و مگر چه می شود اگر تلخ باشم و چون شراب فرحبخش؟ و چه می شود اگر تلخی را با سیگار فرودهی و جاریم گردانی و زان بازپس که نخفته مرده ماری را مانم، باز دستم گیری و بر تنگ تنهاییت برگردانی و مست باشم و پریشان گوی و ژولیده موی و بازم نشانی و بر گوشه لبم سیگاری بگذاری و بازم بخوانی آنچنانم پای بر نهی که نفسم برنیاید و دم نزنم از تلخی روزگار؟

پ.ن ١: سخت نگیرید اصلا حال خودم نیستم. دلزده ام از اینجا، کجا؟ هرجا که پیش آید!

تو الان سی ساله ای و من هم. سه دهه گذراندیم و هرگز فکر بازگشت نداریم و هرچه بوده درست و به جا و به موقع بوده و هیچ بیرون از ذهن های ما جریان ندارد و اینجا تنهاییم و همیشه. با همیم و همین. حرارت در وجود ماست و تابستان سرد است. نوای تعزیت این حکومت بر ما پرده برکشیده و ساز خوش کوک ما در زیر این پرده هنوز می خواهد راست پنجگاه بنوازد. و دستهایمان، ستون های نگهدارنده ما، لرزان تر از همیشه تنی سنگین و خسته را به جلو می کشند و استوار هم.

پ.ن ٢: رجوع به پ.ن ١

پ.ن ٣: دوست دارم مدتی ننویسم (یعنی درست کاری که الان می کنم) تازگی ها فهمیده ام که چرت می نویسم. نوشته های قبلی خودم را که می بینم،‌حالم بد می شود. اینجا از جمله وبلاگ های تک گوی و گنده گویی است که اگر مال کسی دیگر بود، خودم سر نمی زدم. نه نوشتن ایده می خواهد و نه من آدم بی ایده ای هستم. مهم این است که از شیوه نوشتنم دیگر خوشم نمی آید. شاید اگر بتوانم درست بنویسم بهتر باشد تا اینکه هر مزخرفی به ذهن سوراخم رسید جاری کنم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٦
تگ ها :