شب...

سکوت...

کویر...

می خواهم...

که ابر بهارش روی لبهایی ببارد که تند و گزنده بر روی هم می نشینند

کوتاه فشاری می دهند

و از هم جدا می شوند

و بر دستانی پوینده که در فاصله بین دو برق

به جای چشمها ببینند

و بر نرمه گوشهایی که در سکوت بین دو غرش رعد

نفس ها را بشمارند

پ.ن: این شعر نیست، اصلا هم سانتیمانتالیسم ابلهانه نیست، هرکی هم ایراد گرفت خره. واقعا اینا رو میخواستم. اومدم بنویسم اینجوری شد، اصلا وایسادم که وایسادم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٦
تگ ها :