دو داستان: راه نویس 6

بعضی ها خیلی دیوانه اند. در پارکینگ ساختمان بودم که مالک ساختمان آمد پایین. نگاهی به من انداخت و لوله گاز که از زیر کنتور بازش کرده بودم. بعد دو سیم برق را دید که از دوشاخه آن سر پارکینگ کشیده بودم و سرش لخت بود. پرسید چکار می کنی و من هم گفتم خودکشی.

نمی دانم چرا بعد از این همه کتک و فحش و فضاحت، حکم تخلیه هم گرفت و ما را بیرون کرد. دیگر آدم حق خودکشی هم ندارد؟

بعضی ها جدا دیوانه اند.

 

----------------------------------------

 

حقیقت این بود که من و راننده تنها مردان ماشین بودیم

حقیقت تلخ این بود که ما تنها آدم های ماشین بودیم

حقیقت دردآور وقتی به وقوع پیوست که راننده تریلی را به معنای فجیع کلمه زد کنار.

 

پ.ن : پویای عزیز (این ی بعد از پویا را طبق دستور زبان باید بگذارم یا نه؟ سالهاست درگیرم) منظورم بعضی از کامنت ها و مخصوصا یکی از آنها و کلا واکنش کسانی بوده که کامنت گذاشته اند. بعضی ها واقعا احمقانه بودند. نوشته خیلی خوب بود و "انسانی" اگر بخواهم کلیشه را تقلید کنم که انسان برتر و عین صواب است و از این حرفها!

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٥
تگ ها :