سیاه بیشه

پشت چراغ قرمز بودم. هنوز ظهر نشده بود و سیگار هشتم داشت تمام می شد. ٢٠۶ نقره ای سمت راستم بود. باس آهنگش اذیت می کرد. نگاهی به او انداختم. گفت: چیه؟‌ نکنه میخوای کورس بذاری؟ سرم را برگرداندم و به تایمر نگاه کردم. ١۶ ثانیه مانده بود. پک عمیقی زدم و سیگار را بیرون انداختم. گفت :‌ حیف بود یه پک داشت. ٧ ثانیه مانده بود. برگشتم و گفتم : سبز، حرکت، اول جاده چالوس می بینمت. گفت:‌ شلوغه، و همزمان با من گاز داد. گفتم : فقط همین.

 صفر

کلاچ را ول کردم،‌ ماشین پرید، پسر حسابی جوگیر بود، با سرعت به سمت چپ پیچید و از جلوی من رد شد. ترمز کردم و گفتم : خودکشی کردی. نشنید. مستقیم به سمت تویوتا دو کابین نیروی انتظامی رفت و خودش را کوبید. نگاهی سریع انداختم. به نظر نمی آمد زنده باشد. خونسرد راه افتادم.

مرد گفت: تا سیاه بیشه میری؟ گفتم : نه، شایدم برم،‌ آره بیا بالا. سر جاده چالوس بودم. راه افتادم و مرد کمی مردد پرسید :‌ حالا میری سیاه بیشه یا نه؟ گفتم نمی دونم،‌ شاید بیشتر هم رفتم. گفت : یعنی چی؟ آدم باید هدف داشته باشه. لبخند مسخره ای تحویلش دادم، سیگاری روشن کردم و همراه با دود مزخرف پک اول گفتم‌: دارم. پرسید : کجا میری؟ اونم وسط هفته، اونجا کار می کنی؟ سرم را تکان دادم. گفت : اگر تا مرزن آباد بری هم میام. نگاهش کردم و پرسیدم: حالا تو خیلی هدف داری؟ گفت‌: اصلا هرجا بری میام. حالا چرا تندتر نمیری؟ حوصله ام سر رفت. زدم کنار و گفتم : ٢٠ ثانیه وقت داری پیاده بشی. گفت : چرا؟ چت شد یهو؟ سرش داد زدم : من از  ١ ماه پیش میخواستم امروز از سیاه بیشه خودم رو بندازم پایین. حالا تو نکبت پیدات شده،‌ میای یا گورت رو گم می کنی؟ در حال پیاده شدن پرسید : با ماشین می پری؟ میخوای برسونمت ماشین رو برگردونم؟

راه افتادم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳
تگ ها :