یاوه گویی و ژاژخایی آخر شب

١- دستم به نوشتن نمی رود. حرفی هم ندارم. از بدایع است. کلافه ام و خوابم نمی آید. دچار احساساتی حماسی هستم مثل تغییر دادن دنیا. پوچی هایی از جنس فکر و تجربه. تضادهایی از قماش خودم،‌ مردم. تضادهایی که بعد از این همه سال هنوز نمی دانم باید به کسی کمک کرد یا نه. فلسفه های متضاد برای کمک به آن کسی که می خواهد. مشخصا گدا و دستفروش. خط قرمز به روی همه چیز.

٢- مسخره است اگر ادامه نوشته بالا این باشد: گاهگاهی دچار مرض کلمات می شوم،‌ نمونه اش،‌ دیو!

دیو: واضح است که چیست یا کیست. دیوان : جمع دیو، به معنی استعاری در مایه های دفتر،‌ جایی که دیوان بوده اند شاید، مربوط به دوره ای که سواد خواندن و نوشتن آنقدر عجیب بود که دارندگانش به دیو بودن منصوب می شدند. دیوانه: کسی که مانند دیوان رفتار می کند،‌ تند و خشن. دبستان: انگار که دیوستان است بیشتر تا ادبستان. و حالا اصل کاری و چیزی که دو روز است ولم نمی کند: دیوار. خودم را کشته ام بیخیال شوم. دیو وار؟ دیو بار؟ دیو چی چی؟ هیچ ربطی هم ندارد. شاید هم دیو دار؟ جلوی دیو ها را هنگام ورود به خانه ها می گرفته است. هیچ! حرف مفت و فکر خرفت. هیچ!

٣- چرا باید وقتی دلم می خواهد بزنم بیرون،‌ به یک بار سر بزنم، کلوپ شبانه بروم و خوش بگذرانم،‌ باید با این مزخرفات سر خودم را گرم کنم؟ تهوع عرض می شود.

۴- عید قربان احتمالا تبریک هم دارد برای ما که جنون خون و خونریزی داریم، که همه پاک و منزه از سفر سیاسی عبادی باز آمده ایم، اسماعیل درونمان را تا لب مرگ برده ایم و به شکرانه اجرای دستور حضرت حق، چندپایی قربانی می کنیم. مبارک است.

۵- دلم الان مریم و دوستانم را می خواهد و یک فقره عـرق خـوری توپ. همین.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٩
تگ ها :