18 تیر

امروز ١٨ تیر است. همان روزی که قبلا گفتم کسی یادش نیست کی بود و چه بود. روزی که هنوز حسرت می خورم که چرا جرات کافی نداشتم که کتک بخورم. روزی که از آن جز نامی در ذهن بعضی، چیزی نمانده است. روزی که فریادی خاموش شد و حرکتی خفه شد. روزی که خواستیم بلند شویم و مجبور شدیم تا سالها سینه خیز برویم، تا ترکش تیرهایش از بالای سر ما بگذرد و جان به سلامت به در بریم تا ببینیم بعدها چه می شود.

برخلاف همیشه، برای سر زدن به کوی، از دکه روبروی آن سیگار خریدم. سوت و کور بود. هیچ زنده ای یافت نمی شد. کجاست آن ولوله ای که چند سال پیش عده ای ناهموار و ناهشیار را یکدست کرده بود؟ کجاست فریادهایی که خونخواهی برادرکش را نوید می داد؟ کو بازوبندهای سیاهمان؟ کجاست اشکهایی که با دیدن خوابگاه ویران شده ریختیم؟

سینه ام سنگین شده است. می خواستم مدتی ننویسم. حرفهای تو باعث شد. غمی استوار است این روزها، سنگین تر از آنچه بشود نوشت. روزنامه های ما برای ۶٠ سالگی جنبش فرانسه بسیار نوشتند. همه سهم ١٨تیر نوشته ای در ویژه نامه اعتماد بود. امروز در تمام این روزنامه یک کلمه هم از ١٨تیر نیست. در سایت ها بگردید! چند نوشته کوتاه پیدا می کنید؟ نمی دانم چرا. انگار که جرات ما کم شده است. انگار که از ترس فشار بر قفسه سینه سعی می کنیم فراموش کنیم. انگار که این زخم چرکین، به لایه های پایین تر پوست ما نفوذ کرده و دیگر پیدا نیست. شاید هم برای بعضی ترمیم شده است.

امروز در تاریخ ما بسیار مهم است. روزی است که حکومت، جلوه ای از شیوه حکمرانی بر مردمان را نشان داده است. روزی که یاد گرفتیم چگونه می شود با وقاحت از همبستگی با مردم حرف زد و آنها را به خاک و خون کشید. درست روزی است که برای بسیاری از مردم شعور شناخت حکومت تعریف شد تا بدانند با چه کسانی سر و کار دارند. روز وقاحت ملی است، از صدر حکمرانان تا به ذیل! تا بدانیم که در نظامی این چنین، دروغ و ریا و تظاهر و هزار صفت منفی دینی و عرفی دیگر، بازیچه ای برای مردم کوچه و بازار است نه سردمداران.

١٨ تیر سال ٧٨ مدتهاست که گذشته است. ٩ سال تمام! و امروز حکومت و دولت یکدست شده اند و افتخار دارند که در ایران اسلامی، نفس هر تنابنده ای که جز مجیز درگاه گوید، سردتر از زمهریر خواهد شد. همه افتخار ما هوشمند بودن مهمات سپاه است برای جنگی که همه می گویند در نمی گیرد و ما با افتخار پی آن هستیم. و در پس این همه غوغای آنان، جماعتی ساکت و صامت کلاس های درس را بیهوده می گذرانند تا فردا در غم نان دیگران شریک نباشند. غمی که چنان برای مردم بزرگ شده است که فرصت اندیشیدن به روزی چنین سیاه نداشته باشند.

امروز، تنها اتفاقی که افتاده است، محکوم شدن یک سرباز به دزدیده شدن یک ریشتراش است و شلیک اشتباهی به عزت ابراهیم نژاد. شرمتان باد! وزیر کشور وقت با افتخار می گوید که با کمترین هزینه غائله ختم به خیر شد. نه آقای وزیر سابق، ختم نشده است. دلزدگی را ببینید! وادادگی حساس ترین قشر را مقابل آنچه استادان ازل می گویند ببینید. بی تفاوتی به هرچه خوب و بد است را ببینید.  غائله ختم نشده بود. مختومه اعلامش کردید. با برکناری یک سردار سر خودتان را زیر برف کردید. با دیدار جمعی نانخور دربار و قطره اشکی از سلطان، دستهایتان را که لابد به مرکورکروم آعشته بود شستید. شما روح ها را نشانه گرفته اید.

هنوز هیج صدایی برای سالگرد این روز نشنیده ایم. نفسم سنگین است. باید سیگار دیگری روشن کنم و به چگونه رفتن فکر کنم. کاش می شد به چگونه ماندن فکر کنیم و چگونه راندن. در افق این آسمان نیمه ابری، هیچ خورشیدی سوسو نمی زند.

١٨تیر روز دوگانه ای است. به هر دو طرف ماجرا هم باید تبریک گفت و هم تسلیت.

غم این خفته چند، خواب در چشم ترم می شکند

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۸
تگ ها :