به خجسته

خجسته عزیز

درست است باید بنویسیم، تا دیر نشده. تا وقتی که دق ننوشتن تا زیر سیبک گلویمان بالا نیامده. تا وقتی که ابزارهای نوشتن از ما گرفته نشده. این جمله‌ات به سادگی بغضی در حنجره‌ام باز کرد: بغض از ترس آنکه دیگر نتوانم، نتوانیم. هرچند تو هر منظور دیگری داشته باشی، من برداشت خودم را روا می‌دارم.

دیگر می‌ترسم از اینکه دو جمله‌ای بنویسم، بی‌هدف. خطهای کژ و کوژ ذهنم چنان بازی در آورده‌اند که انگار هرگز روندی و خط فکری وجود نداشته. همه چیز نه سر و ته، که درهم‌پیچیده شده. انگار کم و بیش همه خفه شده‌ایم. نگاهی به این همه وبلاگ که بغل این صفحه هستند و کلی دیگر از روی فید آنها: تقریبا هیچ. نه آنچه به هیجان بیاورد و اندکی به فکر وادارد و نه آنچنان سخیف و خوار که انگشت در چشم کند. همه چیز عادی و یکنواخت است و ظهر تابستان داغ شرجی اهواز را به یادم می‌آورد که تکان خوردن یک برگ هم غنیمتی بود.

تمام روزها خلاصه شده در خلاصه اخبار و کمی جفنگیات که برای تغییر مزاج به آنها سری می‌زنم. یادش بخیر زیاد نمی‌گذرد از آن‌گاه که وقت و بی‌وقت می‌توانستی حتی در بالاترین نوشته‌های قابل خواندن زیادی بیابی و اکنون به واسطه دور و تسلسل ذهن‌هایمان نابود یا به مدد سربازان صاحب‌نام خفه شده‌اند.

این روزها من و ما کم نیستیم، دیگر واقعا گفتنی ها کمتر شده.

نمی‌دانم این نوشته چه مرگش است که هزار بار دیگر هم بخوانم سر و تهش را نمی‌یابم. باید پستش کرد، بی‌مقصد.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳
تگ ها :