نظراتی سرگردان برای نوشته شدن يا نشدن

واقعا نوشتنم میاد ولی واقعا تر از آن هیچی برای نوشتن ندارم. ذهنم آنقدر شلوغ شده که نگو! راستش تصمیم دارم بر خلاف دفعات قبل وبلاگم رو با آه و ناله پر نکنم. تا جای ممکن شخصی ننویسم، اقلا آنقدر شخصی نباشه که دفتر خاطراتم رو هر کسی بخونه! مثلا اینکه دیشب از چی چقدر لذت بردم برای کی چه فایده ای میتونه داشته باشه؟ ببخشید اصلا در حد نوشتن غیر از عامیانه و شکسته نیستم و این از معدود دفعاتی است که برای نوشتن زور میزنم. خیلی ساده می توانید کامنت بدهید که : خوب ننویس! کی مجبورت کرده؟ ولی باور کنید مجبورم. آها! یادم اومد! خیلی وقته دوست دارم چند خط در مورد فیلم "کاپوتی Capote" با بازی درخشان فیلیپ سیمور هافمن (با تعظیم خدمت بخش سیمور نام ایشان به یادواره سیمور گلس محبوب، شخصیت گریزپا و بی نهایت دوست داشتنی نوشته های سلینجر) که به حق اسکار گرفت. واقعا جمله های زیبایی در فیلم پیدا می کنید. چند قسمت را که دوست داشتم بازگو می کنم. باید یک بار دیگر فیلم را ببینم تا خوب به یادم بیاید (یهو زدم تو خط ادبیاتی نما حرف زدن)

1-   جنایت، خونسردی، مظلوم نمایی، و مردم فریبی رشته های زنجیروار این فیلم هستند. در صحنه های آغاز فیلم ترومن کاپوتی مشغول حرف زدن در باره یک نفر است. در انتهای فیلم، کاپوتی درست در مکان کسی است که در اول فیلم از او انتقاد کرده بود.

2-   دار زدن محکوم به جنایت، و البته واقعا جانی، نه اینکه بیگناه محکوم به مرگ شده باشد، زیبا ترین بخش فیلم است. ترس آدمی که تا یک دقیقه پیش در کمال خونسردی و بی خیالی به سمت مرگ می رفت، و با غرور می گفت : بی چشمهایم نگاه کن، این چشم ها هرگز تو را رها نمی کنند. ولی بعد از حس کردن سرسختی طناب دار، به زیبایی ترس از مردن خود را نشان داد.

3-   " تجربه وحشتناکی بود، فکر می کنم هرگز من را رها نکند" و واقعا تا لحظه مرگ رهایش نکرد. قابل توجه ایرانیان محترمی که ساعت 7 صبح در نقطه ای شلوغ از شهر با جرثقیل محکوم به اعدام را بالا می کشند و سایر ایرانیان محترمی که با صلابت صحنه را نگاه می کنند.

4-      - نمی توانستم کاری کنم...

- نمی خواستی کاری کنی، شاید می توانستی.

وقتی از چیزی خسته می شوید فقط دوست دارید زودتر تمام شود. به نحو ممکن، و مهم نیست  چه  نحوی باشد.

      ۵ - من 94% مکالمه ها را به خاطر می سپارم. بدون ذره ای کم و کاست. کاش خیلی از ما بتوانیم برآوردی چنین دقیق از خود داشته باشیم.

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٧
تگ ها :