ادامه پریش-نویسه ها 10

١- ساقی سیم ساق من، قربون سم و ساق خوشگلت، وقت اپیلاسیونته

٢- چقدر نوشته های خواندنی وبلاگ ها و کلا دنیا، کم شده اند. این داستان خجسته را دوست داشتم.

٣- عادت می کنیم. به هر چیز، همه چیز. دستمان را زیر چانه می زنیم، تماشایش می کنیم، منتظر می شویم تکانی به خود دهد، حرکاتش را مو به مو حفظ می کنیم که بعدا با خودمان دوره کنیم، ریز به ریز جزئیاتش مدام در ذهنمان تکرار می شوند، جرعه جرعه مانند سراب فرو می دهیمش، تلخ و شیرین ندارد فقط می بلعیمش، یک لحظه از برابر چشمانمان دورش نمی کنیم مبادا لحظه ای را از دست دهیم، و کم کم عادت می کنیم. به همه چیز و هر چیز. و دیگر نمی بینمش. در ذهنمان مرورش می کنیم. دیگر خودش نیست، تصویر است و وهم. سایه اش حرکت می کند و خودش ثابت در ذهن ما نشسته. هیچ تغییری نمی بینیم که هیچ واقعیتی را نمی خواهیم ببینیم. خودش کم کم محو می شود، تصویرش پابرجا. خودش می رود و ما با توهمش باز هم زندگی می کنیم. اگر کسی روزی خیال را از روی چشمهایمان برداشت، تازه شروع می کنیم به دست و پا زدن برای فرار از نابودی.

و این بسیار بسیار دردناک است.

۴- از ماموریت متنفرم. حتی از اسمش. یادآور خستگی و بیخوابی است. کار ضربتی در کوتاهترین مدت ممکن و نتیجه گیری بهینه. انگولک های چند لحظه یک بار سایرین. احمقانه دور خود چرخیدن کسانی که لازم است کارهایی انجام دهند تا تو به کارت برسی. سیگار پشت سیگار و نخ هایی که بقیه می گیرند و نمی توانی نه بگویی. سردرد و گرسنگی و خواب سگی. اجبار برای همه چیز. آخر هفته، درست جمعه، به یکی از همین ماموریت های ۴ روزه می روم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٥
تگ ها :