گاهی که خودم را روی دایره می ریزم، دوست دارم که فهمیده نشوم. می خواهم حالتی که دارم برای خودم یگانه باشد. «می فهمم چه می گویی» یعنی من هم اینطور هستم، و حال من را بدتر از قبل می کند. خوب منم دیگر، کاری نمی شود کرد. گاهی مثل الان حالی فراتر از گه مرغی دارم. چنان بدبین به زمین و زمان که آدم دلش می خواهد بودن را بس کند. نه که لازم باشد حتما اتفاقی افتاده باشد، همینقدر که حس بدی داشته باشی کافی است. الان می دانم با این حرفهایم جایی بین گه بودن و خود چس کردن را برای من در نظر گرفته اید، ولی اشکالی ندارد. وقتی یقین داشته باشی هیچ کس و هیچ چیز قرار نیست باعث چیز دیگری شود، یا به عبارتی دیگر همین است که هست و هرجا هم بروید همین است، و باز هم بهتر بگویم، زندگی کلا همین است، دیگر رمقی به زانو نمی ماند تا دستی به آن بگیری و بلند شوی. از روحیات گند من است دیگر، چه کنم. خوشبختانه می توانیم «ما مردها» محکم بگوییم کلا به تخمم.

یک قلپ چای بعد بقیه زنجموره ها....

خوب داشتم می گفتم... کلا دیگر احترامی برای چیزی قائل نیستم انگار و برعکس، آنقدر دچار چارچوب ها شده ام که دارم خفه می شوم. پارادوکس لاینحل خوب و بد. نوسانی و لحظه ای بودن هر چیزی. کناره گیری از همه چیز و کس که مبادا پایی خطا بگذارم و اصولا درگیر نشدن در کارها از ترس اشتباه کردن. خجالت از هویت، نه ایرانی که شخصی. حالم به هم می خورد از اینکه دو کلمه از کسی بپرسم که توالت کجاست که من شاشیدم به خودم یا اینکه قیمت این فنتول چنده. خوب یکی از معایب ذهنی شدن همین بوده. برای خودم حرف می زنم، دلیل می آورم، توضیح می دهم، بحث می کنم تا قانع شوم، نه به فارسی که به آلمانی یا انگلیسی، و البته کسی نیست که خطایم را گوشزد کند. در پیله خودم آنقدر تکرار می شوم که دیگر ندانم نخ های پیله هستم یا کرم درونش. بعد که می خواهم دو کلمه از این دریای دانش و معرفتی که فکر می کنم در خودم انباشته ام بروز دهم، پاره ای آواهای گنگ مانند صدای خرچنگ و کفتار بیرون می آید که دست آخر باید طرف با سوالات بلی/خیر مفهوم را از لای دندانهایم بیرون بکشد و تازه به تخمم هم نباشد که درست فهمیده یا نه.

خلاصه دوستان و آشنایان. اگر خیلی دوستم دارید، بستری مناسب و آرام برایم فراهم کنید و یک خداحافظی جانانه.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
تگ ها :