چی زده بودی؟

جایی بین خواب و بیداری گیر کرده ام. خودم را به تشک فشار می دهم. می خواهم پایین تر بروم. انگار غباری اطرافم را گرفنه. غبار متراکم تر می شود و چشم های من نیمه بسته. حس می کنم روی ابر خوابیده ام. یک تکه ابر نه چندان سفید. سبکی دلنشینی در سرم حس می کنم. به یاد سبکی تحمل ناپذیر هستی کوندرا و ترجمه نامش به بار هستی می افتم. کمی پایین می روم. شاید دارم از روی ابر پایین می افتم. نمی افتم. اطرافم را کامل ابری خاکستری گرفته است. دستم را بالا می برم. سقف پایین آمده. یادم می آید که روی تختخواب بوده ام. چاره ای نیست، سقف پایین است. با پا فشارش می دهم. خنده ام می گیرد که سقف فقط تا حد ابر پایین آمده: چه با شعور! بلندتر می خندم. حالت جالبی است. با خودم می گویم انگار اکس زده ام. قهقهه می زنم. انگار بیش از یک اکس باشد. شاید دو تا با یک ال اضافه، یا سه تا. "مرتیکه منحرف بی جنبه، حالا یه بار یه چیزی زدی ها!" صدای خودم است. این ابر سبک وسوسه ام می کند که غلت بزنم. خط فرضی همه عمرم همراهم است. همان خطی که همیشه از لبه ها یا زاویه ها گذشته و در خیالم همه چیز را تقسیم کرده. الان هم درست از وسط سرم وارد شده و از انتهای روده خارج. "حول محور" خودم می چرخم. تا جایی که می توانم آرام و نرم می چرخم که ابر اطراف به هم نخورد. هنوز نصف راه مانده تا دمر، گیر می کنم. احتمالا در تشک یا ابر. شانه راستم کامل در تشک فرو رفته است. می خندم. "احمقانه است که نمی دانم در ابر گیر کرده ام یا تشک!" قفسه سینه ام تا نصفه فرو رفته است. نفسم بند نمی آید. می خواهم دوباره به وضعیت اول برگردم. نمی توانم. دست چپ را "وارد" تشک می کنم، دست راست را می گیرم و به عکس جهت حرکت اول می چرخانم و دوباره در وضعیت صفر می خوابم. "بهش بگید ول کنه! نمیخوام دیگه تو این حالت باشم. خسته شدم. میخوام ول کنه! دیگه با شما نامردا نمی زنم." صدایی از لابلای ابرها داخل می شود: " آروم بخواب! الان دیگه توی اند حالی" عصبانی می شوم: " پدرسگ! یه ریزه ولم کنه میگامتا." صدا باز هم می آید. " انگار روحش هنوز آروم نیس. ببین چقد تابوتش چرق چرق میکنه"

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
تگ ها :