بازی نامرئی

در پی دعوت خجسته برای شرکت در بازی نظرخواهی اینویزابلیته

۱- مدتی بیکار می نشستم.

۲- مدتی بیکار می نشستم و فقط به دنیا نگاه می کردم. یعنی خدا می شدم.

۳- مدتی بیکار می نشستم و فقطه به دنیا نگاه می کردم و سپس فکر می کردم که چه باید کرد. یعنی انسان می شدم.

۴- هر جایی که به نظرم دخالت من اوضاع را بهتر می کند، حضور فعال داشته باشم.

۵- در اولین فرصت، تمام حاکمان مملکت را با نامه هایی که به نام آنها برای جاهای محتلف می نویسم، آچمز کنم. نه، نشد! خیلی انسانی بود. جای پا بر روی دو کتف آنها می گذارم و بر فرقشان می رینم.

۶- به کسانی که دوست ندارم در حال کمک دیده شوم، کمک می کنم.

۷- مطمئن نیستم ولی شاید برهنه پرسه زدن را هم تجربه کنم. شاید س. ک. س را هم! البته ترجیحا با پارتنر دوست داشتنی خودم اگر نامرئی باشد.

۸- فکر رفتن به جای دیگر را از سرم خارج می کنم و به راحتی همه جا می روم. آخه آدم نامریی ویزا نمی خواد. سوار هواپیما می شدم و ایستاده به همه جا می رفتم. دوست ندارم حتی اگر نامرئی باشم کسی روی پایم بنشیند یا من روی پای کسی.

۹- تلاش می کردم نامرئی بمانم، تا وقتی که احتیاج شود.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٤
تگ ها :