بازهم ....

همکار جوانی دارم که دانشجوی سال دوم مکانیک آزاد ساوه است و شان نزول نوشته در مورد پارازیت هم ایشان بوده اند. البته در مفهومی کلی تر از او حرف دارم، ولی مثال عملی من او خواهد بود. این همکار ما انگار تازه و داغ از باسن شاعرانه آسمان فرو افتاده است. و بدتر از همه آنکه وقتی بدون تعارف به او، من و رییس شروع به غذا خوردن می کنیم، همکاسه ما می شود. این آقا برای من نمایش نسل جوان سرگشته است. انتهای علاقه او MP3 player و ماشین و آهنگ های جفنگ است. آخر اطلاعاتش قیمت گوشی موبایل و چرت و پرت های کوچه بازاری است. مطالعه او از درس فراتر نمی رود و مسوولیت پذیری حتی در حد بز ندارد. او سمبل شکست آموزش دولتی جمهوری اسلامی است. هرگز نمی توانم به او نزدیک شوم مگر آنکه از خودم کم کنم. او هم در مورد من همین را می اندیشد! ولی مشکل من دیگر وسیع تر از این حرفها شده است. مشکل همه آدمهایی هستند که اینجا می بینم و نا امیدی روزافزون (واو!) برای اصلاح این انسانها. کسانی که هموطن من هستند و هر روز آنها را می بینم و به جز تعداد کمی، بقیه حتی خاکستری هم نیستند، شاید من زیاد سیاه می بینم ولی دست خودم نیست. نمی توانم اشمئزاز (واو! خوب بگو بیزاری) خودم را فرو بخورم. در خیابان سریع راه می روم تا کمتر زجر بکشم. مشکل اینجاست که من فکر می کنم یک ایران خالی از این انسانها جای خوب و زیبایی برای زندگی است، ولی چه کنم که وجود دارند؟ مشکل من اینجاست که می دانم هر جای دیگری هم ممکن است همین افکار و احساسات را در من زنده کند، ولی خوبی قضیه اینجاست که جای دیگر نامش ایران نیست. نمی توانم بگویم میهن پرست نیستم (و البته به مفهوم خاک و سنگی آن، نیستم) و می دانم که اگر روزی از اینجا بروم، چیزهایی جا خواهم گذاشت که شدیدا دلم برایشان تنگ خواهد شد. ولی نمی خواهم اینجا بمانم

ای کاش می شد آدمی وطنش را با خود ببرد هر جا دلش خواست.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٧
تگ ها :