بی‌شرح

یک فقره «مینی شوایک» درون در این مکان گمشده است

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦
تگ ها :


احمد محمود

گاهی تصویر ها برای ثبت در تاریخ ساخته می‌شوند. انگار که می‌خواهند به یادت بیاورند خیلی از چیزها را. انگار که شیره جان یک نفر را دوباره می‌چشانندت. مستند به روایت راوی. به اعماق خودت پرتابت می‌کند ناگهان، وقتی که هزاران کیلومتر دورتری.

مستند احمد محمود از تلویزیون بی‌بی‌سی بهانه این نوشته است. بسیاری از ما همسایه ها را خوانده‌ایم. کتابی که در حکومت شاه انقلابی بود و در دوران انقلاب، مفسده‌انگیز. و نویسندگانی چون احمد محمود در هر دو دوره منفور حکومت، جالب آنجا که کاملا به دلایل مشابه: روشنفکر بودن و ماندن و به وظیفه خود عمل کردن، ترس دائمی به جان دیکتاتورهای کوچک و بزرگ است.

مشکل می‌توانستم جلوی اشکم را بگیرم وقتی با دست لرزان پک می‌زد به سیگار و می‌گفت همه ما زندانی هستیم. دستش را در موهای سفیدش فرو می‌کرد و از دردهایی می‌گفت که برای ما پایدار بوده‌اند، درست مانند تاریخ ما.

خانه همسایه ها را نشان می‌داد که خرابه‌ای مانده بود با سقف فروریخته. روزی هیاهویی داشت آن خانه. و پیرمردی که بدون کپسول اکسیژن نمی‌توانست نفس بکشد، اقلا طولانی مدت.  باید سیگارش را می‌کشید و دودش را آرام در حال حرف زدن بیرون می‌داد و با چنان شعفی از باورهایش تعریف می‌کرد که وقتی در آخر می‌گفت اگر بار دیگر متولد شوم، دنبال شغل نان و آب دار می روم و نویسنده نمی‌شوم، تو را میخکوب کند که مگر می‌شود بار دیگر ننویسد؟ مگر می‌تواند مردم را محروم کند؟

و بروی با او به خیابان های کثیف و خراب اهواز و گاری‌هایی که از بوی ماهی و وزوز مگس اطرافش سرگیجه بگیری و ناگهان حس کنی که چقدر دلم برایش تنگ شده بود. معنی تعلق خاطر را دوباره دریابی وقتی که می‌گوید من خوزستان را دوست دارم. خودت را دوباره در نقطه صفر حس کنی: آن خاک و آوار را دوست داشتم؟ با آن همه فاجعه که از در و دیوارش می‌بارید؟ با کیلومترها راه بدون علف حتی؟ شهرهایی که بعد از گذشت بیست سال از جنگ، هنوز هم خرابه بدون امکانات محسوب می‌شوند؟؟؟

چنان از حق طبیعی برای سیاسی بودن افراد در حد خودشان بگوید که انگار این همه آدم کشته نشده‌اند در این چندماه و این همه زندان ها رونق نیافته‌اند به حضور کسانی که آدم های واقعی مملکت هستند. و راست هم بگوید، حرفمان را می‌زدیم و ما را می‌گرفتند و زندان می‌رفتیم و بیرون می‌آمدیم. اقلا نمی‌کشتندشان در زندان!

و حس کنی که ناگهان چقدر از دست داده‌ایم از اینگونه افراد بزرگ، حتی در این چندماه. دق‌مرگ شدند، نمی‌دانم درون خودشان مردند و بعد بیرونشان خشکید.

و احمد محمود آنقدر نوشت و خودش را سانسور نکرد تا خشکید بیرونش.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۸
تگ ها :


مرثیه ای که شراب می خواند برای من و دوستانی که الان نیستند و جایشان هست

اینجا ارزان بازاری است از این زهرماری ها. که دو قلپ توی حلقت کنی و آویزان شوی به ننوی زمان. عجیب می‌گیرد لامصب با درصد کمتر از 9 حتی من را. انگار پیر شده باشم. روزگاری گالن خالص بود که سرازیر می‌شد به خندق بی‌انتهای سیری‌ناپذیر مستی نشناس، وقتی که برای الکل خالص اتحادیه باید لیتری 6000 تومان می‌سلفیدیم و کنارش 10هزار تومان آبمیوه و مزه می‌گذاشتیم و بعد از هر جرعه تمام صورتمان متمرکز می‌شد نوک بینی که چه زهرماری بود؛ و حالا با 3000تومان یک و نیم لیتر شراب می‌خری و با خیال راحت جرعه جرعه می‌توانی سربکشی و نمی‌توانی. گیلاس سوم گرفته لامصب دیگر. انگار که سگ دارند، مثل چشمها، مثل کلیشه ها، مثل ودکا هایی که قرص خواب داشتند و پارافین، و می‌چسبیدند پای بچه های مثل ما را که برای دمی،‌ عمری را به چوب حراج می‌زدند. نمی‌ایستد لامصب،‌ می‌چرخاندت دور اتاق و صفحه صفحه مناظری که نمی‌خواهی ببینی جلویت به رژه در می‌آورد و تو می‌فهمی که خودت می‌خواستی ببینی.

صورتی یا قرمزش دست خودت است و درصدش و اینکه چند درصد از این درصد را بخوری و تازه حرص نخوری که باید بخورم که بگیرد و لامصب چرا نمی‌گیرد. و می‌گیرد از بس که فقط آن را می‌خوری و نه هوایی را که دوستانت در آن نفس می‌کشند.

اینجا می‌گیرد، وقتی دو جرعه می‌خوری. نمی‌گیرد ها! ولی تو او را می‌گیری و بعد بین زمین و هوا، زمان را انتخاب می‌کنی و گم می‌شوی در نگرفتگی خودت. غوطه می‌خوری در سرخی گیلاس. هنوز نگرفته ولی سرت گیج می‌رود. اینجا باید گرفتنی در کار نیست. قسمتی از روز است شاید، تفریح آخر شب. عشقبازی و نوازشی شاید. آنجا ممنوع بود تا آنجا که یادم مانده. یادش را به خودم آویخته‌ام و خواهد ماند.

یادتان هست چندبار با هم نشستیم و نوشیدیم؟ به سلامتی پیک ها بالا بردیم و برای هم تعریف‌ها کردیم. گفتیم و خندیدیم و رقصیدیم. نه خدایا نرقصیدیم،‌ مستیدیم. روزگاری بود که ترس و وهم و لذت پا به پای هم ما را می‌برد. خسته و نیم‌جان، گیرم که به ظاهر امیدوار. حالا ترس و وهمی نیست که لذت را تعریف کند. نسبی شده و نصفی. دو نفری پیک هایمان را بالا می‌بریم. صدای تکان خوردن شراب در گیلاس، هوا را به رعشه وا می‌دارد از بس که دیگر اینجا رفقایمان، هم پیاله هایمان نیستند.

باید همه چیز بازتعریف شود....

نمی‌دانم چند وقت و چند سال باید باز بماند دستم از گیلاسی که به دستان شما آویخته بود. و کی می‌توانم دوباره به گیلاس آن از همه بزرگتر که می‌گفت بزن به گیلاس من و آنرا بالاتر از همه نگه می‌داشت، ادای احترام کنم. نمی‌دانم کی دوباره گم می‌شویم در قهقهه خنده‌ای که بی‌هراس از وحشت آرمیده پشت در، اتاق را پر می‌کرد. به یاد می‌آورم هنوز به راحتی لحظه ها را. سکون ها و جاری ها را. سک‌خوردن های خیابان دبستان را، تا حد 96درصد. رفاقت ها و شاید نارفیقی ها را گاهی. انگار که سیاره‌ای دیگر باشم الان. دوری از بخش بزرگی از زندگیم که

"یگانه بود و هیچ کم نداشت"

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦
تگ ها :


اینجوریاس دیگه

 

حال و هوای چند روز پیش خانه ما اینگونه بود. البته این نمایی از خانه روبرویی است ولی تعمیم آن به محله و شهر شرعا بلامانع است. وقتی ده روز خورشید را نبینی، انگار به فاز جدیدی از زندگی ماورایی وارد شده‌ای.

چند وقتی است که اصولا نوشتنم نمی‌آید. یعنی آنقدر خواندنی هست که نمی‌خواهم به نوشتن فکر کنم و وقتم را هدر دهم. انگار که وقتی را که برای جمع‌آوری نوشته های دیگران اختصاص داده ام در وبلاگ دیگر، کافی می‌دانم.

وقتی کسی داخل ایران نباشد، حال و هوایش بسیار متفاوت است با آنها که از نزدیک ماجرا را تماشا می‌کنند یا در آن دخالت دارند. وقتی از مرزها دور هستی، خطر لغزیدن به چند سو وجود دارد. نادانسته و ناخواسته هدفت را فراموش می‌کنی. یا چنان دشمنی کور و شیوه براندازانه ای برای خودت تعریف می‌کنی که خودت هم به یاد نیاوری کجا بودی و چه می خواستی و یا آنکه در وادی بیخبری جولان می‌دهی و بر طبل بیعاری می‌کوبی.

کسانی هستند که شق سوم را انتخاب کرده‌اند. همچنان معقول و منطقی جریان را دنبال می‌کنند. به اندازه کافی عصبانی هستند و انتظار ندارند از همینجا فرمان صادر کنند و آنجا عده‌ای خاک خانه آغا را به توبره بکشند. این گروه را دوست دارم.

در همین مدت کم دیده‌ام کسانی را که چنان صحبت می‌کنند انگار که هرگز در آن فضا نبوده اند و در عوض هم چنان از این حرکت آزادیخواهانه مردم کناره می‌جویند و به هیچش می‌انگارند انگار که هرگز نخواسته‌اند به مرزهای این روز نزدیک شوند. یادشان رفته است.

اینجا درد می‌کشم، همانگونه که آنجا. دستهایم را بسته تر می‌بینم و می‌دانم بازگشتی در کارم نخواهد بود، اقلا امیدوارم!  اخباری که به گوش می‌رسند بیم و امید را با هم به همراه می‌آورند. کلا هوا بد است....

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳
تگ ها :