خاطره کلانتر جان است - 1

- مطمئنی دوستم داری، منو میخوای؟

- هیچوقت اینقد به چیزی مطمئن نبودم

و هر دو می خواستیم. از تیرکشیدن تیره پشتمان در تلاطم دستها می فهمیدیم. همهمه آبشارهای آویخته از دیوار اتاق، تهییجمان می کردند. قلبها، با کوبه های نامنظمشان فرارسیدن لحظه ای بزرگ را به انتظار بودند. در هیجان بودیم، بیم و امید. سرنوشت، نامعلوم تر از هر زمان دیگر جلوی چشمان بیرون جسته مان، مشغول رقص دور آتش وجودمان بود. همه چیز رنگ باخته بود و فقط ما، یخزده منتظر لحظه بودیم. آنی که هردویمان تجربه اش نکرده بودیم. هراس، چشمهایت را به من پیوند می زد. فقط می توانستم امید بدهم که یک تنه، بار مسوولیت را بر خواهم داشت و می دانستی که اقلا یک تنه به دوش نخواهم کشیدش و می خواستی مرا. نک و نال باد و غرش رعد، وامیداشتمان به کشف موعود بیش منتظر مانده مان. فریاد درد، خفه در گوشه و کنار شنیده می شد. سیب سرخ نیمه خورده را فرودادن شایسته بود. آتش و پوست سرخ سیب و التهاب گونه هایی که می دوید خون درشان با سرعت و خونی که می دوید آهسته و من و تو که انگار در دو انتهای یک تن واحد، به کشاکش مشغول. بارانی که تازه باریدن آغاز کرده بود و اشک هایی که آن را همنوایی می کردند و دستی کشیده شده به سمت ظرف شکلات:

- مبارک باشه

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢
تگ ها :