یک ماجرای بی تفاوت و کسالت آور

چند دقیقه ای می شد که هواپیما از فرودگاه مهرآباد بلند شده بود. مثل همه پروازهای آبادان، چهره ها بیشتر جنوبی بود و عده ای هم مثل من ماموریتی. آقای حدودا ۵٠ ساله ای که بغل دست من کنار پنجره نشسته بود، یک ریز می خواند : لب کارون چه گل بارون میشه با دلبرون، لب کارون چه گلبارون میشه با دلبرون... . یک ریز و بدون وقفه برمی گشت جای اول. به آهستگی و احتیاط ریتم آهنگ را شروع کردم بلکه بقیه را به خاطر بیاورد. خواندنش تکه تکه شد و با وقفه. برگشت به من نگاه ملامت باری انداخت‌: میشه لطفا آهنگ نزنید؟ تمرکزم خراب میشه. با این آهنگ مزخرفای امروزی که شما جوونا دوست دارید. مات و مبهوت کمی نگاهش کردم. ترجیح دادم از پنجره به بیرون نگاه کنم. خانم تقریبا ۴۵ ساله ای که روی صندلی جلوی آقای بغل دستی بود توجهم را جلب کرد. چراغ بالای سرش را روشن کرده بود. چند لحظه ای دست دست کرد. به خانم بچه به بغل کنار دستی اش که جلوی من نشسته بود گفت: سرده. خانم لبخند بی معنایی تحویلش داد. خانم نقاب پنجره را پایین کشید. برگشت و به خانم بچه به بغل گفت: باد سرد می زد ولی قطع نشد. آقای کنار من گفت: ترسو. می ترسه پایین رو نگاه کنه. خانم شنید و آرام غرید: مردم چه بیشعورند. خانم بچه به بغل لبخندی زد. مهماندار برای یکی از مسافرها آب آورد. خوابم می آمد. مهماندار به سمت جلوی هواپیما برگشت. خانم میانسال صدایش زد: من چند دقیقه است چراغ را روشن کرده ام چرا کسی دقت نمی کند؟ مهماندار نگاهی متعجب انداخت و با چشمان گرد شده پرسید: این چراغ؟ این مطالعه است. باید این یکی را می زدید. امرتان؟ خانم مسن بدون احساس خجالت از اشتباه و با اعتماد به نفس احمقانه ای گفت: هرچی اصلا. اینجا سرده. باد میاد. کرکره رو هم بستم. مهماندار نیشش را تا جای ممکن باز کرد و گفت: باید این طوری دریچه ایرکاندیشن را می بستید. پیچ دریچه را چرخاند. خانم میانسال گفت: آره ولی چرا اینها رو اولش نمی گید؟ مهماندار که دیگر تحمل نداشت فقط معذرت خواست و رفت. شانه های لرزانش می گفت که دارد می خندد. آقای بغل دستی گفت: احمقه بخدا. منتظر بودم چیزی برای خوردن بیاورند. خانم نقاب پنجره را باز کرده بود و با تکان های هواپیما خودش را جابجا می کرد که منظره جلوی چشمش ثابت بماند. آقای بغل دستی بی مقدمه برگشت و رو به من گفت: تازه از خارجه اومدم. سالهاست آبادان نرفتم. خیلی عوض شده؟ گفتم: نسبت به کی؟ گفت: نسبت به قبل از انقلاب. برای اطمینان از اینکه هنوز جوانم، روی صورتم دنبال چین و چروک گشتم. پس از اطمینان پرسیدم: فکر می کنید چند سالم باشه؟ گفت: کلی پرسیدم. گفتم: کلا که آره. خصوصا اینکه جنگ گاهی باعث میشه یه چیزایی خراب بشن. گفت: آها آره. با خودم فکر کردم که طبیعی است که یک نفر جنگ را فراموش کند دیگر. بلا تکلیف سینی جلویش را باز کرد. مهماندارها تازه شروع به پذیرایی کرده بودند. آقای بغل دستی شروع کرد با صدایی کاملا خفه حرف زدن: اومدم طلاق بگیرم. یعنی زنمو طلاق بدم. قرار گذاشته بودیم هر جا باشیم برگردیم آبادان برای طلاق. اینجا ازدواج کردیم. چه روزایی داشتیم. کنار شط زیلو مینداختیم و ساعت ها آب رو نگاه می کردیم. به زنم گفته بودم نهنگ داره. باور کرده بود. چشم می دوخت که یه بار ببینه. یه بار هم دید. مجبور شده بودم یه ماهی بزرگ رو به اسم بچه نهنگ نشونش بدم. قبولم داشت دیگه، خنگ بود. هنوزم هست. ولی من خیلی باهوش بودم. همه نمره هام عالی بود. با انگلیسی ها و آمریکایی ها انگلیسی حرف میزدم. از قیافش خوشم اومد. از اینکه همه چیزو ازم قبول میکرد لذت می بردم. دیگه غیرقابل تحمل شده. جعبه صبحانه را باز کردم و با عجله شروع به خوردن کردم بلکه دست بردارد. انگار تمام ریشه های آبادانیش را بازخوانی می کرد: ٣ تا خونه داشتم اونجا. توی ٢ تاش می نشستیم و سومی هم خالی بود برای تعطیلات. هر کدوم یه جا. چه زندگی خوبی به هم زده بودم. همش از چنگم رفت. ١٠٠ دست لباس داشتم. هر دو تا دست یه عینک. همه رو فروختم. ورشکست شدم. خانم مسن سرش را پایین انداخته بود و می لمباند. حس کردم گوش هایش تیز شده ببیند آقای آبادانی چه می گوید. شاید به هر حال این آقا بعد از طلاق قصد ازدواج مجدد داشته باشد. به خانم بچه به بغل گفت: راست میگن آبادانی ها خیلی خالی بندند؟ بلند گفت احتمالا که آقا بشنود. آقا هم گفت: بیشعوره ها. پلک هایم سنگین شده بودند. بقیه ماجرا را ندیدم. صحنه بعدی که به یاد می آورم، آقای بغل دستی است که می گفت: بابا قطار چیه؟ هواپیما نشست. اول فکر کردم با همان خانم است. نه، صورتش به طرف من بود. گفتم: جان؟ گفت: خواب می دیدی؟ می گفتی چقدر قطار تکون داره. گفتم هواپیما نشسته. گفتم: نه بیدار بودم. خواب بودم؟ حرف زدم؟ من اینجوری نیستم اصلا. گفت: سر ما رو بردی تو خواب. یه ریز از وقتی بلند شدیم. گفتم: مگه هواپیماست؟ قطار معمولا همینجوری ساده میره. خندید و گفت: هنوز خوابی. گفتم: اگر نشستیم چرا وانمیسته؟ اینکه همش داره میره. گفت: یه کمی صبرکن. برو یه آب به صورتت بزن. دستشویی دو تا کوپه اونطرف تره. کم کم داشتم دیوانه می شدم. داد زدم سرش: بالاخره کدوم گوری هستیم؟ مهماندار آمد و گفت: آقا مشکلی داری؟ داد نزن این همه مسافر اینجاست. مردم نگران میشن. و بعد رو به مسافران: بفرمایید خواهش میکنم بفرمایید، مشکلی نیست،‌ ظاهرا ایشون خواب دیدند و از خواب پریدند. دستی به پیشانیم کشیدم و توی صندلی ولو شدم. آقای بغل دستی لبخندی زد و روزنامه را باز کرد. پرسیدم : جریان چی بود؟‌ خواب می دیدم؟ اشاره ای به گوش و دهانش کرد که یعنی کر و لال هستم. دوست داشتم دوباره هوار بکشم. خانم میانسالی که جلوی آقای آبادانی نشسته بود، نیمرخ برگشت و گفت: بیچاره. شاید مشکل روانی داره. بالاخره هواپیما نشست. قطاری به سرعت از کنارمان رد می شد. به آقای میانسال گفتم: بابا میگم قطاره. ندیدیش؟ گفت: پسته می خوری؟ واسه خونسازی خوبه. گفتم: الان گفتی کر و لالی. گفت: همون که گفتم. پسته بخور. خونت کمه مغزت قاطی میکنه. گفتم: مگه نگفتی اومدی زنت رو طلاق بدی؟ گفت: ساک من رو هم از بالا میدی؟ گفتم: گیرم اوردید همه؟ ساکش را دادم. برای خانم میانسال صندلی جلویی راه گرفت. خانم برگشت و گفت: اگر قبلا از این کارها می کردی، به اینجا نمی کشید. مرد گفت: طلاقت نمیدم. پشیمون شدم. من برگشتم و سر جایم نشستم تا همه بروند.

*- این نوشته حاصل هیچ تفکری نیست. هیچ چیز نمی خواهد بگوید و اصولا قرار هم نیست بگوید. جریان این است که در دفتر تنها نشسته ام و دلم خواست بنویسم. همه چیز all of a sudden نوشته شده است. ببخشید گاهی هم اینجوری می شود دیگر

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۳
تگ ها :