مرثیه ای که شراب می خواند برای من و دوستانی که الان نیستند و جایشان هست

اینجا ارزان بازاری است از این زهرماری ها. که دو قلپ توی حلقت کنی و آویزان شوی به ننوی زمان. عجیب می‌گیرد لامصب با درصد کمتر از 9 حتی من را. انگار پیر شده باشم. روزگاری گالن خالص بود که سرازیر می‌شد به خندق بی‌انتهای سیری‌ناپذیر مستی نشناس، وقتی که برای الکل خالص اتحادیه باید لیتری 6000 تومان می‌سلفیدیم و کنارش 10هزار تومان آبمیوه و مزه می‌گذاشتیم و بعد از هر جرعه تمام صورتمان متمرکز می‌شد نوک بینی که چه زهرماری بود؛ و حالا با 3000تومان یک و نیم لیتر شراب می‌خری و با خیال راحت جرعه جرعه می‌توانی سربکشی و نمی‌توانی. گیلاس سوم گرفته لامصب دیگر. انگار که سگ دارند، مثل چشمها، مثل کلیشه ها، مثل ودکا هایی که قرص خواب داشتند و پارافین، و می‌چسبیدند پای بچه های مثل ما را که برای دمی،‌ عمری را به چوب حراج می‌زدند. نمی‌ایستد لامصب،‌ می‌چرخاندت دور اتاق و صفحه صفحه مناظری که نمی‌خواهی ببینی جلویت به رژه در می‌آورد و تو می‌فهمی که خودت می‌خواستی ببینی.

صورتی یا قرمزش دست خودت است و درصدش و اینکه چند درصد از این درصد را بخوری و تازه حرص نخوری که باید بخورم که بگیرد و لامصب چرا نمی‌گیرد. و می‌گیرد از بس که فقط آن را می‌خوری و نه هوایی را که دوستانت در آن نفس می‌کشند.

اینجا می‌گیرد، وقتی دو جرعه می‌خوری. نمی‌گیرد ها! ولی تو او را می‌گیری و بعد بین زمین و هوا، زمان را انتخاب می‌کنی و گم می‌شوی در نگرفتگی خودت. غوطه می‌خوری در سرخی گیلاس. هنوز نگرفته ولی سرت گیج می‌رود. اینجا باید گرفتنی در کار نیست. قسمتی از روز است شاید، تفریح آخر شب. عشقبازی و نوازشی شاید. آنجا ممنوع بود تا آنجا که یادم مانده. یادش را به خودم آویخته‌ام و خواهد ماند.

یادتان هست چندبار با هم نشستیم و نوشیدیم؟ به سلامتی پیک ها بالا بردیم و برای هم تعریف‌ها کردیم. گفتیم و خندیدیم و رقصیدیم. نه خدایا نرقصیدیم،‌ مستیدیم. روزگاری بود که ترس و وهم و لذت پا به پای هم ما را می‌برد. خسته و نیم‌جان، گیرم که به ظاهر امیدوار. حالا ترس و وهمی نیست که لذت را تعریف کند. نسبی شده و نصفی. دو نفری پیک هایمان را بالا می‌بریم. صدای تکان خوردن شراب در گیلاس، هوا را به رعشه وا می‌دارد از بس که دیگر اینجا رفقایمان، هم پیاله هایمان نیستند.

باید همه چیز بازتعریف شود....

نمی‌دانم چند وقت و چند سال باید باز بماند دستم از گیلاسی که به دستان شما آویخته بود. و کی می‌توانم دوباره به گیلاس آن از همه بزرگتر که می‌گفت بزن به گیلاس من و آنرا بالاتر از همه نگه می‌داشت، ادای احترام کنم. نمی‌دانم کی دوباره گم می‌شویم در قهقهه خنده‌ای که بی‌هراس از وحشت آرمیده پشت در، اتاق را پر می‌کرد. به یاد می‌آورم هنوز به راحتی لحظه ها را. سکون ها و جاری ها را. سک‌خوردن های خیابان دبستان را، تا حد 96درصد. رفاقت ها و شاید نارفیقی ها را گاهی. انگار که سیاره‌ای دیگر باشم الان. دوری از بخش بزرگی از زندگیم که

"یگانه بود و هیچ کم نداشت"

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦
تگ ها :