اسباب کشی از پرشین بلاگ

من از اینجا می روم به آدرس مشابه در بلاگر 

http://shvejk.blogspot.com

و اگر فید وبلاگ را دنبال می کنید، به این فید

http://shvejk.blogspot.com/feeds/posts/default

یا این آدرس برای گوگل ریدر 

امیدوارم آنجا ببینمتان. راستی اگر کسی راهی برای انتقال آرشیو به آنجا بلد است، لطفا به من خبر دهد.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٩
تگ ها :


طفیلی

خیر جناب ناشر،این طور هم که شما می‌فرمایید نیست. تلاش نمی‌کنم چیزی را ثابت کنم. حتی تلاشی برای چاپ این چند صفحه هم ندارم. قبل از تشریف فرمایی شما داشتم خدمت جناب سردبیر عرض می‌کردم. قصد بنده هم از این جلسه صرفاً توضیح کلی این کار بوده. شما می‌فرمایید که این داستان قابل چاپ نیست. ما که نباید خودمان ممیز باشیم. چه کسی خوانده؟ خود ممیز؟ البته متوجهم منظور از ممیز چیست. یعنی نظر نهایی همان نامناسب برای چاپ است؟ خوب البته منظورتان برای نشر است، چاپ که می‌شود کرد به هرحال، نه؟ خوب نگفت چه تغییراتی لازم است؟ مگر می‌شود آقاجان؟ مگر می‌شود؟ همه خمیرمایه داستان من آشنایی این دو نفر است. آن هم در همان روزها. آخر جناب ناشر نمی‌شود که، به هر حال آن روزها وجود داشتند و قسمتی از تاریخ ما شده‌اند. نمی‌شود که در موردشان هیچ نگفت. آقای سردبیر هم تأیید می‌کنند که به اندازه کافی در نشریات مطلب راجع به آن دوره نوشته شده است. حالا چرا نباید کتاب شود؟ خوب البته می‌شود به صورتی غیرمستقیم گفت که خواننده خودش متوجه منظور شود. به شرطی که از نوشته من چیزی کم نشود. به هر حال باید چاپش کرد. بله جناب سردبیر، حضور شما هم ضروری بود. ببینید من فقط تا چند روز دیگر اینجا هستم. بله، خارج، کجایش بماند. قصدم این است که از هر دوی شما خواهش کنم، اگر ممکن باشد این داستان به صورت پاورقی و کتاب چاپ شود. البته که ممکن است جناب ناشر، این همه کتاب و رمان به صورت پاورقی و سپس کتاب چاپ شده‌اند. کجایش غریب است؟حالا به فرض مقداری تأخیر در چاپ کتاب به نسبت پاورقی وجود داشته باشد که بهتر‍! می‌دانم شما و آقای سردبیر دوستان بسیار نزدیک هستید و می‌خواستم از همین قضیه سوءاستفاده کنم. حالا اجازه بدهید بعداً به این موضوع برمی‌گردم. می‌گفتم که حاضرم به نحوی تغییر ایجاد کنم که اشاره‌های داستان، مستقیم نباشند. دیگر چه ایرادی دارد؟ خیر، بنده نبودم. خارج بودم. البته جریان را کامل دنبال می‌کردم. جناب سردبیر، خدمت شما هم توضیح می‌دهم. این کتاب، داستان دختر و پسری است که در تظاهرات با هم آشنا می‌شوند. یک برش دوهفته‌ای از زندگی آنها. همین و بس. قصدم، نشان دادن ارتباط آن دو به واسطه یک عامل خارجی بود. باور کنید نیمی از ایده‌هایم را دور ریخته‌ام تا بتوانم داستان را مناسب چاپ کنم. حواسم بود که حتی در مغزم این دو نفر به هم نزدیک نشوند. به ممیز محترم حتماً بفرمایید که نویسنده، حتی در زمانهای مختلف به این دو شخصیت فکر کرده، تا خدای ناکرده شائبه نزدیکی دامن آن‌ها را نگیرد. خوب، البته اگر باز هم هست، آماده شنیدن هستم. با کمال میل اصلاح می‌کنم. بله، داشتم، چندان فعال نبود. البته سایت بود، نه وبلاگ. وقتی خارج رفتم فعال‌تر شده بود، تا این که فیلتر شد. آنجا هم تکه‌هایی از داستان را نوشته‌ام. دلم می‌خواست صدایم بلندتر باشد و از محدوده اینترنت بیرون برود. به خاطر همین مجله شما را در نظر گرفتم. می‌دانم خواننده زیاد دارید و بخش ادبی‌تان هم روبه‌راه است. خیر، اصلاً مجبور نیستید. کاملاً تکه‌های داستان به انتخاب شما می‌تواند باشد. البته به شرطی که به کلیت داستان لطمه‌ای وارد نشود. بله؟ کجای داستان را گفته‌اند پورنوگرافی است؟ این دو نفر، هر کدام در اتاق خودش دراز کشیده. دو محله مختلف شهر. بعد این که پسر با موهای زیربغلش بازی کند و دختر بالش را زیر سرش فشار دهد، هرزه‌نگاری می‌شود؟ نه، این از نقاط قوت داستان است که شخصیت‌ها واقعی باشند. اصلاً دوست ندارم از واقعیت‌ها پرهیز کنم. نمی‌توانم بگذارم این چیزهای داستان خراب شود. بله، بله، به دوست مشترکمان هم خبر داده‌ام و باید به زودی برسد. می‌دانم اگر به واسطه ایشان نبود، جلسه امروز ما اصلاً برقرار نمی‌شد. لطف شما را فراموش نمی‌کنم. البته آقای سردبیر، ادامه می‌دهم. عذر می‌خواهم از این شاخ به شاخ پریدن، عادت است دیگر. عرض می‌کردم که این دو نفر در شلوغی های بعد از انتخابات با هم آشنا می‌شوند. دو بار در یک روز و کاملاً اتفاقی به هم می‌رسند. هر بار یکی به دیگری کمک می‌کند. قرار می‌گذارند که اگر بار سومی هم پیش آمد، جریان را به فال نیک بگیرند. خیر جناب ناشر، به نظر من چندان هم عجیب نیست. قصدم این بود که نشان دهم در شرایط به این دشواری هم باید زندگی جریان داشته باشد. بله به هر حال مردم که باید زندگی کنند. خلاصه دفعه سوم، فردای آن روز اتفاق می‌افتد. با هم ناهار می‌خورند و پسر، پیشنهاد می‌دهد که دختر را به خانه‌اش برساند. خوب از این‌جا به بعد، داستان صرفاً در ذهن هردو جریان می‌یابد. هر کدام شرایط را تحلیل می‌کند و با دیگری در میان می‌گذارد. یک بار دیگر همدیگر را می‌بینند و بعد از آن دیگر هیچ ارتباطی ندارند. البته برنامه‌های زیادی برای داستان داشتم. می‌دانستم اگر همه را بنویسم، اجازه چاپ نمی‌گیرد. کل داستان، تحلیل مختلف این جریان بود و این که چگونه یک حرکت در ابتدا هیجانی، می‌تواند عمیق شود. کجایش تناقض دارد آقای سردبیر؟ نه مشخص است دیگر. از آقای ناشر بپرسید. ایشان کتاب را کامل خوانده‌اند. این جاری شدن در ذهن و نمود عینی آن در کتاب، با هم جا عوض می‌کنند. دیگر رؤیا و واقعیت چندان مرز روشنی ندارد. درست است جناب ناشر؟ خوب البته کمی پیچیده، شاید. احتمالاً لازم باشد دوبار کتاب‌ خوانده شود، تا این مفهوم روشن شود. من تا حدودی الهام گرفته از کوندرا می‌نویسم، به همین خاطر است که مرزهای خواب و بیداری چندان واضح نیستند. خیر، معلوم است که این‌طور نبوده. من هم جایی نگفتم که این جریانات رویاپردازی پسر بوده. نه آقای سردبیر. اصلاً قصد توهین به حرکت مردمی را نداشتم، فقط از دید یک نفر جریان را بازگو کردم. این خیلی واضح است. خوب البته اگر برداشت شما این بوده، لابد می‌شود این قسمت داستان هم اصلاح شود. جناب ناشر، داستان کم‌وبیش منطبق بر واقعیت است، به همین خاطر این‌ها دوستانی دارند که به خانه هم رفت‌وآمد می‌کنند. مگر سیگار کشیدن ممنوع است؟ خوب خیلی از دوستان من سیگار می‌کشند و این هم یکی مثل آن‌ها. نه، چه لزومی دارد؟ مگر هر خانه‌ای که چند نفر دور هم جمع شدند، خانه تیمی است؟ و مگر در هر خانه تیمی، بساط منقل و وافور به‌راه است؟ آقای ممیز بی‌جا فرموده‌اند. حاضر نیستم شخصیت کتابم را آلوده کنم. برای این که به طرف انگ بچسبانند، حتماً باید یک شخصیت خیالی را معتاد تصویر کنیم؟ باید همه را به سمت مواد هل بدهیم تا ایرادهای ممیزی را رفع کنیم؟ اصلاً این ایرادهای شماست یا ممیز؟ شما نمی‌خواهید چاپ کنید و به گردن او می‌اندازید؟ من فقط می‌خواستم به سهم خودم کمکی کرده باشد. خوب شما که خودتان در جریان آن روزها بودید. می‌توانم تصور کنم که شما و بقیه ملت چه حالی داشته‌اید. حالا خودتان قضاوت کنید، آیا نمی‌شود چنین جریانی، سالم و بی‌ضرر، اتفاق بیافتد؟ ممنون! پس قبول دارید که همیشه احتمالی هست. اصلاً به ممیزی کاری ندارم. جریان چاپ رسمی آن هم مهم نیست. نمی‌توانید به هر نحوی شده، چاپش کنید؟ برای فروش آن خودم راه‌هایی در نظر دارم. البته که تصمیم قطعی برای چاپ دارم. این تمام سهم من است. چرا؟ به چه حقی این را می‌گویید آقای سردبیر؟ من فکر می‌کنم همین اندازه می‌توانم اثر بگذارم و این کار را خواهم کرد. باید به مردم آگاهی داد. باید گفت که چه اتفاقاتی افتاده است. خوب البته، به دلیل محدودیت‌هایی که خودتان می‌دانید مجبور بودم بسیاری از چیزها را بازگو نکنم. ولی تا جایی که می‌شد، نوشته‌ام. نه آقای سردبیر، کار و زندگی من آن‌جاست. معلوم است که قصد ندارم این‌جا بمانم. مگر گناه کرده‌ام؟خوب جناب ناشر، فروش کتاب هم مهم است. بازار سیاه، دستفروش‌های زیر همه پل‌های شهر، نمی‌دانم. تبلیغ دهان به دهان، و البته چاپ قسمتهایی از آن در مجله آقای سردبیر، بهترین تبلیغ است. آقای سردبیر، اگر شما هم نمی‌خواهید چاپش کنید، همین الان بفرمایید. چرا نمی‌خواهید؟ شما که محدودیتی ندارید. تازه قطعات آن را به میل خودتان تغییر دهید. فقط نام من و داستان، بالای هر قسمت باشد، کافی است. کتاب باید فروش برود تا مردم بدانند و بفهمند. نمی‌توانم. راه دیگری ندارم. آدم ایستادن جلوی باتوم و گلوله هستم، ولی چاره‌ای نیست، فعلاً اوضاع به این روال است که باید بروم. من و فرصت‌طلبی؟ آقای ناشر این تهمت بزرگی است. امیدوارم قبل از این که کار به دعوا بکشد، این دوست ما خودش را برساند. کجای کار من اشکال دارد؟ بگر چه عیبی دارد؟ اصلاً به من چه ربطی دارد؟این همه آدم در این جریان معروف شدند، من هم یکی دیگر. یعنی چه آقاجان؟ خوب معلوم است که خودشان خواسته‌اند اسم‌شان سر زبان‌ها بیافتد. اگر نمی‌خواستند که پا پیش نمی‌گذاشتند. من روش متفاوتی برای مبارزه دارم. مسخره نکنید آقای سردبیر، این هم در نوع خودش مبارزه است. اثر کلمات ماندگار است. فکر کنم بهتر است جلسه را تمام کنیم تا توهین‌های شما خون من را به جوش نیاورده. این داستان مزخرف نیست، برعکس جامع است و دید از بالا دارد. بله که با خودم می‌برم. اصلاً همان‌جا به هر نحوی شده چاپ و ترجمه‌اش می‌کنم. سال آینده هر دوی شما پشیمان خواهید بود. من هر طور شده، راه خودم را به قلب این جنبش باز می‌کنم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٩
تگ ها :


پریود بیست و پنج ساله

این روزها، ظاهرا شروع سال تحصیلی مدارس است و امسال، ظاهرا برای اولین بار، تمام مدارس آلمان موظف به پذیرش دانش‌آموزان با معلولیت های جسمی و حرکتی هستند. یعنی اینکه طبق قوانین، باید ترتیبی دهند که هیچ تفاوتی بین دانش‌آموزان نباشد، حالا هرچقدر خرج شود بماند.

اما غرض از طرح شروع سال تحصیلی چیز دیگری بود. ربع قرن از روز شروع مدرسه من می‌گذرد. هنوز هم به خوبی تلخی آن روزها روی زبانم است و دردش در تنم. عذابی الیم به نام صبح بیدار شدن و از خانه جدا شدن، محیط امنی که در آن اگر نه سرور، که اقلا سرشناس بودم. در مقابلش مدرسه، جایی که چندصد نفر مانند من، با رفتارهای مختلف و فرهنگ های متفاوت دور هم جمع می شدند، احساس ناامنی وحشتناکی به من تزریق می کرد. حالا قضیه زیر موشکباران مدرسه رفتن، خودش روضه جداگانه‌ای است از زیرمجموعه های روضه علی‌اکبر. نزدیک به سی سال طول کشید تا حس بیگانگی و غریبی با جامعه، کم کم جای خود را به ارتباطی به نسبت راحت‌تر داد. همین اندازه که بتوانم با مردم دو کلمه‌ای حرف بزنم، خوش و بشی کنم و دست کم چند دقیقه‌ای راحت باشم.

وقتی که دست تقدیر به ما کمک شایانی کرد و به این مملکت هل داد، دوباره اول مهر سال 64 شد. نمی‌دانم چقدر باید منتظر بمانم تا دوباره نیمه اطمینانی مانند آنجا به دست آورم، شاید باز هم ربع قرن؟

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٦
تگ ها :


داستان یک سگ

گاهی پیش می‌آید که مدتها چیزی برای نوشتن نداری. در به در به دنبال چندخطی در ذهنت می‌گردی و به آسمان و ریسمان چنگ می‌زنی و به پیامبران غیرالولعزم  هم تمسک می‌جویی و خشکی حنجره و انگشتانت دوبرابر می‌شود. در این شرایط درست آنچه مقابل چشمت قرار دارد نمی‌بینی و فراموش می‌کنی که هرچه می‌بینی، به واقع داستانی است آماده. چند روز پیش که لیست دوستانم را بازبینی می‌کردم، به یاد یکی از نسبتا قدیمی‌ها افتادم. خوب فکر نمی‌کنم چندان خوشحال شود اگر اسمی از او برده شود. بعد از مدتها دوری جستن از وسایل ارتباطی، تماسی کوتاه با او گرفتم. قرار شد دو روز بعد سری به او بزنم. الان چند ماهی از آن تاریخ گذشته است ولی حافظه آبکش من، دانه‌های درشت اتفاقات آن روز را جمع کرده و بخش رویا و فانتزی مغزم هم رنگی به آن زده و جریان را آماده تعریف کرده است.

هنوز خنکای صبح کامل جایش را به گرمای سرظهر نداده بود که به آپارتمان دوستم رسیدم. خوب راستش را بخواهید، نیم ساعتی گشتم تا پیدایش کردم. از چیزی که متنفرم، مجتمع های مسکونی بزرگ و بی‌در و پیکر. بلوک ساختمانی این دوست ما هم، در حاشیه مجتمع و نزدیک به خیابان اصلی بود. درست یادم نیست طبقه چندم بود... نه هشتم بود، چون خانم آسانسورچی به نحوی ش را به گوشم فروکرد که تا مدتها از کلمات ش دار فراری بودم.

در چوبی سبک آپارتمان باز شد و چهره خواب‌آلود دوستم را بعد از مدتها دیدم. با آن صورت نتراشیده و موهای ژولیده، شبیه دن خوان های آواره شده بود. آپارتمان نسبتا مرتب بود ولی تغییری اساسی داشت که تا مدتی متوجه علتش نشدم. تا دوستم به خودش سر و سامانی بدهد، چند دقیقه‌ای طول کشید و من وقت کردم که خانه را با دقت بیشتری بازرسی کنم. چیزی کم بود. صاحبخانه، بالاخره پیدایش شد و به همراه خود، یک فلاسک بزرگ چای هم آورد. صحبتهای معمول به روال همه دوستانی که چندوقتی از هم بیخبر بوده‌اند انجام شد و در میانه صحبتهایش، ناگهان از جا پریدم: سگت کو؟ چند ثانیه‌ای به من خیره شد و به احتیاط دست به سمت سیگار و فندکش برد و گفت: خبر نداری؟ رفته، یعنی نمی‌دونم درست چی شد، پرید و غیب شد. گفتم: نه جدی، چی شد؟ سیگارش را روشن کرد و دودش را به سمت سقف فوت کرد. کمی روی مبل جابجا شد و با قیافه کسانی که انگار داستانگویی جزیی از شخصیتشان شده، شمرده و آرام شروع به حرف زدن کرد: اگر حوصله داری و مهمتر از اون، دوست داری که جریان رو بدونی باید دندون رو جیگر بذاری. از وقتی که اون رفته، قضیه رو دلم سنگینی میکنه و دوست نداشتم به دوستای نزدیکم چیزی بگم. حالا چون میدونم تو رو زیاد نمی‌بینم و با اون رفقای دیگه هم رابطه نداری، میشه بهت گفت. گفتم که هرچند احساس می‌کنم کمی به من توهین شده، ولی ترجیح می‌دهم داستان را بشنوم تا اینکه دوست نزدیکت باشم. دوباره شروع کرد به تعریف.

خیلی وقت پیش احساس کرده بودم انگار حیوون یه چیزیش میشه. شاداب نبود. یادته چقدر بالا پایین می‌پرید؟ آروم قرار نداشت لامصب. خیلی هم سگ کوچیکی نبود که آدم بگه این فنتول باز هم ورجه ورجه می‌کنه، نه، درست و حسابی سگ بود. آره، خلاصه همچین دیگه زیاد دور و ور من نمی‌پلکید. وقتایی که میومدم خونه، دم در یه سلامی به هم می‌دادیم و میرفت پی کارش. انگار از روی عادت. برنامه روزانه پیاده روی اما سر جاش بود و برای اون بهترین بخش روز. وقتی که ولش می‌کردم، برای خودش شلنگ تخته مینداخت، همه چی رو بو می‌کشید، پای هر چوب خشکی می‌شاشید، به پر و پاچه همه سگای نر و ماده می‌پیچید، گاهی وقتا مردم رو هم یه انگولکی می‌کرد که دستی به سر و روش بکشن. پدرسگ تا می‌رسید به من، می‌شد مجسمه. انگار آینه دقش بودم. هی باش بازی می‌کردم، غذا دهنش می‌ذاشتم، توپ براش پرت می‌کردم. محلم نمی‌ذاشت. نفهمیدم چش بود. انگار ازم می‌ترسید. یکی دو باری دعواش کرده بودم. خداوکیلی تقصیر خودش بود، یه بار رید همینجا وسط اتاق، یه بار هم کاغذا و دفتر دستک منو به هم زد. ولی خوب این دعوا یه بخشی از تربیت سگاست. خلاصه هرچی بود از این دعواهه نبود. آقا این ما رو که می‌دید، دمبش رو تکون می‌داد، ولی سرش رو مینداخت پایین، چشماش رو می‌داد بالا و نیم‌نگاه دزدکی به ما می‌کرد و دوباره چشماش رو می‌دوخت به زمین. وقتایی که مهمون داشتم اوضاع بد نبود. با اونا بازی می‌کرد. همچین که خونه خالی می‌شد، غمباد می‌گرفت. یه شب روی همین کاناپه خوابم برده بود. نصفه‌های شب بیدار شدم و دیدم اومده پای کاناپه خوابیده، جوری که دستم روی گردنش باشه. نازش کردم، یهو پا شد و رفت اونطرف‌تر. فردا شبش دوباره روی کاناپه خوابیدم. خودم رو به خواب زدم ببینم چکار میکنه. دوباره اومد همونجا، خودش رو به دستم مالید. چندباری جلو عقب شد که مثلا من نازش کرده باشم. بعدش گرفت خوابید. حیوون منو توی خواب دوست داشت. انگار خوشش نمیومد من نازش کنم. دوست داشت یه جورایی توی این رابطه فعال باشه نه منفعل.

چانه‌اش حسابی گرم شده بود و البته دهانش خشک. استراحتی به خودش داد و چای ریخت. از فرصت استفاده کردم و مقداری از ناخشنودی از حرفش در مورد دوستیمان را غیرمستقیم بروز دادم: حالا خوبه سگ بود. فعال و منفعل چیه برادر، باز هم تفت دادی؟ همینه که حوصلت رو ندارم من. عادت بد قند گاز زدنش را به یادم آورد و وقتی چای را هم مثل قبل روی قند هورت کشید، حس کردم تا چندماه دیگر او را نخواهم دید.

خوب، حالا تو بگو. همین تنها که نبود، ببین. یه چیزایی رو آدم حس میکنه. نمیشه توضیح داد. کاشکی می‌شد، ولی همینه. فرق من و تو. من حس می‌کنم و تو فکر. من درک می‌کنم و تو تحلیل. حالا بگذریم. الغرض، حال این حیوونکی انگار خوب شدنی نبود. پیش دکتر هم بردمش، گفت افسرده شده، براش توضیح دادم که اوضاع احوال چه جوریه، گفت که ظاهرا نباید مشکلی باشه، ولی به هرحال سگ زبون نداره که بفهمیم دقیقا چشه. باید با آزمون و خطا راه خوب شدنش رو پیدا می‌کردم. راستی داشتم می‌گفتم که دوست داشت فعال باشه، دلیلش می‌دونی چی بود مثلا؟ برام چیزامو می‌اورد، کفش، کیف، دمپایی، حوله. کارایی که ازش می‌خواستم که نکنه. دوست داشت انگار کمک کنه و نمی‌دونست چه جوری. حالا تو بگیر می‌خواست ارتباط برقرار کنه، به شیوه خودش. زندگیم رو سه سوت به هم میریخت. دیگه رو اعصابم رفته بود. واکنش های منو که میدید، بیشتر تو خودش میرفت. تا اینکه یه هفته کلا از جاش تکون نخورد. غذاش رو فقط نگا میکرد و اگه من نبودم، فقط کمی می‌خورد. دلم به حالش می‌سوخت. بالاخره تصمیم گرفتم بفروشمش. به دوست و رفیق سپردم و کاغذ به در و دیوار چسبوندم تا خریدار پیدا شد و تماس گرفت. قرار شد دو روز بعد بیاد دنبالش. صبح روزی که قرار بود بعد از ظهرش طرف بیاد، هرچی وسیله داشت توی خونه جمع کردم و آماده گذاشتم. فقط توپ کوچیکه‌اش رو نتونستم پیدا کنم. خودش پیدا کرد و آورد توی دستم گذاشت. تعجب کردم و می خواستم توپ رو هم توی وسایلش بذارم که صدای دویدنش رو شنیدم. اواخر زمستون بود. تازه اونقدی گرم شده  بود که بشه پنجره ها رو باز گذاشت. حیوون یهو جستی زد، پاش رو روی قاب پنجره کوبید و پرید بیرون

قیافه هاج و واج منو که دید، خودش دوباره شروع کرد به توضیح دادن: لازم نیست تو بگی. معلومه که بیرون رو نیگا کردم. لامصب نبودش. اصلا نبود. آخه گربه که نیست بگیم بپره پایین چیزیش نشه، از همچین ارتفاعی حتما له و لورده میشه. ولی نبودش. چه  میدونم شاید ماشینی چیزی رد میشده، یا مثلا ماشین باری، بالاخره افتاده توش و رفته. شاید ماشین زده پرتش کرده جایی که من نمی تونستم ببینمش، صدایی مشکوکی هم نفهمیدم. خوب ترجیح دادم فکر کنم رفته، چون دیگه نخواسته پیش من بمونه

سرش هوار کشیدم: خودخواه به تو میگن، طرف از دست تو خودش رو کشته، فهمیده میخوای ردش کنی، دیوونه شده. گفت:بشین بابا، سگه دیگه، خودت گفتی فعال و منفعل چیه، بالاخره تو میگی طرف میفهمه یا نه؟ خوب این جا حق با او بود، ولی نمی‌شد کوتاه آمد. گفتم: خوب نرفتی پایین مگه دنبالش بگردی؟ غیب که نشده که، ها؟ نکنه به تکنولوژی غیب شدن هم رسیده بود توی فکراش؟ خودم فهمیدم که مزه پراکنی بیهوده و هجوی کرده‌ام، ولی اقلا از تک و تا نیفتادم و فعلا این مهم بود. برگشت و نگاهش را مستقیم به چشمانم دوخت:‌ ببینم، تو خودت رو جر میدی، طرف میگه نمی‌خوامت، یا اینجوری که من میگم می‌خوامت، چکار میکنی؟ چقد دنبالش میری؟ پوزخندی زدم و گفتم: تو می‌فهمی که در مورد سگ حرف می‌زنی، نه آدم؟ گفت: کاملا می‌فهمم. مشکل تو همینجاست که سگ رو فاقد شعور میدونی. فاقد قدرت تصمیم گیری برای خودش و رابطه‌اش. ببین ما خود به خود به ناکجاآباد رسیده بودیم. من به شیوه خودم تمومش داشتم میکردم، اونم به شیوه خودش. فرقمون این بود که دل کندن هامون فرق می‌کرد. حالا چی؟ چی؟‌ چکار کنم خوشت بیاد؟ گریه کنم؟ به اندازه کافی کردم. دنبالش بگردم؟ کجا؟ وقتی نیستش من چکار کنم؟ بهترین حالت اینه که روی یه ماشین افتاده باشه، رفته باشه پی زندگیش، بدترین حالت اینه که مرده باشه. منم از روزی که او رفته، حالم سر جا نمیاد. میخوای چکار کنم؟

خوب نمی‌شد بحث کرد. ولی از طرفی هم نمی‌شد تقصیر را به گردن حیوان زبان‌بسته‌ای انداخت که خودش را پرت کرده بود بیرون. لیوان چای را روی میز گذاشتم و با لحن بزرگ‌منشانه‌ای گفتم: ببین عزیز من، جریان اینه که خودت کار رو به اینجا رسونده بودی. مثل همه کارای زندگیت دیگه، مگه نه؟

گفت: آقاجان بهت میگم انتخاب کرد. بهش احترام میذارم. درد میکشم ولی احترام میذارم. تو فرض کن زنت بگه دیگه نمی‌خوامت. اصلا به هیچ دلیلی. قبول میکنی؟ یا میری ته و توش رو در بیاری ببینی با کی میپره؟ میدونم که راه دومی رو میری. مطمئنم میخوای بدونی چرا. قبوله دوستش داری، ولی وقتی که میگه صرفن از تو خسته شدم و نمیخوام با تو باشم، بهش احترام میذاری؟ حرفشو گوش میدی؟ منم سگمو دوست داشتم. حالا یه چیزی شده بود که دیگه نمی‌خواست پیش من باشه. چه گهی بخورم؟ 

داشتم با خودم فکر می‌کردم که مسلما به این راحتی اجازه نمی‌دهم همسرم از من جدا شود و حق هم داشتم. دلیلی نداشت که بگذارم. و البته دلیلی نداشت که از من خسته شود. اگر من نه اشتباهی کرده باشم و نه تغییری، چرا باید چنین اتفاقی بیفتد؟ این فکرها را البته با صدای بلند با دوستم در میان گذاشتم. جدی شد و آرام. باز هم نگاه سنگین و نافذش را به من دوخت و گفت: تو نه چیزی از احترام به دیگران می‌فهمی، و نه از تغییر هایی که کردی خبر داری. برای خودت شاید ثابت باشی، ولی برای دیگرون نیستی. مثل من برای سگم. صد سال دیگه هم نمی‌فهمی که من چی می‌گم

از جا بلند شدم. تا جایی که می‌توانستم به خودم فشار آوردم که عصبانی جلوه کنم. چشمهایم را دراند و رگ های گردنم را متورم کردم. فریاد زدم که: این همه به من نگو نمی‌فهمی. خوبم می‌فهمم. دو ساعته داری شعر ردیف میکنی در مورد اینکه سگت نخواست با تو باشه. تو مسوولش بودی. مگه دسته اونه؟ تو خریدیش و باید تربیتش کنی. توی صورتم تف کن ولی نگو که نمی فهمم

درست نمی‌دانم سرعت واکنش من زیاد بود یا دوست سابقم به اندازه کافی فرصت داد که من از تیررس آب دهانش دور شوم، ولی تا روزها بعد از آنکه در آپارتمانش را به هم کوبیدم، هنوز حرفهایش در گوشم صدا می‌کرد

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦
تگ ها :