روزهای چرک و کثافت

طبق عادت هر روز صفحه های وبلاگ را به ترتیب باز می کنی. دنبال نوشته ای هستی که کمی روحیه بدهد تا به کارهای روزانه ات برسی. به اینجا می آیی. نخوان. حکایت غم است و کثافت، چرک آمیخته به خون و استفراغ. حالت به هم میخورد. از نویسنده و خودت. چشمهایت را می مالی، می بندی و باز می کنی. نوشته هنوز همان است. حدیث تباهی. پیکری نیمه جان پیچیده در خود. با دهانی باز و چشمانی دریده. وحشتی که از هر روزنه وجودش می تراود. غرقه در خون خود. زخمهایی کرم گذاشته و نفسی که هنوز وا نگذاشته. نمی توانی فرار کنی. تا آخر می خوانی که ببینی چه می شود. بی سر و پا موجودی بی شکل، ترا به بازی گرفته. یادآور دیروزت است و هر روز است. خالی می کند با صدای زیاد محتویات گندیده معده اش را، بر خودش. حالت به هم می خورد و معنای چندش جلوی چشمانت می رقصد. dance macabre! دیوی پلید پایت را به این دخمه خوفناک می کشاند و تو تسلیم نمی شوی. باز می خواهی فرار کنی، نمی توانی. می خواهی ببینی این توده تعفن کی متلاشی می شود. حلقه بر گردنش و چهارپایه لزران زیر پایش. می خواهی کمکش کمی. چهارپایه را لگد می زنی. نمی افتد، آزاد نمی شود. هنوز بر بالای حلقه آویزان است. به هیچ کجا وصل است. معلق میان هر چه هست و مغلق میان آنچه دیگران می گویند هست. زجر می کشد و می خواهی رهایش کنی. فرار می کنی. شاید فردا، این، حدیث نباشد.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٩
تگ ها :