آخر داستان نویس

نویسنده، درمانده از کنکاش انتهای داستانش، بی هدف تایپ می کرد. چند جمله ای داستان را جلو می برد، پاک می کرد و دوباره دستی بر موهایش می کشید، خودش را به پشتی صندلی فشار می داد و شروع به نوشتن می کرد. ده ساعتی می شد که مشغول نوشتن بخش پایانی داستان بود. نباید مثل بقیه داستان ها با مردن یکی از آن دو تمام می شد. نباید عادی باشد. زنش دو ساعتی می شد که خوابیده بود، یا اقلا فکر می کرد که خوابیده.

-هنوز بیداری؟ صدای صفحه کلیدت من رو بیچاره کرد.

انگار که پایان تکراری داستان ناگریز بود. باید تمام می شد. زن داخل اتاق آمد و روی تخت نشست. نویسنده، کمی دلخور از همصحبتی نابهنگام زنش،‌ تلاش می کرد هر طور شده به فضای داستانش باز گردد.

- ببخشید، یادم رفته بود در رو ببندم. الان تمومش میکنم میام میخوابم.

- نه، جریان اصلا این نیست. تا کی باید اینجوری باشه؟ چقدر باید من تحمل کنم که تو یه سری چرندیات سرهم کنی؟

- یادت باشه، پدرت استاد من توی این چرندیات بود

- گندت بزنن تو و پدرم رو.

- خدا روحش رو آروم کنه از دست تو

برقی در چشمان زن می درخشد که نویسنده را می ترساند. انگار که از اعماق وجودش خشمی قدیمی زبانه می کشد

- خفه شو! تو میدونی که پدر من هر جا اسمی از دین و خدا و این چیزها می شنید چه دعوایی به پا می کرد. اونوقت به راحتی همچین دعایی می کنی؟ فکر کردی روحش آروم میشه؟ چند بار به تو گفت که روح نداره؟

- حالا مگه چی شده؟ راستی بیشتر از پدرت بگو. در مورد این چیزها دوست دارم بیشتر بدونم.

- تو جدا من رو دوست داشتی یا می خواستی به پدرم نزدیک باشی که من رو گرفتی؟ اصلا فکر کردی من چه مفهومی برات دارم؟

نویسنده کمی با لکنت و کم کم با تسلط بیشتر جوابش می دهد

- خوب آره، داشتم. خیلی. اصلا به خاطر تو بود که نوی کلاس های پدرت شرکت کردم.

- اصلا ول کن. من دیگه نمی تونم زندگی با تو رو تحمل کنم.

- تو امشب یه چیزیت میشه. نکنه بازهم قرص هات رو نخوردی

- قرص؟ کدوم قرص؟

- همونایی که دکتر تازه داده. که شبها بهتر بخوابی

- من تازگی دکتر نرفتم

- چرا چرا، انگار خیلی هم تاثیر داشتند. دیگه کمتر چیزی از گذشته یادت میاد

- دیوانه. من رو نترسون. لابد شخصیت داستانت بوده. من زن واقعیت هستم، توی داستانت نیستم

- نه تو بودی. خود توی واقعی. دیگه من داستان و واقعیت رو که قاطی نمی کنم. اصلا هم چه فرفی میکنه؟ همه ما داستانیم. بیخود و الکی هم تموم میشیم. اصلا نباید که آخرش اتفاقی بیفته. حالا بیا بریم قرصهاتو بدم بخوری.

- میگم قرصی ندارم. بیا بخواب. انگار بیخوابی گیجت کرده.

- باشه، ولی چند بار بخوابم؟ دو ساعت پیش با تو اومدم توی تخت. من رو بوسیدی و چراغ رو خاموش کردی بعدشم خوابیدیم.

زن، ترسیده و رنگ پریده دو قدم عقب می رود. مرد از روی صندلی بلند می شود، دستهایش را به سمت جلو می گیرد، یک قدم بر می دارد. چشم های زن تا حد ممکن باز می شوند. دست راستش را مثل سپر به جلو می گیرد و با دست چپ دنبال در می گردد. مرد خنده شیطانی وحشیانه ای سر می دهد.

- گم شو با این شوخی های بیمزه ات . داشتم پس می افتادم.

- دیدی  یه کمی ذهنت بیماره. همینه که همش فکر می کنی من یه مشکلی دارم. بذار زندگی کنیم بابا.

- دیگه با این کارت تموم

- ولی قرص هات موندن. بیا بخور

دو قرص ریز از جیبش در می آورد و به سمت زن می گیرد. زن وحشت زده، به خود می لرزد از تجسم خیالی که نویسنده یک دقیقه پیش مقابلش رسم کرده بود.

- تو جدا دیوانه شدی.

انگار آخر داستان در ذهن نویسنده شکل می گیرد. فقط چند جمله باقی مانده. از شبح و سایه و دیوار حرفی نخواهد بود. وجود خالص خودش داستان را تمام می کند. زن به در می چسبد. کلت کوچکی از لباسش بیرون می کشد. نویسنده جا می خورد. زن اولین گلوله را به سمت پایش شلیک می کند. تیر خطا می رود ولی نویسنده متوقف می شود. با خود فکر می کند که باید انتهای داستان را کمی عوض کند. به هر حال نمی شد آخر همه داستان ها او زنده بماند. اگر می مرد کسی نبود که داستان را تمام می کرد. زن مجذوب حس زیبای قدرتمندی برابر نویسنده، با لحن آمرانه ای به او می گوید که زانو بزند. مرد تمام وزنش را ول می کند و با دو زانو به زمین می افتد. دنبال راه فرار آخر داستان است. اولین بار بود که خودش را در یک داستان به خطر می انداخت. دوست داشت واقعی باشد، در دنیای واقعی هرگز زنش او را نمی کشت.

- آره الان هر دو توی داستانیم و تو قرص می خوری. روزی دو تا و بعد از هر کدوم چندساعت میخوابی.

- و تو؟

- شوهرتم. میخوام بنویسم. تو مزاحمم میشی.

- حالا واقعیت؟

- توی واقعیت تو قرص نمی خوری. همین.

- نه، من واقعا قرص می خورم. ولی مزاحمت نمیشم.

- ولی همه جریان من توی خواب اون دو نفر اتفاق افتاده

- خوب می تونه توی بیداری یا خواب خود ما باشه، به هر حال ما و اونها یکی هستیم. جهت اطلاع، حق با تو بود. از دو ساعت پیش تو پیش من توی تخت خوابیدی.

- حالا میشه بلند بشم داستانم رو تموم کنم؟

- نه، من تمومش کردم. تو گیلاس شراب هردومون سم ریخته بودم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٠
تگ ها :