خاطره بد من از یک روز شنبه

مدتها بود که می خواستم داستانی در مورد یک مغز بنویسم. مغزی که تصمیم به خودکشی گرفته و مستقل از صاحبش، آنقدر در لوپ های بسته فکر کرده که خسته شده و به هیچ کار دیگری نمی رسد. سعی می کردم از چنین چیز هجوی، چند خطی بیرون بکشم که اتفاق جالبی افتاد. روز شنبه، احساس می کردم که راحت نفس نمی کشم. سعی می کردم با دهان باز بیشترین حجم ممکن هوا را به درون ریه هایی که می سوختند فرو بدهم. چند روزی بود که به خاطر اینکه احساس خوبی در سینه ام نداشتم سیگار را ترک (بگویم بسیار کم) کرده بودم. روبروی کولر نشسته بودم و مشغول کار بودم. تازه ناهار خورده بودم. حس می کردم طبق معمول پرخوری کرده ام و نفسم در نمی آید. ساعت ۶ طبق برنامه دولت فخیمه برق رفت. راه افتادم به سمت خانه. حس عجیبی داشتم. روبروی اورژانس بیمارستان شهدای تجریش رسید. انگار حباب های هوا توی سرم و زیر پوست صورتم حرکت می کردند. به مریم زنگ زدم و گفتم خیلی حال جالبی ندارم و اینکه دفترچه بیمه را به بیمارستان بیاورد. دم در بیمارستان منتظر بودم. حالم بهتر شده بود. ناگهان چیز عجیبی توی بدنم دوید. نفسم بالا نمی آمد. به سرعت رفتم به سمت اورژانس. به مریم زنگ زدم که خودت را سریع برسان حالم بد شده. دست و پایم بی حس شده بود. داشتم مچاله می شدم. به آقایی یونیفورم پوش که تازه از در آمبولانس پیاده شده بود گفتم نمی توانم نفس بکشم. خیلی خونسرد گفت :‌برو تو. قبلا یک بار اورژانس رفته بودم. مستقیم به اتاق پزشک کشیک رفتم و خودم را روی تخت انداختم. تمام بدنم قفل شده بود. دستهایم مثل چوب و در هم پیچیده و فکم ثابت، با دهان نیمه باز و احتمالا ظاهری بسیار احمقانه. دکتر رسید، بعد از ۲ دقیقه شاید هم ۱ ساعت. با تمام توان نفس می کشیدم ولی انگار قرار نبود هوایی آن اطراف وجود داشته باشد. مغزم کار می کرد. کامل همه چیز را می فهمیدم. مریم با سراسیمه ترین حالت ممکن رسید. نمی دیدمش. چشمهایم کامل بسته بودند و دست و پا و صورت قفل. بدنم درد گرفته بود. درد نه،‌ داشت می ترکید. انگار بادم کرده بودند. نفهمیدم کی و چه تزریق کردند. یک نفر زیر بغلم را گرفت و به اتاق دیگر روی تخت برد. اکسیژن را که وصل کردند، تازه درد بدنم زیاد شد. به این فکر می کردم که قیافه ام درست مانند ماسک فیلم اسکریم شده است. ظاهرا داد و بیداد می کردم. امیدوار بودم که بتوانم تحمل کنم و نترکم. دکتر به مریم گفت بیرون باشد تا ۲۰ دقیقه. کم کم حالم بهتر شد. حمله عصبی. به همین سادگی! حمله عصبی اسبی. چه کوفتی! الان متخصص اعصاب و روان کمی آرام بخش و کوفت تجویز کرده که می خوردم . خوب است. عصبانی نمی شوم. دنیا ارزشی کمتر از ۲/۷ تخمم دارد. جالب شده است. خیلی جالب. فهمیدم که مردن بسیار ساده اتفاق می افتد ولی احتمالا چندان پروسه راحتی نیست.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠
تگ ها :