نیمه بازگشت

خجسته من را به یک بازی وبلاگی دعوت کرده بود. مدتی بود اصلا دل و دماغ نوشتن نداشتم. نه که حالم بد باشد، نه! اصلا نوشتنم نمی‌آمد : چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی کز آن گل کاغذین روید (اخوان)

اوضاع عجیبی داریم و با آن نافرم حال می‌کنیم، همچین خوش خوشان. و اما آن بازی

1- انگار خودم را دوست ندارم. نمی‌دانم برای خودم احترام کمی قائل هستم یا برای دیگران؛ به هر حال به هیچ چیزی اعتراض نمی‌کنم و حال آنکه به همه چیز اعتراض دارم.

2- دوستهایم را نمی‌بینم. شاید فرار باشد، نمی‌دانم. انگار با دیگران حرفی ندارم.

3- از حرف زدن بدم می‌آید. منظورم فقط حرف زدن و عمل نکردن نیست، بلکه کلا حرکت دهان به قصد ابراز هر چیزی به جز گفتن بدون تحلیل واقعیت‌ها، فحش دادن و جوک گفتن و البته خوردن آزارم می‌دهد. حوصله اطناب کلام و توضیحات واضح هزار باره و بازگشت دوباره به نقطه صفر را ندارم.

4- اصولم را هرگز منسجم نمی‌کنم تا هراسی از تغییرش نداشته باشم. تا حد امکان به اصول لحظه‌ای خودم پایدارم.

5- به همه احترام می‌گذارم ولی لازم نیست همه را دوست داشته باشم.

6- روابط دوستانه، مهمترین روابط زندگیم هستند، ولی تلاش خاصی برای حفظشان نمی‌کنم.

7- آزار نمی‌دهمه که آزار نبینم. همیشه در حال آزار دیدن هستم.

8- فرار همیشه بر قرار مرجح است.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
تگ ها :