خاطره کلانتر جان است - 2

دو سال پیش بود. روزی مثل فردا. باران زده بود به تازگی. با دردسر توانستم اجازه خروج از پادگان بگیرم. کش و قوس های زیادی داشتم. امیدی رقت بار برای رهایی از بند خدمت مقدس. مثل برق و باد گذشت. وهم بی نوبت قبلی وارد شدن به اتاق شورا، درجا نوبت گرفتن با یک یادداشت، جلسه شورا، نمی دانم چه اتفاقی افتاد. تندترین ضرباهنگی در زندگی تجربه کردم. بغض کرده بودم از خوشی. وقتی به پادگان بر می گشتم، اصلا روی زمین نبودم. درست یادم هست که باران می بارید. مثل همین روزها. اتفاقی که تاثیری بسیار بیشتر از تصور در زندگی آدم دارد. دو سال پیش! سی ساله هستم! چند سال دیگر هستم؟ اصلا همین الان هستم؟ خدا پدر و مادر آن یکی خدا را لعنت کند که تخم شک به چشم ما می پاشد.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۳
تگ ها :