واپاشی

موجی از سمت چپ به سرم می خورد

گیج می شوم و تلو تلو می خورم و دور می شوم

خیلی دور

با خودم فکر می کنم حرکت نسبی است و دوری و نزدیکی از آن هم بدتر

از چه دور می شوم؟

نمی دانم فقط می فهمم که دور می شوم

ناگهان می افتم

باز هم فکر می کنم از چه و کجا؟

با خودم می گویم لابد از صندلی

به هر حال ایستاده بودم، لابد از خودم افتادم

باز هم دورتر می روم، نقطه ای می شوم

کمی بزرگتر از مجموع حجم ناچیز تخمک و اسپرم

باد می کنم و می ترکم

صدای جیمز هتفیلد توی گوشم می پیچد :

و تو می خواهی منفجر شوی

و می شوم

ریز ریز می شوم

باز هم دارم فکر می کنم

کاش ابراهیم پیدایش می شد

می خندم : طاووس و خروس و کلاغ و کفتر اگر قاطی به هم وصل شوند اتفاقی نمی افتد ولی من جواب دیگران را چه بدهم ؟ ابراهیم هم که پیر شده و معلوم نیست بتواند کار خاصی کند

خدا می شوم، نامرئی و موهوم

برای خودم توهم اهمیت شده ام

درست در مرکز دنیا هستم، ذره ای از ریز ترین ذره ام مرکز دنیا شده است

چنان دنیا به دورم می چرخد که انگار خدا هستم

ولی تا آخرین ذره واپاشیده ام حس می کنم که  انسانم

پ.ن: دیروز در شهروند آرژانتین مشغول خرید بودیم که سرم گیج رفت، ۳۰ درصد حالتهای نوشته شده را تجربه کردم. ۷۰ درصد متن همان لحظه از ذهنم گذشت، ۴۰ درصد تغییرات داشته و ۶۰ درصد اغراق بوده است.  اگر کمی به همپوشانی معتقد باشید درصدهایم درست هستند. ولی می توانم ادعا کنم که ۱۰۰درصد اسگلانه نوشته ام.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱
تگ ها :