هم راه داشتند. در یکی آتش افروخت و در دیگری کفرگویان را محبوس کرد تا از حرف خود برگردند. آنها توبه نکردند تا مردند.

علی، بر سر حکومت هم سازش نمی‌کرد. جریان خوارج را به یاد بیاوریم.

نایب برحقش علی هم، آنگاه که سردارش نه با یک نفر، که در یک or gy مفصل مدام در حال جفت شش آوردن بود، از گناه او گذشت.

نایب علی، وقتی یک سرباز محکوم کوی دانشگاه شناخته شد، از حق دانشجویان گذشت.

علی زمان، اگر اصحاب جمعش خدا را از عرش به پستوی خود هم ببرند، آقا دست سالمش را با انگشت وسط برافراخته نشان معترضان می‌دهد. آنگاه که استاد دانشگاه را مرتد شناخته بودند، تا پای مجازات رفت و بنا به مصالح زمان از گناهش گذشت.

ولی وای به روزی که نظر چپ به تختش داشته باشیم. تمام آنچه در آستین قدرت و نقد روی زبانش دارد از جادو و نیرنگ و خرفستر و زباله و کثافت ،‌ و آنچه از هنرهای اذنابش نقل مجالس است، به کار می‌بندد تا مبادا کیان اسلامی به خطر افتد. سر همه را به باد می‌دهد که خدای ناکرده انقلاب به دست نامحرمان نیفتد. فحشی نیست که به جان نخریده باشدش، مادامی که بداند فردا صبح هم هنوز مملکتی دارد که بر آن حکم براند و مارهای دوشش را خوراکی فراهم است.

شرم باد بر چهره کریه و ننگینت.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٠
تگ ها :


پریش نویسه ها 31

1- بعضی‌ها هرچقدر پیر شوند، جا می‌افتند. عنصری در وجودشان هست که نیمه عمری طولانی تر از کل عمرشان دارد. مهم نیست چگونه خودشان را جوان، جذاب و سـکـسی نگه می‌دارند. باید خیلی از مردی کم داشته باشی تا مجموعه پرباری مانند NINE را جلوی چشمانت داشته باشی و با هر دودست فیلم ببینی.

2- لیست فیلم‌هایم را بالاخره تهیه کردم. فعلا بالغ بر 180 فیلم. فکر میکردم بیشتر باشد. فکر کنم بیشتر از 160تایشان را اینجا دانلود کرده‌ام. نقطه قوت این مجموعه،‌ فیلم های نسبتا مهم سینما با موضوع سـکـس است. از هر پیشنهادی برای دانلود استقبال می‌شود.

3- بازهم : زمستان ما نیم‌بسمل فتاده بود، چون حشفه نیم‌بریده. اکسیر عشق به جانش رسید و به عیوق بر شد و ما هم رویش بودیم متاسفانه.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٠
تگ ها :


پریش نویسه ها 30

 

١- زمستان، نرفته چنان برگشت که انگار قصد تمام شدن ندارد. نقلی نیست، بدمان نمی‌آید اطرافمان سفیدی شیری رنگ ساراماگو پراکنده باشد.

2- خبرهای خوب انگار دارند ته می‌کشند. مدتهاست جز مصیبت نشنیده‌ایم. دلمان فعلا به دیدار دوستان عزیز خوش است که به حمد و یاری ایزد توانا و وزارت امور خارجه ژرمنستان خوش است. محقق خواهد گشت.

٣- Doch در زبان آلمانی به مانند بسیاری دیگر از کلمات (عمدتا کوچک) به مفاهیم عدیده‌ای به کار می‌رود، از جمله جواب مثبت در پاسخ به سوالی که بیشتر حالت منفی دارد. مثلا اگر می خواهید در جواب «آیا ... را ندیده اید؟»‌ جواب بدهید که : «چرا دیده‌ام» کافی است آدم بگوید doch. حالا در فارسی به زحمت می‌توان قبول کرد که چرا و البته قابل استفاده به این مفهوم هستند. ولی امکان دیگر هم آری یا نه است. اگر به سوال بالا جواب مثبت (یا منفی) بدهید، یعنی دیده‌اید یا ندیده‌اید؟

4- راه زیادی مانده تا 8 مارس روزی برای همه زنان ایرانی شود. فرقی هم نمی‌کند که روز زن، فردا یا تولد کسی یا هر روز دیگری باشد. مهم دروغ‌هایی نیست که به خورد مردم می‌دهند با نام حقوق زن و بزرگداشت مقامش. تصور همه مردم مهم است که با وجود تصاویر پیش رویمان در بنگاه دروغ پراکنی ج.ا.ا و قوانین مصوبه و مزخرفه حکومتی و مهمتر از همه بستن دهان هرآنکه اعتراضی به این روندها دارد و برای احیای حقوق واقعی زنان تلاش می‌کند، به نظر رو به بهبود است. در یکی از سیاه‌ترین سالهایی که بر مردم و خصوصا زن های ما گذشت، روز زن مبارک.

۵- دیگر علاقه‌ای به بودن در محیط پرشین‌بلاگ ندارم. احتمالا کوچ می‌کنم. وقتی اعتماد نداشته باشی، به زحمت می‌توانی دوام بیاوری. راستی دیگر «اعتماد» نداریم، «ایران‌دخت» هم نداریم، ولی اقلا اینجا اعتماد را می‌شد خواند و ایران‌دخت را نه.

پ.ن. 1- داشتم فکر می‌کردم که من تا حالا اینجا در خیابانها جـنـده ندیده‌ام. بعد به خودم خندیدم از این تفکر مردسالار هنوز باقی مانده در ته ذهن. جـنـده زن نیست،‌ آدم است. پدر یا مادر جـنـده یک حرف/مفهوم/فحش هستند در قالب دو جنس. پس آقایان محترم، اگر روزی از بنده پدرقـحـبه شنیدید، به جای باز کردن نیشتان، باید بیشتر ناراحت بشوید، اگر دلتان خواست البته.

پ.ن. 2- آیا نوشتن از زن و پرستیدن او به مفهوم جسمی و روحی و هر چیز دیگر، ابتذال با خود به همراه دارد؟ فرض کنیم من فردا هوس کنم دوباره از زن بنویسم و بسیار واضح تر. وقتی پولانسکی در «ماه حنظل» خطابه‌ای مفصل در نعت «یک عضو» زن (باور کنید مهم نیست کجا وگرنه می‌نوشتم) از زبان مرد فیلم به سر و روی ما جاری می‌کند، آیا قدم به ابتذال گذاشته یا آنچه که در نهان ذهن ما مردان بوده را به جلوی چشمانمان آورده؟ و چرا باید همیشه به تن کلمات لباس پوشاند؟ گاهی این لخت بودن لازم است. حق مطلب ادا نمی‌شود. وقتی از زن می‌گویم، از همه چیزش است. همه جنبه‌هایش. از مرد هم که بگویم همینطور است. معشوق را می‌توان در حمام و رختخواب لخت کرد، ولی زن یا مرد را می‌توان هرجایی لخت کرد. آنقدر لخت که مو هم بر تن نداشته باشند. بعد به تماشایشان نشست. اینکه آفرینش را ببینی یا تکامل مهم نیست. خودش را می‌بینی. مهم نیست که مرد باشی یا زن. از اندامش لذت می‌بری/ چندشت می‌شود. مهم نیست کدام. ولی خودش را می‌بینی. همانطور که هست. شاید بهترین آموزش برای ما دیدن، فیلم‌های اروپایی باشند، که لخت و عور انسان را به تصویر می‌کشند، همانگونه که هست؛ نه مانند آمریکایی های بزک دوزک کرده با اندام بینهایت تراشیده.

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
تگ ها :


جادوی زن

از میان همه اعضای بدن زن، پستان ها چیز دیگری هستند. یک حس برونگرایی. طلبیدن نگاه و همزمان، شرم از دیده شدن؛ اغواگر. مانند دو شخصیت مستقل از زن، زل می زنند به چشمانت. با نوک های برجسته می توانند تو را به بازی بگیرند. می توانند چنان مغرور، سر به هوا بایستند که انگار تورا ندیده اند. آنقدر جدی و محکم و سفت دل تو را می برند که جرات نکنی به آنها فکر کنی،‌ چه برسد که بخواهی لمسشان کنی. می توانند سر به زیر و افتاده باشند. مظلوم انگار که دستی می خواهند تا خود را رویش رها کنند. وقتی اعتقاد به جادوی چشمها تمام می شود، اولین وسیله ارتباطی هستند. فرستنده هایی که در کسری از ثانیه درک می شوند. نه، لزوما درک نمی شوند، دریافت می شوند، احساس می شوند. یا نرم و لطیف، با انحنا هایی که از نفر به نفر متفاوت است، یا سفت و محکم، چنان که فشارشان را بر تنت حس می کنی. با آن هاله اطراف معجزه برجستگی. جایی که اگر مزه ای نداشت، اینقدر مورد هجوم دهان ها نبود. غریزه با خود می کشدمان، انگار که دوباره به یاد بیاوریم همه آنچه از نوزادی فراموش شده است. و در آخر، جادوی تن لخت زن. انگار که چیز دیگری در تن نیست به جز پستان. برجسته و خودنما، تمام حواست را معطوف می کنند به خود. و باز همه اینها مستقل از حامل است. می توانند کاملا مستقل از شخصیت و صورت صاحبشان، خود تعریف کننده داستانی باشند که فقط دستها و چشمهای عاشق و حریص درکشان می کند.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
تگ ها :


تغییر پلیس به پاس‌ور

در اقدامی واجب، ضربتی، عاجل و ضروری،‌ از این پس نام پاس‌ور بر روی لباس تمامی نیروها و خودروهای نیروی انتظامی به‌جای پلیس درج می‌شود و از نیروهای آگاهی و مرزبانی به‌عنوان پاس‌وران آگاهی و پاس‌وران مرزبانی نام برده می‌شود.

برادر جان! زیادی گه کاری کردی، با تغییر اسم درست نمیشه. زنگوله سر ...رت ببند، اسمتو نمیخواد عوض کنی.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
تگ ها :


پریش نویسه ها - 29

١- یادش به خیر. زمانی صدای اندی با شعری در مایه های یار قشنگ ما شیطان بلا می باشد روی نوار سونی Fe-Cr گرون تر از نوار معمولی بود.

٢- تا حالا صدبار از دخترها، بهتره بگم صدبار از یک دختر، پرسیدم شما وقتی میخواید بگید به تخمم چه کار میکنید؟ نفستون نمی گیره که نمی تونید بگید؟ هر بار هم جواب شنیدم تو ناراحت نباش، هم بابا داریم هم چیزای دیگه. بازم فکر میکنم جای به تخمم رو نمی گیره. یه جوری تاریخیه. شخصیت مستقل داره. نه که تخمه مهم باشه، حسش مهمه. مثل حس کاخ نشینی که مرحوم امام گفت بده ولی واقعا خوبه.

٣- اصلا عمرا به دو جمله برسه که بشه حرف زد و جاییش به اوضاع مملکت و ریدن به ا.ن. (با وجود همه پارادوکسی که توی مفهومش و عملش هست) نرسه. فعلا که همه راهها به قم ختم می شود.

4- یکی از قسمتهای فرندز، چندلر با راس کل انداخته بود که این جوکه مال من بوده. بعد از اون هرچی میگفت بلافاصله می نوشت و تاریخ میزد. اول سعی کردم همین کار رو بکنم که یادم نره و پریش نویسه هام خالی نمونه، بعدا فهمیدم زنم زیادی مهربونه هرچی میگم میخنده که فکر کنم خیلی بامزه بود. تا چندوقت دوقبضه یبس بودم. مگه حرفم میومد؟ خلاصه بعدش تصمیم گرفتم هرچقدر بزرگواری کنه و به من بخنده من به رو خودم نیارم. بازم کـس شعر در کنم و به خیال اینکه گوله نمکم، پخش کنم اینجا. دوباره باید برم سروقت قلم کاغذ.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠
تگ ها :


پایان دوران خودسانسوری؟؟؟؟؟

اصلا به این نوشته مطمئن نیستم. شروع کردم به مقدمه چینی برای فکر کردن به اینکه آیا شوایک اجازه دارد اینجا بیشتر خودش باشد؟ همزمان باید اشاره کنم که منظور فجیع تر از آنست که تصورش را دارید. احتمالا با صور قبیحه مواجه نخواهید شد ولی زبان بسیار رکیکی ممکن است گاه به گاه به کار رود که در آینده شانس چندانی برای چشم در چشم شدن بی خجالت باقی نگذارد. در همین راستا باید عرض کنم اتفاقی چنان بی ربط من را به نوشتن این چند خط و اتمام حجت با شوایک وادار کرد که در حد ربط شقیقه به هر چیزی می توانست باشد. اگر هم فیلتر شدیم به تخم همان که سعدی حواله مردن نکونامان را به نامش صادر کرده بود. زین پس نوشته هایی با لغات Explicit  و یا مفاهیم اروتــیــک در این وبلاگ یافته خواهد شد. شرمنده. هرچقدر با شوایک ذهنم سنجیدمش و آنکه می شناسمش، جوابها همخوان نبود. شوایک هرچیزی در ذهن داشت بدون دندان زدن می گفت. من نمی توانم. شاید اینجا تا حدودی تمرین کنم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠
تگ ها :


زر مفت امشب من

1- اگر که احیانا آش رشته هم زده باشید،‌می دانید که هرچه بگردید فقط نخود و لوبیا و رشته خواهید یافت که ملاطی از سبزی بینشان را پر کرده. حالا شما هرچقدر دلتان می خواهد به هم بزنید. تفاوتی بین آن اجزای گفته شده نخواهید دید. برایتان فرقی نمی کند این لوبیای شماره چند است، شما باز هم لوبیا می بینید. به فرض که ناگهان در آن ملقمه نفاخ ناگهان قطعه ای استیک آبدار یا جوجه کباب خوب برشته شده به چشمتان بخورد. اگر واکنش اولیه تعجب باشد، احتمالا خنده از کار آشپز به دنبالش خواهد بود.

2- بعضی از سخنرانی ها و سخن پراکنی ها دقیقا همینطورند. جمله هایی که با کلمات یکسان به دنبال هم ردیف می شوند، انگار که سه جمله را در یک ساعت با کلمات نه چندان متفاوت بشنوی. بعد از چند دقیقه می خواهی مغزت را خاموش کنی، ولی عمرا اگر بتوانی. بعد تازه از هر دری سخنی آغاز می شود. مانند بسیاری از منبری ها. به بستگان و رفتگانت درود می فرستی که چرا حرف را آغاز کردی و به دنبال راهی می گردی که جمعش کنی.

3- فاز بعدی عصبانیت است. دقیقا جایی که حس می کنی کاری از دستت بر نمی آید. کمک خواهی از در و دیوار. دقیقا اینجاست که باید اعصاب داشته باشی. اگر تحمل نداری که به تو تجاوز کنند، هرگز وارد این فاز نشو. هر وقت که کارم به اینجا می کشد، برای دفعات بعد حواسم را جمع می کنم. اصلا دوست ندارم از یک سوراخ دوبار متوالی و با فاصله کم ییده شوم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸
تگ ها :


چه خواهیم کرد؟

چند وقتی است ذهنم شدیدا درگیر این سوال شده. برایم مشخص نیست که در صورت پیروزی این جنبش چه می خواهم

1- بخشش : آیا می توانیم سران کودتا و کسانی را که به تجاوز به جان و مال و ناموس مردم (به نص صریح قانون اساسی) متهم و به احتمال قریب به یقین محکوم هستند، ببخشیم؟ این جماعت پست تر از حیوانات، که البته حیوانی برای خود قواعد و عالمی دارد و این آقایان نه، باید جواب پس بدهند که با فرزندان مملکت چه کرده اند. با دارایی ها و آبروی ایران چگونه بازی کرده اند. در ذهنم نمی گنجد ا.ن. که کراهت نوشتن کامل نامش با مس نجاست یکی است، روزی از دفتر کارش به خانه برود و حکم دیگری مثلا عضویت در تشخیص مصلحت دریافت کند. یا در صورتی که تغییرات نظام جدی باشد، برای خودش به گوشه ای بخزد تا دوباره تشکیلاتی شکل بگیرد و وسط بیاید. مقاماتی که از صدر تا ذیل باعث چنین ویرانی غیرقابل جبرانی شدند، آیا نباید محاکمه شوند؟ دزدی های کلان از بودجه مملکت و حق و حلق مردم نباید به جیبشان بازگردد؟ چه کسی جوابگوی این همه کثافتکاری باید باشد؟

2- انتقام: به فرض که انتقام بگیریم،‌ این دایره بسته خشونت در ایران کماکان باید سیکل خود را تکرار کند؟ هر تغییر و تحولی باید با کشته شدن تمام حکومت قبلی انجام شود؟

3- محاکمه قانونی: نتیجه محاکمه هر چه باشد، منجر به همان دو سوال می شود.

هر عقل سلیمی با توجه به حجم نوشته های بالا تشخیص می دهد که من با بخشش مخالفم. واقعا هم مخالفم. باید شدیدا تفکیک کرد. باید بخش هایی که مربوط به درگیری ها و خشونت های دولتی و حکومتی بعد از انتخابات است را از بقیه ندانم کاری هایشان تفکیک کرد.

در مورد خشونت ها تاکید می کنم که باید فرماندهان محاکمه شوند. باید محاکمه در دادگاهی مورد تایید مردم و برآمده از سیستم سالم قضایی صورت گیرد تا معنی دار باشد. باید حداقل از تمام مشاغل احتمالی آینده دستشان کوتاه شود. باید به ملت جواب پس بدهند.

در مورد ضررهایی که دولت به آبرو و منافع سیاسی کشور و همچنین به اقتصاد و صنعت وارد کرده، به نظرم باید رسیدگی دقیق و کامل صورت گیرد.

واقعا دلم نمی خواهد این حرف ها را بزنم. بعد از دیدن چندثانیه ای از فیلم کوی دانشگاه فهمیدم که انگار نمی توانم چشمانم را کامل ببندم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٥
تگ ها :


ناعنوان

گهگاهی اواسط روز یا اواخر شب، معمولا بیگاه، باز هم برمیگردد. تلنگری می زند پشت چشمانم. نمی زند به روی چشم که ببینمش. از پشت چشم، جایی که نمی بینمش. انگار وقتی حواسم نبوده از آن پشت ها، عبوس و خمیده برای خودش نزدیک شده است. پاورچین همانطور که دوست داشت آرامش او را نگیری. یک جایی پشت سر انگار حس می کنک آمده. دستهایی بزرگ و دراز در برم گرفته اند، گیرم که از فاصله ای دور. نه من که انگار خیلی های دیگر را هم. پرتگاه را دیده و دارد رمه را جمع می کند. چه فرقی دارد برایش که من، تو، هر کسی را با خود ببرد. نمی خواهد که ببرد، خودمان می رویم. جزئی از وجودمان را جا می گذاریم آنجا که ما را می برد. برمی گردیم. نه که آدمهای دیگری باشیم، اجزایمان دستکاری شده اند ولی. چیزهایی شنیده ایم که دلمان می خواسته. جوابهایی که هیچ برایشان نپرسیده بودیم. ولی دستهایمان خالی است. هیچ به ما نداده و برمان گردانده به جای اول. حالا هر از گاهی می آید. دیگر مانند آن روزها برایم جادویی نیست، ولی دلگرمم می کند. لذت را به یادم می آورد. معنی «بی معنی» بودن و در عین حال پر از معنویت بودن. چیزی در این حوالی که خودش هم درست نمی دانسته به کجا می رود.

 

از وقتی سیمور صحنه را برای همیشه ترک کرد کسی را پیدا نکردم که به جای او به دنبال اسب ها بفرستم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
تگ ها :