اعتراف

در بسیاری از شاخه‌های متنوع مسیحیت، آیین مهمی به نام اعتراف وجود دارد. دیشب یک دختر دانش‌آموز مدرسه‌ای کاتولیک در بخشی از یک سریال مزخرف تین-ایجری اشاره‌ای به اعتراف و اهمیت آن کرد: روزه می‌گیرم تا مقابل همه با کارت اعتراف کنی.

به نظرم رسید که یک از عجیب ترین و نامعقول ترین شیوه های رهایی انسان از بار گناهانش همین اعتراف باشد.

"اعتراف، سنتی بسیار قدیمی است که ظاهرا از زمان مسیح مرسوم بوده است. لوازم مورد نیاز، گناهکار و کشیش و اتاقک یا صندلی اعتراف است.

در کلیسای کاتولیک، آیین توبه که به نام اعتراف و امروزه بیشتر آشتی (مصالحه/اتحاد دوباره) یا به عبارت کامل‌تر آیین آشتی دوباره خوانده می‌شود، هر مسیحی مومن باید گناهانی را که بعد از غسل تعمیدش انجام داده نزد یک کشیش اعتراف کند تا بخشیده شوند.

هدف این آیین، پالایش روح است و جلب توجه مجدد خدا که توسط گناه مخدوش شده است. کاتولیک ها معتقدند که کشیش ها با اختیاری که از مسیح دریافت کرده اند، می‌توانند به نمایندگی از او روی زمین گناهانی را که بشر اعتراف میکند، ببخشند."

بعد از این ترجمه خلاصه شده اعتراف  از ویکیپدیا، اصل حرفم:

عده‌ای از کسانی که خود را ورا-اصلاح‌طلب یا بهتر بگویم روشنفکر و آوانگارد و انقلابی و معقول و رفرمیست و ضدنظام ولایی و ضدنظام امپریالیستی و خلاصه همه چیز ممکن می‌دانند، در گیر و دار انتخاب از پیش برنامه ریزی شده ا.ن و در حالی که هنوز همه چیز در دستان ماست، یادشان آمده که موسوی در زمانی نخست‌وزیر بوده که حکومت بسیاری از جوانان مملکت را کشته است. او باید توضیح دهد که چکار کرده. باید همراهان و همدستانش بگویند چه کرده اند. باید حکومت جریان را روشن کند.

این دقیقا همان اعتراف نزد کشیش است. برای چه بگویند؟ به چه کسی حساب پس بدهند؟ موسوی اگر بگوید من دستور دهنده بودم یا نامطلع، مشکلی از شما حل می‌شود؟ راحت می‌شوید اگر تا جایی که می‌توانید به کاندیداهای به درد بخور گیر بدهید؟ به راحتی دو کاندیدای اصلاح‌طلب را مقابل هم گذاشته ایم و از آنها می‌خواهیم به هم شلیک کنند تا واقعیات روشن شوند.

آیا شما احتیاج به بخشیدنش دارید؟ یا می‌خواهید به او رای ندهید؟ یا برای همه بازگو کنید که عده زیادی از مردم ما و بسیاری از فعالان سیاسی و شخصیت های فرهنگی پشت سر یک بدسابقه ایستاده اند؟

احتمالا همه ما سوراخ مورد نظر را گم کرده‌ایم. همه انرژی خود را برای نقد نامزد مورد نظر کنار گذاشته ایم و فراموش کرده ایم که جناح مقابل چشم هایش را به دنیا بسته و با هر شیوه ممکن نامزد منحوس خود را تبلیغ می‌کند.

یاران موسوی هم که کلا تعطیلند! امروز همکار من با یکی از مسوولان نواحی تهران تماس گرفته و طرف نام و نشان همکار ما را پرسیده و چون جواب گرفته که چکار داری؟ من آدم عادی هستم، از جوابگویی خودداری کرده. روزنامه "کلمه سبز" هم با ورودش به کیوسک های روزنامه فروشی قدم بزرگی به عقب بود. ظاهر نامتناسب با هدف، مطالب کار نشده و انشای ضعیف، تیترهای نامتناسب، لوگوی افتضاح و البته کاغذ و چاپ به درد نخور آن تمام نشانه های شکست را داشت.

نمی دانم نتیجه این انتخابات چه خواهد شد ولی قطعا تا مدتها (حداقل ۴ سال) برکت دیدن چنین ملغمه پرآشوبی نصیبمان نخواهد شد.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩
تگ ها :


پریش-نویسه ها 25

١- همینجوری الکی یاد یک جوک قدیمی افتادم:

در هتل، مردی به مسوول پذیرش اطلاعات شخصی‌اش را می‌گفت تا او فرم‌ها را پر کند، تا رسید به جنسیت:

receptioner :  s e x?

guest : yes please!

receptioner : No , I mean man or woman?

guest : well, no difference.

٢- ظاهرا در این دوره هم زیاد فرقی نمی‌کند. انگار بهتر اس چشم‌ها را ببندیم.  درک نمی‌کنم کسانی را که معتقدند وضع همین خواهد ماند. درک نمی‌کنم کسی مانند سروش را که از کروبی حمایت می‌کند چون عملگراست و شعارهای روشنفکرانه نمی‌دهد و موسوی روشنفکر است و مانند خاتمی کاری از پیش نمی‌برد. توافقی صورت گرفته که نامزدهای منصوب به اصلاحات، علیه هم تبلیغ نکنند و حرف نزنند. و این تناقضی آشکار دارد با کاری که پشتیبانان کروبی می‌کنند. چشممان را باز کنیم. همه گروه هایی که به نحوی نسبتی با اصلاحات دارند، پشت سر موسوی ایستاده اند. موسوی جلاد فجایع دهه ۶٠ نبوده، هرچند مبرا نباشد. کروبی شجاع است ولی وزن سیاسی و اجتماعی گروهش در مقایسه با موسوی اندک است. اعتماد به افراد را فراموش کرده‌ایم. اگر معتقد به حزب و هواداری از یک حرکت هستیم، نه حزب باد که مشارکت را مردمی ترین حزب بدانیم و به اعتماد ملی رای بدهیم، بهتر است تکلیف خودمان را زودتر معلوم کنیم. فرصتی برای تبلیغ باقی نمانده است.

٣- مسوولی در وزارت کشور (شاید وزیر) گفته که تخریب‌هایی که بعضی از نامزدان علیه دیگری انجام می‌دهند و آمار نادرست به جامعه منتقل می‌کنند، جرم است. ما هم که برایمان جنسیت فرقی ندارد، نمی‌فهمیم کدام‌ها را گفته و بر علیه کدام. حتی نمی‌فهمیم وقتی تمام نامزدها می‌گویند آمارهای دولت نادرست است، لابد یک جای کار می‌لنگد. پس دست به دست هم رای ما را به احمدی نژاد خواهند داد. کمی عقل لطفا.

۴- مسخره است که آدم هنگام رای دادن نظر خودش را ندهد. انگار این بار لازم است تا روز آخر هم که شده منتظر باشیم و شانس هر کدام را بسنجیم. هر کدام شانس بیشتری داشت به او رای بدهیم، مبادا اتفاق غیرمترقبه ای بیفتد.

۵- چندی پیش آقایی فرموده بود میرحسین موسوی فقط رای زنان خیابانی و اراذل و اوباش را دارد. از آنجا که نه جنس و نه نوع برای ما فرقی می‌کند، باز هم باید به او رای بدهیم. ترجیح می‌دهم کـ..کوهی باشم تا زیاد در دسترس امثال شجونی قرار نگیرم.

۶- شناعت در این دولت به حدی رسیده که به زودی ندای آسمانی هم در خواهد رسید، البته اگر صدا و سیما بگذارد. یاد جانبداری از ناطق نوری می‌افتم که باعث شد یک شبه همه رای داشته و نداشته اش در هم بشکند. امیدوارم این بار هم این اتفاق بیفتد. گرچه نظام‌مندی این دوره انتخابات با شیوه های فوق تصور وزارت کشور، راه شانس غیرخودی(ها) را مسدود کرده است. فعلا خودی یعنی خود احمدی نژاد.

٧- تا انتخابات هرکی چی‌توز بخوره خره. تبلیغات میشه. چی‌توز موتوری اگر به قصد لهو و لعب باشد اشکال ندارد.

٨- امسال نمایشگاه کتاب نمی‌رویم. مانند چند سال گذشته. انگار سن و سال دارد این نمایشگاه. بیش از حد لزوم نمایشی است. نمی‌دانم چه تفاوتی هست بین کتاب های آن مصلای محترم و کتابفروشی ها جز آنکه در مصلا تعدادی از کتاب ها مختصری اجازه ورود ندارند. چند سال پیش، آخرین باری که رفته بودم، ترجمه جدیدی از صدسال تنهایی دیدم. ناشر اصرار داشت بدون سانسور است و یک سالن را مشغول خودش کرده بود. مثل ریگ می‌فروخت. یک نسخه دست گرفتم و چند جا را چک کردم. عصبانی از این حجم تبلیغات دروغ، به او گفتم من این کتاب را ٣ بار خوانده ام. این جاها تغییر کرده و حذف شده. آرام به من گفت : نه سانسور نشده، فقط تعدیلش کرده ایم. تعدیل! واژه ای مزخرف تر از این پیدا نکرده بود. یاد تعدیل قیمت های دولت رفسنجانی می‌افتم. تعدیل کتاب یعنی کم کردن محتوا یا مقدار یا هردو و تعدیل قیمت یعنی افزایش آن، به هر حال تعدیل اگر ذره ای معنای عادلانه کردن در وجودش نهان داشته باشد، استفاده اش در مورد کتاب بسیار مسخره تر از قیمت به نظر می رسد.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۳
تگ ها :


ترجمان 20 منتشر شد :‌ عطر خوش زن

فیلمی که به چند بار دیدنش می‌ارزد. تا حالا ۴ بار دیده‌امش. می‌توانم ١٠٠ بار سکانس پایانی آن (کمیته انضباطی مدرسه) را ببنیم. آنقدر دیالوگش را گوش داده ام که تقریبا حفظ شده ام. همین چند دقیقه کافی بود که ٢-٣ اسکار به آل پاچینو بدهند ولی نامردها فقط یک اسکار دادند. به دلیل علاقه مفرط و ترغیب سایرین به دیدن فیلم و البته خواندن اصل متن سناریو، ترجمه آن را اینجا گذاشته ام. مطمئن باشید که ترجمه از اصل متن بسیار کم‌اثر تر شده است. صرفا علاقه شخصی بوده، نه تحدی!

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۱
تگ ها :


پریش-نویسه‌ها 24

١- از آنجا که به کار بردن مدام "ادامه" در تیتر پریش-نویسه‌ها فاقد ارزش بود، از آن صرفنظر شد.

٢- شنیدن صداهای بلند (مانند موسیقی خصوصا با هدفون) هنگام غذا خوردن باعث نفخ می‌شود. دلیل آن ساده است: وقتی امواج با شدت بیشتری به دهان (که هنگام خوردن کاملا بسته نیست) و نیز پرده گوش و بینی برخورد می‌کنند باعث ایجاد موج در آستانه حلق می‌شوند که این موج هوا به همراه غذا به درون معده می‌رود (پدیده دیپولاسیون). کلا گوش دادن به موسیقی با هدفون و خصوصا صدای بلند در هر حالتی باعث این پدیده می‌شود، برای تحقیق آن کافی است در هنگام گوش دادن دهان خود را باز و بسته کنید تا ببینید چقدر در میزان صدایی که می‌شنوید موثر است.

مطمئنم بالاخره همین روزها محققی، پزشکی، کـ..خلی چیزی بیکار می‌شود و همچین اراجیفی از خودش در می‌کند.

٢- قیافه حق به جانب و مطمئن، و در عین حال همه چیزدان و فیلسوف، شرط اول حرف زدن در مورد انتخابات ریاست جمهوری است. دلایل دیگر مهم نیستند، هرکسی می‌خواهد بقیه را به قبول نظر خودش قانع کند. هزار دلیل برای رد کسی می‌آوریم و از همه می‌خواهیم که با وجود این دلایل به همان شخص رای دهند. دم خروس و قسم حضرت عباس. شما که همه را شر می‌دانید و از یک جنس، اجازه بدهید عجالتا آن شری که همه می‌گوییم "شر عظما" است برطرف شود، در مورد سایر مسائل صحبت می‌کنیم.

3- حالا نوبت قیافه گرفتن خودم است: میرحسین موسوی هر کاری در دوران نخست وزیری کرده است، گذشته. می‌دانیم که نمی‌توانسته در جریان کارهای مملکت نباشد. دستگیری و شکنجه و اعدام را می‌دانسته، قبول. آیا قدرتی برای جلوگیری در دستش بوده؟ از آن مهمتر اگر کشور را اداره نمی‌کرد، کسی می‌توانست؟ شک ندارم اگر آن زمان هم‌نظر و هم‌سو با آن جنایات نبوده، اقلا چندان کک محترمشان هوس گزیدن نمی‌کرده. بیایید فراموش کنیم، تا بعد. شاید نظامی دیگر.

4- هنوز در عجب اعجاز علاقه مردم به خاتمی هستم. کسی یک کلمه در مورد فساد اقتصادی او نبافت. روزنامه "توپخانه" هم به همه چیزش گیر داد جز این یکی. مردم هم احتمالا بیش از هر چیز او را راستگو می‌دانند. این تحلیل آبکی که چون خاتمی را قبول داریم باید از موسوی حمایت کنیم، به دلم می‌نشیند.

5- آرام آرام موجی دارد شروع می‌شود. چه کسی می‌گوید تقلب نمی‌شود؟ چرا فکر می‌کنید باید از رای ما صیانت شود؟ غیر از مجلس ششم کدام انتخابات بعد از مدتی دلسردمان نکرد؟ چرا یاد نمی‌گیریم 40 سال صبر داشته باشیم؟ از خرداد 76 فقط 12 سال گذشته است. بالاخره باید یاد بگیریم که در طول زمان به خواسته‌ها برسیم تا وقت کافی برای شناخت آنها داشته باشیم.

6- آبگوشتی بود؟ بهتر! این همه مردم حرف حسابی می‌زنند به کجایتان گرفتید؟

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٦
تگ ها :


به خجسته

خجسته عزیز

درست است باید بنویسیم، تا دیر نشده. تا وقتی که دق ننوشتن تا زیر سیبک گلویمان بالا نیامده. تا وقتی که ابزارهای نوشتن از ما گرفته نشده. این جمله‌ات به سادگی بغضی در حنجره‌ام باز کرد: بغض از ترس آنکه دیگر نتوانم، نتوانیم. هرچند تو هر منظور دیگری داشته باشی، من برداشت خودم را روا می‌دارم.

دیگر می‌ترسم از اینکه دو جمله‌ای بنویسم، بی‌هدف. خطهای کژ و کوژ ذهنم چنان بازی در آورده‌اند که انگار هرگز روندی و خط فکری وجود نداشته. همه چیز نه سر و ته، که درهم‌پیچیده شده. انگار کم و بیش همه خفه شده‌ایم. نگاهی به این همه وبلاگ که بغل این صفحه هستند و کلی دیگر از روی فید آنها: تقریبا هیچ. نه آنچه به هیجان بیاورد و اندکی به فکر وادارد و نه آنچنان سخیف و خوار که انگشت در چشم کند. همه چیز عادی و یکنواخت است و ظهر تابستان داغ شرجی اهواز را به یادم می‌آورد که تکان خوردن یک برگ هم غنیمتی بود.

تمام روزها خلاصه شده در خلاصه اخبار و کمی جفنگیات که برای تغییر مزاج به آنها سری می‌زنم. یادش بخیر زیاد نمی‌گذرد از آن‌گاه که وقت و بی‌وقت می‌توانستی حتی در بالاترین نوشته‌های قابل خواندن زیادی بیابی و اکنون به واسطه دور و تسلسل ذهن‌هایمان نابود یا به مدد سربازان صاحب‌نام خفه شده‌اند.

این روزها من و ما کم نیستیم، دیگر واقعا گفتنی ها کمتر شده.

نمی‌دانم این نوشته چه مرگش است که هزار بار دیگر هم بخوانم سر و تهش را نمی‌یابم. باید پستش کرد، بی‌مقصد.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳
تگ ها :


تقبل الله

نه نترسید نمی‌خواهم بنویسم. فقط  می‌خواهم به قصد قربت و آمرزش به علاقمندان نوشته‌های ابراهیم رها آدرس کوچه‌اش را بدهم. مخصوصا این نوشته فرهنگ لغات اصلاحات

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳
تگ ها :


ادامه پریش-نویسه ها 23

١- وطن: مفهوم کلیدی و سردرگم. آنچه تا دیروز هیچ ارزش بالقوه‌ای برایم نداشت و امروز، انگار پررنگ می‌شود. نه به مفهوم جامع کشوری که بسیاری از جاهایش را نه تنها ندیده‌ای که دوست هم نداری ببینی، بلکه گستره‌ای که با آن آشنا هستی و درکش می‌کنی. همیشه جنوب ایران برایم دوست داشتنی تر از شمال بوده، جایی که از گرمایش مثل موم ذوب شوی، از شوری و بدمزگی آب حالت به هم بخورد، سالی چند ماه خاک را تا ته ریه‌ات بفرستد، آنقدر از ناامنی‌اش در هراس باشی که شبها بیرون نروی و خانه‌ات را حتی در روز خالی نگذاری، چنان ظلمی بر شانه‌ات باشد که قد راست نکنی و باز هم دوستش داشته باشی. چه چیزش را؟ نمی‌دانی! اگر زمانی در ایران نباشم، لذت چند روز پلکیدن در ساحل خلیج فارس را زیر دندانهایم ریز ریز می‌کنم تا بتوانم بیشتر مزمزه‌اش کنم.

٢- راست است که این‌ها را می‌نویسم چون چیزی برای نوشتن ندارم! تا روزی که ب ی ا ی د... ب‌ی‌ا‌ی‌م... ذهن منحط فاجعه است.

٣- باید خیلی عاشق باشی که وقتی در جواب اعتراض به درد بیضه هایت می‌شنوی  "دیگی که برای من نجوشه، میخوام سر سگ توش بجوشه"، دردت بیشتر نشود.

۴- کسی که هرگاه دهن باز کند دروغ بیرون بریزد و چنان با آمار غلط همه را به سخره بگیرد که هیچ پیامبر و خدای راستین و دروغینی با خلق چنان نکرده، باید آدم خارق‌العاده‌ای باشد. جناب ایشان ۴ برابر رقم هنوز مصوب نشده لایحه هدفمند کردن یارانه‌ها را با حرف به مردم عطا فرموده و حال آنکه فراموش کرده این ارقام با صادرات یکساله نفت سربه‌سری می‌کند. آن‌وقت ابله یاوه‌گو دم از وطن و دلتنگی می‌زند.

۵- یادم باشد یک پست اختصاصی در مورد روش‌های جستجوی "عبارت‌های غیراخلاقی" منتشر کنم تا این همه بندگان خدا بیهوده به وبلاگ من راه پیدا نکنند و تشنه لب بازگردند. دسترسی به محتواهای مطلوب شما و البته ما، آسانتر از چنین طرز فکر پیچیده‌ای برای اختراع عبارت است .

۶- انگار اشتباهات املایی باب که نه، لازم شده در وبلاگستان تا به همه اثبات کنی که من غلط می‌نویسم و همه می‌فهمند و آب از آب تکان نمی‌خورد. چه می‌کنیم با بزرگترین ابزار ارتباطی خودمان؟ چطور کلافه نمی‌شوید از فهمیدن اینکه عزا را با ذال نوشته‌اید و چهل روز روزه نمی‌گیرید؟ تایپ یک حرف ر آنقدر سخت است که همه می‌نویسیم "فک کنم"؟ خوب دو ک متوالی را هم در هم ادغام کنید:"فکنم" و با خیال راحت آن را با اول شخص مضارع اخباری یکی کنید. همه اینها به پشیزی اعتبار ندارد تا وقتی فکر می‌کنید که همه حرف شما را می‌فهمند! فعلا کاری با لحن گفتاری در نوشته‌ها کاری نداریم، که آن هم حد و حدودی دارد اقلا به نظر من.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧
تگ ها :


روح پراگ

در میان ضعفا،‌ آنهایی که رویای نجات دادن جهان و رهانیدن آن (و خودشان) از ترس را از طریق حکومت خود در سر می‌پرورانند، خودشان را گول می‌زنند. نوع بشر توسط قدرتی که ضعفای پیشین در اختیار قرار گرفته‌اند آزاد نخواهد شد، زیرا ضعفا در همان روزی که به قدرت می‌رسند بی‌گناهی خود را از دست خواهند داد. آن‌ها به محض این‌که ترس از دست دادن قدرت هنوز نامستحکم خود، و رویاها و برنامه‌های تحقق نایافته‌ی خود برشان دارد، دست‌هاشان را به خون خواهند آلود و در دور و اطراف خود بذر وحشت خواهند پاشید، و محصول آن را نیز درو خواهند کرد. آن‌ها نمی‌توانند از شر ترس خلاصی یابند. آن‌ها در ترس از انتقامجویی،‌در ترس از دوباره پرتاب شدن به همان جایی که از آن آمده‌اند خواهند زیست، و از اعمال خود به وحشت خواهند افتاد. قدرت توام با ترس موجب جنون و افسار گسیختگی می‌شود. قدرت ضعفای پیشین غالبا سبعانه‌تر از قدرتی است که توسط قدرتمندان سرنگون شده (به توسط آنها) اعمال می‌شد، زیرا با این که ممکن است صاحبان قدرت کنترل حکومت را به دست گیرند، اما ترس هیچ‌گاه دست از سر خودشان بر نمی‌دارد.

- روح پراگ ، ایوان کلیما ، ترجمه فروغ پوریاوری ، نشر آگه ، چاپ اول بهار ١٣٨٧

* تا حد امکان شیوه نگارش و سجاوندی کتاب حفظ و متن بدون هیچ تغییری عینا منتقل شده است.

خواندن این کتاب بسیار توصیه می‌شود، خصوصا به کسانی مثل من که ادبیات و تاریخ چک را دوست دارند. ترجیحا از ترجمه خشایار دیهیمی استفاده شود.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٥
تگ ها :


ادامه پریش-نویسه ها 22

1- خدا برای چه به وجود آمده؟ برای چه احتیاج داریک که به او ایمان بیاوریم؟ چرا باید اقلا به یک چیز ایمان داشته باشیم؟ اصلا نقش ایمان چیست؟ تا حالا جای خالی ایمان به چیزی را حس کرده‌اید؟

2- تا کنون اضطراب داشته‌اید؟ تنها جوابی که برای سوال‌های بالا پیدا کرده‌ام، آرامش و اطمینان است، با هرچه می‌خواهید آنرا به دست آورید. یکی از آنها خداست.

3- حسبنا اللّه و نعم الوکیل. و من یتوکّل علی اللّه فهو حسبه. این آیه ها بسیار درست هستند و بجا. درست همان چیزهایی که نامعتقدان به خدا دنبالش هستند، در این دو آیه به رایگان به معتقدان داده شده است. نیرویی که این حرف‌ها در ثانیه به آدم می‌دهد، معادل ده‌ها ساعت فکر برای برطرف کردن یک دغدغه ذهنی و اضطراب ساده است.

4- تا وقتی که چیزی آنقدر قوی درونتان نیافته‌اید که جای خدا را برایتان بگیرد، از او دور نشوید.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٥
تگ ها :


ادامه پریش‌نویسه ها- 21

١- قیاس مع الفارق است ولی دیشب که خواب بودیم ابرها آمدند و باریدند و امروز رفتند. یاد سالهای 60 افتادم، همه خواب بودند و ابرها آمدند و زهر باریدند و نرفتند. گه بگیرند این سانتیمانتالیسم را ولی دیشب خواب نبودم. کاش می‌رفتم و جلوی ابرها را می‌گرفتم.

2- از نان شب واجبتر، بحث ریاست جمهوری است.(هست؟) هنوز بحث رای ندادن هم باب است. وقتی که رای ندادیم چه غلطی کردیم؟ باید منتظر چه باشیم؟ آدم باشیم. هیچ نداریم در دنیا، عقبا (عقبی؟؟) هم که خود نیست چه برسد به آنکه در آن چیزی داشته باشیم.

3- چند وقتی است که گوشه این صفحه یادداشت تازه پرشین بلاگ تبلیغی نقش می بندد از جشنواره فرهنگی هنری ره‌آورد سرزمین نور و آرم سپاه پاسداران نیز گهگاهی سرک می‌کشد. انگار که خود را از هرچندی باید به من تحمیل کند که یادت باشد من جایی همین بالاها نزدیکت هستم. یاد برادر بزرگتر اورول بخیر، یا ناظر کبیر.

4- وقتی که فوج فوج هر آنچه بد است به سویت راه می‌افتند، بهتر است به چیزی ایمان داشته باشی. هر چه باشد.

5- دلگیر است، دلگیر!

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢
تگ ها :


نیمه بازگشت

خجسته من را به یک بازی وبلاگی دعوت کرده بود. مدتی بود اصلا دل و دماغ نوشتن نداشتم. نه که حالم بد باشد، نه! اصلا نوشتنم نمی‌آمد : چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی کز آن گل کاغذین روید (اخوان)

اوضاع عجیبی داریم و با آن نافرم حال می‌کنیم، همچین خوش خوشان. و اما آن بازی

1- انگار خودم را دوست ندارم. نمی‌دانم برای خودم احترام کمی قائل هستم یا برای دیگران؛ به هر حال به هیچ چیزی اعتراض نمی‌کنم و حال آنکه به همه چیز اعتراض دارم.

2- دوستهایم را نمی‌بینم. شاید فرار باشد، نمی‌دانم. انگار با دیگران حرفی ندارم.

3- از حرف زدن بدم می‌آید. منظورم فقط حرف زدن و عمل نکردن نیست، بلکه کلا حرکت دهان به قصد ابراز هر چیزی به جز گفتن بدون تحلیل واقعیت‌ها، فحش دادن و جوک گفتن و البته خوردن آزارم می‌دهد. حوصله اطناب کلام و توضیحات واضح هزار باره و بازگشت دوباره به نقطه صفر را ندارم.

4- اصولم را هرگز منسجم نمی‌کنم تا هراسی از تغییرش نداشته باشم. تا حد امکان به اصول لحظه‌ای خودم پایدارم.

5- به همه احترام می‌گذارم ولی لازم نیست همه را دوست داشته باشم.

6- روابط دوستانه، مهمترین روابط زندگیم هستند، ولی تلاش خاصی برای حفظشان نمی‌کنم.

7- آزار نمی‌دهمه که آزار نبینم. همیشه در حال آزار دیدن هستم.

8- فرار همیشه بر قرار مرجح است.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
تگ ها :