ما آدمها

١- خیلی وقت است که حال و روز جالبی ندارم. بیمارم و بیزار. از عمق و درون پوسیده. خیلی فروریخته تر از آنکه چهار ستون بدنم توان کشیدن این حجم زباله را داشته باشد. با خودم مشکل دارم. با آدم، انسان! غر می زنم و فریاد می کشم. تریپ افسرده و عصبانی می گیرم تا یک نخ سیگار بیشتر روشن کنم. مزخرف شده ام و پاچه گیر. فراری از مردم و دلزده از اینکه با کسی حرف بزنم. از شلوغی اطرافم می ترسم و می خواهم در خلوت مقدس خودم، مثل "گرگور زامزا"ی عزیزم بمیرم.

٢- راستش هنوز واقعا نفهیمده ام مشکلم با چه کسی است و از چه جنسی. انگار با کل بشر مشکل دارم. با رفتارها و گفتارها، قواعد فکری و شیوه های زندگی، قضاوت ها و کنار کشیدن از مسوولیت ها.

٣- چندان آدم خوبی نیستم. مشکلات بالا شامل وضع خودم هم می شود.

۴- دو اتفاق متوالی حال من را بدتر کرده است. اولی نوشته های ۵ و ۶ ژوئیه این نویسنده عزیز در وبلاگ دوست داشتنی ٣۵ درجه  و بعد از آن هم ١٨ تیر. اولی بخاطر قضاوت با دستان خالی و چشمهای بسته‌ (شاید بهتر است بگویم گوش بسته، فرشته عدالت هم نابینا است) و دومی بخاطر سر زیر برف رفته کسانی که حاضر نیستند حتی از یک واقعه سخن بگویند، چه برسد به تایید آن و البته در جهت خلاف با سرعت مناسب آنقدر دور می شوند که همه آن واقعه پوچی بی حد و حصری (فراتر از آثار کافکا) در ذهن آنها ترسیم می کند. همه را بازیچه می دانند که در مقابل تئوری "فعلا که زنده ایم" حضرات، خواستند که مرده باشند.

۵- جمله جالبی دارد استاد سلینجر از زبان سیمور گلس :‌ دوست دارم بعد از جنگ گربه مرده ای باشم.

دلیل‌:‌ هیچ کس نمی تواند بر گربه مرده قیمت بگذارد.

۶- ارزشها در ذهن ما مفاهیم لرزان، سیال، ناهمگون، نسبی و متغیر با زمان هستند که خواه ناخواه به روز می شوند. اگر کسی آنقدر از نظر پایه های ارزشی قوی بود که سالها هیچ تغییری در او ندیدید، بیش از آنکه یک "ابرمرد" باشد، یک خشک مغز به تمام معنی است.

٧- میل های عجیبی درونم روشن شده اند. شاید سالها دیر، وقتی که به میانسالی نزدیک می شوم، تازه به یاد نوجوانی افتاده ام و شور و شیدایی و دیوانگی. تازه یاد گرفته ام می توانم به عوض یک بازیچه،‌ خود "بازی" باشم. یاد گرفته ام که می توان دیگران را آزار داد. می توان با نظر دیگران مخالفت کرد و تا سر حد جنون حرص خورد از اینکه چرا هیچ کس نمی فهمد. می شود اگر کسی نظری دارد که قبولش ندارم، چنان بر او بتازم که جز جای سم هایم بر تنش، هویتی برایش نماند. یاد گرفته ام که می توانم رک حرفم را بزنم. می توانم دیگران را دوست نداشته باشم، و حتی دوستانم را تا سرحد امکان دور نگاه دارم. می توانم عقرب وار زندگی کنم. این کار ها را نمی کنم، ولی فهمیده ام که می توانم.

٨- گاهی از سر تفریح و گاهی از سر دلتنگی چیزی می گوییم. تنها انتظار ما دست نوازش است. دست به ما سیلی می زند. اشتباه از خود ما بوده است.

٩- گاهی تصمیم می گیریم که ننویسیم. غرش افکار سرگردان در مغز، دو روزه کاری می کند که ما دو ساله هم نمی توانستیم با خودمان بکنیم. می نویسیم.

١٠- فحش دادن از نیازهای بشر مدرن است. بعد از هوا و آب و غذا و همپایه سـ.کـ.س. چرا که بیشتر نیاز ها در همان فحش ها به وضوح تشریح می شود و وصف العیش، نصف العیش. این روزها به اندازه بخش عمده عمرم فحش داده ام. بیش باد!

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳
تگ ها :