THE DREAMERS

احتمالا ماموت های هم نسل من رابرت را به یاد دارند. همان آدم بزرگی که در رویا هایش بچگی داشته/نداشته اش را جستجو می کرد. ٢ روز است که با این احمق دوست داشتنی دنیای پست مدرن (تطابع اضافات صرفا جهت اطاله کلام منظور گشته اند) دست به گریبان هستم. نمی دانم آخر توانست به یک رویا مثلا آدامس جویدن و بادکردن و ترکاندن روی نیمکتی در پارک در حالیکه زمین و زمان را دور زده، برسد یا نه. من هم رویابین هستم، در بدترین لحظاتی که طرف با حرارت با من حرف می زند و در چشمهایم زل زده، با نگاهی بی فروغ به او خیره می شوم و در صورتش فریاد می زنم‌:‌ من اینجا نیستم. گاهی به خود می آیم و احساس شرمساری می کنم. و البته بیشتر وقتها در اعماق وجودم از رویابینی لذت می برم. دوست ندارم رویا نداشته باشم، ولی همه ترسم از غلبه آنها بر واقعیت است و برعکس. رویای عقیم مانده، می تواند درد بزرگی باشد. هرچقدر احمقانه

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢
تگ ها :