اینجوریاس دیگه

 

حال و هوای چند روز پیش خانه ما اینگونه بود. البته این نمایی از خانه روبرویی است ولی تعمیم آن به محله و شهر شرعا بلامانع است. وقتی ده روز خورشید را نبینی، انگار به فاز جدیدی از زندگی ماورایی وارد شده‌ای.

چند وقتی است که اصولا نوشتنم نمی‌آید. یعنی آنقدر خواندنی هست که نمی‌خواهم به نوشتن فکر کنم و وقتم را هدر دهم. انگار که وقتی را که برای جمع‌آوری نوشته های دیگران اختصاص داده ام در وبلاگ دیگر، کافی می‌دانم.

وقتی کسی داخل ایران نباشد، حال و هوایش بسیار متفاوت است با آنها که از نزدیک ماجرا را تماشا می‌کنند یا در آن دخالت دارند. وقتی از مرزها دور هستی، خطر لغزیدن به چند سو وجود دارد. نادانسته و ناخواسته هدفت را فراموش می‌کنی. یا چنان دشمنی کور و شیوه براندازانه ای برای خودت تعریف می‌کنی که خودت هم به یاد نیاوری کجا بودی و چه می خواستی و یا آنکه در وادی بیخبری جولان می‌دهی و بر طبل بیعاری می‌کوبی.

کسانی هستند که شق سوم را انتخاب کرده‌اند. همچنان معقول و منطقی جریان را دنبال می‌کنند. به اندازه کافی عصبانی هستند و انتظار ندارند از همینجا فرمان صادر کنند و آنجا عده‌ای خاک خانه آغا را به توبره بکشند. این گروه را دوست دارم.

در همین مدت کم دیده‌ام کسانی را که چنان صحبت می‌کنند انگار که هرگز در آن فضا نبوده اند و در عوض هم چنان از این حرکت آزادیخواهانه مردم کناره می‌جویند و به هیچش می‌انگارند انگار که هرگز نخواسته‌اند به مرزهای این روز نزدیک شوند. یادشان رفته است.

اینجا درد می‌کشم، همانگونه که آنجا. دستهایم را بسته تر می‌بینم و می‌دانم بازگشتی در کارم نخواهد بود، اقلا امیدوارم!  اخباری که به گوش می‌رسند بیم و امید را با هم به همراه می‌آورند. کلا هوا بد است....

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳
تگ ها :