داستانک

معمولا انتشار عجولانه داستان خطرناک تر از نوشتن اش است. مدتها این نوشته در سرم بنگ بنگ می کرد. نوشتمش و وقتی روی کاغذ نگاهش می کنم، چندان جالب از کار در نیامده. این بلندترین نوشته من است، لا اقل در زمینه داستان!

 

روی تخت دراز کشیده ام. دود زرد را نگاه می کنم که به سوی هلک هلک پنکه سقفی بالا می رود و محو می شود. نخ چهارم است، پشت سر هم. نگاهم از پنکه به امتداد شکاف دیوار روی سقف خیره می ماند. صدای زر زر تلویزیون را که دو قدمی تخت است، با پا قطع می کنم. با دقت به سقف خیره می شوم انگار که بخواهم خاطره ای از اولین باری که چشمهایم باز شد و سقف اتاقم را دیدم به یاد آورم. زیاد نگذشته، دو هفته.

 


بار و بندیلم را بستم. بیصدا همه را در آغوش گرفتم و بوسیدم. خیلی وقت بود خودم را آماده این مسافرت کرده بودم و منتظر دستور حرکت. دو پسر و تنها دخترم، نرم نرمک گریه شان گرفته بود و زنم اشک می ریخت. قول دادند که زود به زود سر بزنند. کسی از آنها نخواسته بود، و همه می دانستیم که نمی توانند. شهر شلوغ و کثیف را به سمت دریای گرم و آبی ترک می کردم.

خیلی مسخره شروع شد. سرفه های گاه و بیگاه و داروهایی که حتی آرامبخش هم نبودند. بافت های ریه خشک می شدند، انگار که افسردگی از پا در می آوردشان. پزشک متخصص، تنها راه چاره را رفتن به کنار دریای گرم می دانست. با خودم فکر کرده بودم می خواهد زنم را قر بزند. خوب بزند اگر توانست! روستایی نه چندان آباد، به مانند همه شهرها و روستاهای دیگر جنوب، انتخاب کردم و راهی شدم. خانه ای خشت و گلی و تقریبا سالم. با دریا کمتر از سیصد متر فاصله داشتم. اواسط پاییز بود و آنجا کاملا تابستان. بوی شرجی، ریه هایم را به وجد آورده بود. وسایلم را توی خانه انداختم، پاکت سیگار را برداشتم و به سمت دریا راه افتادم. با اولین کام، سوزش آغاز شد. تصمیم داشتم از این تبعید برنگردم. روی تنه درخت نیم سوخته ای که ظاهرا هیزم ماهیگیران بود نشستم. سیگار را با دست راست به لب گذاشتم، پکی زدم، با چپ گرفتم و دست راست را تا آنجا که می توانستم محکم به سرم کوفتم و گریه کردم.

دو هفته ای هست که اینجا مانده ام. دیگر همه من را به نام مهندس می شناسند. توضیح هم فایده ای ندارد، انگار که دوست دارند یک مهندس داشته باشند. سرفه هایم کم شده اند. با خانه ام خو گرفته ام. دیگر حتی تمیزش هم می کنم. دو اتاق دارد که یکی را به نام هال و دیگری رااتاق خواب می شناسیم ولی در آن گوشه دنیا فقط "دو اتاق" هستند. آشپزخانه ای با یک گاز دوشعله رومیزی که جز برای چای به هیچ کاری نمی آید. یخچالی با قدمت فراوان، تلویزیونی نسبتا عتیقه، یک پنکه سقفی چینی که هر لحظه یکی از لق زدن های منجر به سقوطش می تواند جان من را بگیرد، کمد چوبی قهوه ای سوخته با دو لته در بلندتر از من، تختخوابی که به سفارش من ساختند از چهار نبشی نمره 5 جوش داده شده به هم و یک تکه چوب ناهموار در کف و تشکی پنبه ای، فرشی که زمانی رنگی داشته، و آینه، آینه، آینه دق! آینه ای که روزی هزار بار در آن به خودم و خدا لعنت می فرستم.

کم کم با آدم های اینجا آشنا می شوم. اینجا حدود دویست نفر سکنه دارد. همه ماهیگیرند، وضع هیچکس خیلی خوب نیست، ولی فقط سه نفر از آنها فقیر هستند: مش قاسم، پیرمردی از کار افتاده که دو پسرش به دریا رفتند و برنگشتند و او فکر می کند که مرده اند و ما (اکنون دیگر من هم جزو آنها هستم) می دانیم که آنطرف آب مشغول کار سیاه هستند. ام هادی، زنی بیمار که بچه اش هادی هم مانند خودش بیمار است. نمی دانیم بیماریشان چیست و کسی هم تا حالا به فکر درمان یا اقلا معاینه آنها نبوده است. و حبیبه، زنی درشت و سالم، که برای کار به خانه های دیگر اهالی و روستاهای نزدیک می رود و وضعش از دو تای دیگر بهتر است. دخترپانزده ساله ای دارد که از دوسالگی یتیم شده. بیشتر از هر جا، به خانه من می آید. اینجا کار برایش زیاد است و پول هم. پخت و پز را هم انجام می دهد و گاهی دخترش را هم به همراه می آورد و با هم غذا می خوریم. چهل سال را شیرین دارد. دبیرستان رفته است و سال سوم شوهرش داده اند. بعد از فوت شوهرش درسش را ادامه داده و دیپلم گرفته. با من بیشتر از بقیه گرم می گیرد، حدس می زنم دلیلش کم حرفی من باشد و اینکه هرگز چیزی از او نپرسیده ام. تنش بوی عجیبی می دهد.

زنم یک هفته ای اینجا بود. برایم چند کتاب و کلی خوراکی آورده بود و مدتی دکان حبیبه را تخته کرده بود. کسالت و تکرار اینجا خفه اش می کرد. می دانستم پایش به فرار است. با هم می زدیم به آب، تا کمر. می ترسیدم از دریا. بیشتر می ایستادیم و عروس های دریایی را نگاه می کردیم. برای احتیاط یک کپسول اکسیژن هم آورده بود. لازم می شد. نگفته بودم که دوبار حمله شدید داشته ام. بالاتنه اش را در آب فرو می کرد و چسبندگی لباس به سینه های برجسته اش را به رخم می کشید. دلم غنج می زد و با عجله او را به خانه می بردم. شوری تنش را می لیسیدم و او مثل عروس های دریایی، نرم خودش را لای دست هایم می لغزاند. رفت. یک روز صبح، بدون اشک و آه. انگار که تعطیلات تمام شده. گفت که در نوبت پیوند ریه هستم. گفتم که خوشحالم ولی عجله ندارم. چندوقتی است که بهترم. 

کپسول اکسیژن دو هفته ای بیکار بود. جرات من زیاد شده بود و گاهی چند ساعت پیاده روی می کردم. یک روز غروب بی خبر سرفه هایم شروع شدند.هرکدام شدیدتر از قبلی. ماسک را به صورتم زدم و اکسیژن را تنظیم کردم. سعی می کردم آرام روی تخت بخوابم و آهسته نفس بکشم. حبیبه، حسابی ترسیده بود و با چشمهای گردش زل زده بود به سیلندر. تکان نمی خورد. انگار که محتضری دیده باشد و بترسد که هر تکانش، جان او را زودتر به در کند. اشاره کردم که می تواند برود. نمی رفت. توی درگاه نشسته بود و فقط نگاهم می کرد. نمی دانم کی خوابیدم. وقتی بیدار شدم حدود یک بعد از نیمه شب بود. راحت نفس می کشیدم. کپسول را بستم. صدایی در تاریکی حالم را پرسید. جا خوردم. حبیبه رفت و چای آورد. وقتی برای دستشویی بیرون رفت، به سرعت تمام چیزهای با ارزشم را وارسی کردم و از اینکه چیزی کم نشده بود، از خودم خجالت کشیدم. حالت عجیبی دارد چشمهایش.

حبیبه تا صبح ماند. اصرار کردم که اینجا کوچک است و فردا هزار حرف برایمان در می آورند. کوتاه نیامد : اینجا همه من را می شناسند. کسی در مورد من چیزی نمی گوید. تعجبم را که دید ادامه داد: من مال اینجا نیستم. بوشهر زندگی می کردم. بعد از مرگ شوهرم آمدم اینجا پیش خالو (خالو را می شناختم، از بقیه شنیده بودم که پیرمردی محترم بوده و سه سال پیش مرده. می دانستم دایی حبیبه است. برای ماهیگیری آمده بود اینجا و پابند شده بود). اینجا اگر محلی نباشی کسی کاری به تو ندارد. گاهی لهجه اش آنقدر غالب می شد که نمی فهمیدم چه می گوید. تا صبح نشست و بعد رفت. خوابیدم.

اکنون که دارم این یادداشت ها را می نویسم، درست به یاد نمی آورم از هر جریانی چقدر گذشته است. بعضی را که باز نویسی کرده ام، به ترتیب زمان هم نوشته ام و بعضی را هم نه. پاکنویس خاطرات از نوشتن آنها مسخره تر است، ولی چه کنم که دفتر خاطرات را دخترم برایم خریده و من هنوز، حتی از این راه دور، پدرش هستم. پسرها هم اینجا آمده اند، دو سه روزی بودند و رفتند دنبال کار و زندگی شان. دوست دارم چند روزی هم که شده برگردم به خانه. می گویند هوا حسابی کثیف است. گه بگیردش.

اینجا هوا خیلی هم تمیز نیست. گاهی که باد می زند، بوی این دکل های نفتی و پتروشیمی های نزدیک را با خود می آورد. گاهی دودشان را هم. ولی نمی دانم چرا نباید به خانه بروم. دلم برای تختخواب دونفره مان تنگ شده. برای بوی تمیزی. برای زن وبچه، برای شهر و زندگی.

چند روز پیش حدود سه صبح بود که بیخواب شدم. از خانه بیرون زدم و به سمت دریا رفتم. از تیرگی اش وحشت داشتم. انگار که قیر مذاب به طرفت می آید. انگار که همین الان می خواهد ناگهان مد کند و من را ببلعد. آرام و پاکشان به خانه برگشتم، مبادا که از صدای پایم دریا غیظ کند.

شوهرش راننده بود. حبیبه همیشه تنها بود و خیالباف. در خیالش همیشه با شوهرش بود. اشک می ریخت و می گفت: این ها را به کسی نگویی! می گفت در خیالش با شوهرش گناه کرده است. نمی دانستم چکار کرده و نمی گفت هم. اصلا نپرسیدم. خدا به خاطر این گناه شوهرش را کشته و از آن به بعد حبیبه دور خدا را خط کشیده و باز هم در خیال با شوهرش گناه کرده. می گفت بعد از آن با همه گناه کرده است. "اینها را به کسی نگویی!" انگار سالهاست غریبه ای مطمئن پیدا نشده که حرفش را بشنود. می گفت که همه جوان های ده را او مرد کرده. گریه می کرد و می گفت بعضی مرد ها را هم از راه بدر کرده. گیج شده بودم. انگار که همه می دانند که او جنـده است و کاری به کارش ندارند. نمی شود. می کشندش. با بعضی ها در خیالش در شب های خلوت کوچه های تاریک هم گناه کرده. کم کم می فهمم. قاطع می گویم بس کن. ساکت می شود، ناگهان. بالاتنه اش را راست می گیرد. چادرش از سرش به شانه هایش لغزیده. پر چارقدش را سفت نگه داشته است و حتی نفس هم نمی کشد انگار. چند ثانیه ای ساعت هم می ایستد. صدایم را می شنوم: تو گناه نکرده ای، اصلا کاری نکرده ای. من همیشه این کار را می کنم. ناگهان بلند می شود. در را پشت سرش می کوبد و می رود. لخ و لخ دمپایی پلاستیکی اش را می شنوم که می دود.

اینجا از هرکسی بخواهم بنویسم، خود به خود نوشته به سمت حبیبه پیچ و تاب می خورد. کنعان، یکی از بهترین ماهیگیران اینجاست. سر نترسی دارد. خواستگار حبیبه بوده ولی بچه اش را نمی خواسته. نصف جثه حبیبه را دارد و شاید همان سر نترس، بهانه خواستگاریش. هنوز هم شکار می رود. ولی بیشتر بچه ها را آموزش می دهد. سالها پیش، وقتی تازه چهل سالش شده بود، روی آب بوده که کوسه به او حمله می کند، نیزه به چشم کوسه می زند و تا از بوی خون بقیه کوسه ها برسند، قایق های نزدیک به کمکش می آیند و نجاتش می دهند. حاصل آن جنگ، اعتبار در ناحیه بوده و تق تق پانزده ساله تکه چوبی که به جای ساق پای چپش نشسته. دوازده سال پیش که به خواستگاری حبیبه رفته، جوابش کرده : من اگر هنوز زنیم کار می کرد شاید قبول می کردم. وقتی سالم بودم دلم می خواست دو پای قوی چفتم کنند. مثل شوهرم. بعد از آن جریان همه اهالی ده فکر می کنند که حبیبه هم از زنی افتاده و هم عقلش ایراد دارد. بعد از آن دیگر کسی به او کاری نداشت. اینها را حبیبه نگفت. جعفر گفت، وقتی رفته بودم کمی میوه بخرم. می دانست که حبیبه زیاد در خانه من می ماند، و می خواست هشدار بدهد. اطمینان دادم که از من سن و سالی گذشته و تازه زن و بچه هم دارم. بیماری هم باعث می شود نتوانم با کسی کاری داشته باشم و گرنه نفسم بلافاصله بند می آید.

حبیبه سه روز پیدایش نشد. روز چهارم نیم ساعت آمد و رفت. نگاهم نکرد و جز سلام و خداحافظ چیزی نگفت. دو روز بعد دوباره آمد. شروع به کار کرد. بی مقدمه پرسیدم : می ترسی؟ گفت: مردها خطرناکند، مخصوصا اگر گناه کنند. گفتم: من هم زن دارم و مثل تو در خیالم با زنم گناه می کنم. با پررویی ناگهانی پرسید: چه جور گناهی؟ جوابی ندادم. پشت به من کرد: "از اون روز همش دلم مرد میخواد، آروم نمیشم، شوهرم رو میخوام، شب تا صبح بیدارم. گریه می کنم. توبه کردم نماز بخونم، دیدم نمیشه. نباید می گفتی" پس از زنی نیفتاده بود. می دانستم توضیح دوباره اینکه این کار گناه نیست و دلیل علمی دارد و هیچ کس نگفته بد است و از این قبیل حرفها فایده ای ندارد. گفتم: "شوهر کن. مرد پیدا کن." تلخ گریه کرد. گریه کرد و رفت.

دوباره آمدنش منظم شده. انگار به بودنش عادت کرده ام. وقتی اینجاست سیگار نمی کشم."شوهرم زیاد می کشید، دوست ندارم. سیگار کشتش. پشت فرمان سیگارش افتاده و تا می خواسته بلندش کند، ماشین به نرده خورده و سرش به فرمان کوبیده و جابجا می مرده." حبیبه زیبا نبود، اصلا. پوست چرکتاب جنوبی به دندان های سالم ولی نامرتبش جلوه مروارید می داد. چشم هایش گرد ولی نه چندان درشت، و بینی اش بلند و عربی بود. دهانش برای آن صورت کوچک بود. هیکلی چهارشانه و سینه هایی نه چندان بزرگ داشت. پاهای ستونی اش به دو برآمدگی بزرگ کوهان مانند ختم می شد. صدایش زنگ خاصی داشت. برای آن محیط، به شدت روشنفکر و با کله بود. تنها کسی بود که می توانستم چند ساعتی با او بگذرانم و حوصله ام سر نرود. یک شب حدود ساعت یک بود که از صدایی بیدار شدم. نوک انگشتی بود که به شیشه اتاق می خورد. پنجره را باز کردم، حبیبه بود. نگران شدم ولی وقتی لبخندش را دیدم، حس کردم که وقتش رسیده است. در را باز کردم و آرام به داخل خزید. چراغ روشن نکردم. مستقیم به سراغ کتری رفت و آب گذاشت. پرسیدم چه خبر شده. می دانستم. جوابی نداد. از آشپزخانه بیرون آمد و کورسوی اتاق، می گفت که چادر و چارقد به سر ندارد. بیصدا به زیر شمد من خزید، پشتش به من بود، تنم را که طبق عادت خوابیدنم لخت بود، تند و گذرا لمس کرد. لباسش را آرام سراند و به پایین تخت انداخت. دماغم از بویش پر شده بود. خواب بود.خودم را بیشتر به او چسباندم. خاطره های عشقبازی با زنم در همین تختخواب، نومیدانه دست و پا می زدند. من هم خوابم برد. با زنی که انگار از سیاره ای دیگر ناگهان پایین آمده بود. هیکلی که از شهوت، داغ و نمناک بود. تنی رویابین در حسرت مرد. و من انگار که موجودی غریب و ماورایی را در آغوش دارم، و انگار نه تنها عشقبازی، که کامجویی از زن را هم از یاد برده ام. نمی دانستم چه کنم. نگاهی به چین های کبره بسته پهلویش و زخمهای کهنه تنش انداختم. انگار که جعفر راست می گفت:"حبیبه توی ماشین بوده، شوهرش رو کشته، شوهرش هیز بود، زن باز بود، حبیبه کشتش". خوابیدم.

 

-----------

آن من دیگری به فریاد در می آید، پایکوبان بر اطرافم. خائن خائن خائن.... تو نباید تو نباید تو نباید.... زنت زنت زنت.... خاطره خاطره خاطره.... عشق عشق عشق.... و من بانگش بر می دارم که هش! این لحظه سراب است و خیال ناب، منم که در ذهن ساخته امش او را محض خاطر گناهی که در خفا با خود می باید و منم بر حق از برای ارضای آنچه که او را بهرش پرورده ام. حیوانی حیوانی حیوانی مطلق در سر و شـهـوانـی مطلق بر قرار در بیخ ران هایمان و نفس هایی بریده بر شمار ثانیه از در و دیوار جاری بر این لحظه و در می ربایم قرار از او با انگشتانی رسته از قرار و می بینم با سرانگشتانم نهانی ترین هنگامه جوشانش را و می پیچم دورش چون تاک و میوه می دهد در برم او با برآمدگی های ارغوانی پستـانهایش و کشاله سبز رانش می تپد بی قرار و من کمر خم گشته به پشت و او نیم خیز بر روی آرنجهایش و گردن و سینه به عقب فرو افتاده و هر دو هوار می کشیم آه گونه از ترس مردمان همسایه در سینه.

----------

 

نمی دانم چقدر خوابیده ام. بلند شده است. هر دو فقط دراز کشیده بودیم. کاری نکردیم. قسم می خورم. بویی می آید. زیر شمد را نگاه می کنم. لکه ای بزرگ.  خواب نبوده؟ با چای می آید. هنوز چیزی نپوشیده. ترسیده ام: چکار کردیم؟ می گوید هیچ، خواب بودیم. می خندد. "ولی انگار تو طاقتت کم بود. پیر ها که سفت ترند" زیر شمد لکه دیگری هم هست که همین  نور ضعیف هم نشانش می دهد. لکه را می بوسمش، لباس می پوشم و بیرون می روم که سیگاری بکشم.

تازه سه پک زده بودم. همه جا لرزید. زلزله. پنج قدم از خانه دور شده بودم. دویدم. جلوی در اتاق رسیدم. خانه فرو ریخت. به تمام و کمال. رمبید. آوار شد بر سر حبیبه. خاک بلند شد. همه چیز ایستاد. زمین و زمان. فریاد زدم. نمی دانم چه گفتم. شاید اسم او را. آوار را کنار می زدم.پایش را دیدم. روی تخت من خوابیده بود. منتظر سرد شدن چای، لابد می خواسته بلند شود. لابد دیگر نمی خواسته بلند شود. لابد باید من این زیر باشم و الان بیرون ایستاده ام. بیرون از زمان. لابد فردا آبروی من و او و بچه اش با هم می رود. باید او را بیرون بکشم و جایی دیگر ببرم. سرو صدا ی زیادی نمی آید. شاید من چیزی نمی شنوم. لابد آبرویم می رود. آبرو؟ نباید اینجا می بود. نمی توانم آوار را از رویش بردارم. نباید پیدایش کنند. خدای من! کاش آینه اتاق اینجا بود.

 

-----------

"دیوی بر درگاهت به انتظار است، مدتهاست، سم می کوبد و عربده می کشد و پنجه می ساید بر زمین، از درد زوزه می کشد و از دیوار بالا می خزد، دیوی بر درگاهت منتظر است، شرش فروکاسته و دنیا او را رها کرده، نامت را فریاد می زند و باز خواهشت می کند، دیوی بر درگاهت به انتظار است.

عاشقم، از آن هنگام که دنیا آغاز شد، تا ابد، که آخرالزمان آن لباس باز ستاند، فرو می  بارم که عاشقت هستم، عاشق، فقط بر تو، دوستدار هر آنچه تو هستی، عاشق هر آنچه از تو برآید، تجاوز کن و بدران از هم مرا، آرزوهایم را برآورده  کن، و می دانی که عاشقت پاسخ هرآنچه بخواهی خواهد بود، عاشقت خواهم بود تا سرانجام، آنگاه که برای همیشه برج ها فرو می ریزند، و باز هم بیشتر، برای همیشه، پس یاریم کن که بمانم،

دیوی بر زمین می خزد، با قلبی لرزان، از در اتاقت رد می شود و داخل می آید، با شهوتی به جوش آمده، دیوی بر زمین روبرویت می خزد، او فرتوت و ابله است، گرسنه و خشمگین است، کور است و افلیج، بیچاره و کثیف، دیوی بر زمین می خزد،

عاشقم و همیشه عاشقت خواهم ماند، مرا ببخش که دستهایم بسته اند، و هیچ راه دیگری ندارم، پس دوباره می گویم: عاشق، فقط بر تو، خویشتندار، پس آزارت نخواهم داد، حتی اگر تو بخواهی، تسلیم من شو، مال من باش، تا ابد، تا همیشه، عاشقت خواهم بود، می خواهم که برهنه ات کنم و مال تو شوم،

تخت را بگیر، جبه را بگیر، تاج را بگیر، چرا که همیشه همین خواهم بود، عاشقت!

دیوی در کنارت آرمیده است، فکر می کنی که خوابیده، ولی نگاهی به چشمش بینداز، می خواهد که نوعروسش باشی، دیوی در کنارت لمیده است...."(1)

آن من دیگری گفت.

------------

 

خانه سوخت.

 

اکنون که این ها را نوشتم به آرامشی رسیده ام که در دو هفته گذشته همواره از من گریخته است، به روستای دیگری آمده ام، هیچ ندارم، جز این دفتر که از خانه برداشتم، و وقتی این خطوط به پایان رسیدند، با پست به طرف خانه حرکت می کند و من درست در جهت مقابل. به اعماق ترسم نفوذ می کنم. به قیری که در پای من اینجا ریخته اید، و قبل از اینکه ریه ام کاملا خشک شود، آنقدر مرطوبش می کنم که مطمئن شوید هرگز از کار نمی افتد. وقتی تا کمر در دریا رفتم، پشیمان خواهم شد، و می دانم که احتمال دارد برگردم. تمام تلاشم را برای رفتن می کنم، ولی اگر نشد هم به دنبالم نگردید. زندگی من چند روز پیش تمام شد. اگر توانستید روزی من را پیدا کنید، اصلا آشنایی ندهید، مطمئن باشید که من مدتها پیش، در زلزله ای بدهنگام، در هراس گاز و انفجار، و در آرامش دریایی عمیق دفن شده ام.

 

(۱) ترجمه شعر زیبای loverman اجرای متالیکا. درب و داغونش کردم که به متن بنشیند ولی چندان موفق نبودم.

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٤
تگ ها :