کاش در پناهم دردهایی بود که لحظه را در زندگی تباه می کرد که نتوانم با آسودگی زانو به بغل گرفته غروب تک هجایی را از روزنه آشتی ناپذیر پرده ضخیم پشت به دیوار بمکم و به سمت شیشه خاک گرفته چراغی که در غروب آخرین روز آشنایی با هم افروخته بودیم تف کنم. خدایان ایزیس و اوزیریس شهادت به رفتار من داده اند و زرتشت هنوز هم از نیکی آن می گوید و چه حکیمانه تخم بر سنگفرش می ساید آن خسته کج کوله که من همچنان در زیر بهت، خروار خروار خاک نساییده را به پیشانی سوده ام و هنوز در پیچ گم و هیچ کیستی روانه ام و هرگز دستگیری نیافته ام که بطلان خیال را با ظلام چشمانش بر کوهی بلند در نفخه بدمد.

آه ... خوب شد؟

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٢
تگ ها :