خاطره کلانتر جان است - 4

١-با اخوی گرامی مذاکره ای داشتیم و در مجارات به عمل آمده، خردک مطایبه همواره آمیخته به کلاممان که همانا باز-یادآوری گنجینه لغات دزفولی باشد، ما را به صرافتی مجدد برای نگارش این بند انداخت

پت غژ غژ‌  (بخوانید pet-e-ghezh-ghezh) را به احتمال زیاد نشنیده اید، معادل آن کلمجور (kolmajoor) و کن پشکن (kan peshken) است و در فارسی جستجو کردن. اولی را خودم نمی دانم ولی دومی که جور(جستن) دارد واضح است و سومی به توضیح اخوی و تایید حضرت پدر، جستجوی طیور در پهن برای دانه های به جا مانده است. بلکه روزی به دردتان بخورد.


٢- امروز به اندیشه پدر گرفتار بودم. رد شاش (بهتر از پا جواب می‌داد) ذهنم، به گذشته رفت و خاطرات نقشه هایی که در ذهن او بود که من چه شوم و آنچه سرانجامم بود.

از جنبه اخلاقیات آنچه مقدر ذهن پدر بود کاملا محقق گشت. کافی است محدوده تعریف اخلاقیاتم را برایش بازگویم تا گریبان چاک راه بیابان طائف گیرد. نتیجه همه تهذیب های اخلاقی که به شیوه تادیب بدنی انجام می شد، و خدا شاهد است که صد رحمت به شیوه حرف اندود کردن داشت، امروز به ثمر نشسته است. فرزند عرق‌خور سیگاری اش، فیلم آنچنانی(جهت تقدیم خدمت آقای فیـلتـرچی) می بیند و به مجالس اینچنانی می رود و خدا و پیغمبر را ته کوزه به پنیر پرورده تبدیل می کند. نمازهای ١٧رکعت یکجایش مدتهاست محو شده اند و خاطره پنجره ای که با سرعت سرسام آوری جلوی چشمانش در هنگام تادیب چپ و راست می شد انگار که تصویری مجازی است. آموزه های پدرانه آویزه گوشه جارختی هم نشدند ولی اقلا من را به گونه ای که خودم دوست داشتم صافکاری کردند. دعواهای چندروز یکبار هر دو را می سایید ولی در مقام مقایسه، آنچه برادر بر سرش آورد، توهم فرشته بودن من را در ذهن ایجاد می کند، که فعلا کاری به آن نداریم.

از جنبه آمال و آرزو برای زندگی، بسیار طبق نظرش رفتار کردم. به جای آقای دکتر، نیم مهندس شدم و به عوض مسوولیت پذیری، شانه هایم را آنقدر افتاده گرفتم تا مسوولیت دلخواهم را پیدا کنم. تصورش ادامه تحصل من تا دکترا در جایی مانند (حداقل) آمریکا بود و من تمام توانی که داشتم جمع کردم و شدم فوق دیپلم مملکت و تازه به بهانه رفتن از این مرز و بوم پرگهر به جایی دیگر، ادامه تحصیل در اروپا را بهانه کرده ام‌ (التماس دعا). روپوش سفید عافیت به تنم می خواست و من را با لباس مندرس نیمه مهندسی می دید و خدا را شاکر بود.

شاید تجربه کرده باشید فرار از محبت بیجا و در صحنه کشیده شدن ابلهانه توسط والدین را. خون آدم را می مکند که تو را وارد اجتماع و مطرح کنند و تو با تمام لجاجت وجودت، سم هایت را به زمین فشار می دهی و تلاش می کنی که شاخهایت را از دستهایشان آزاد کنی و در نهایت موفق هستی، و تا مدتها گاوی خشمگین و افسرده باقی خواهی ماند. البته فرقی نمی کند که تو را به وسط ببرند یا موفق شوی خودت را کنار بکشی، به هر حال اگر دوره ای از این افسردگی نداشته باشی که کلا آدم نیستی.

انصاف داشته باشم، از بهترین پدرهایی است که ممکن است به زندگیتان ببینید. چیزی کم نگذاشته تا جایی که توانسته. هنوز از دستش دق‌مرگ می شوم ولی (خداوکیلی) بسیار باجنبه تر از بسیاری است.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :