پریش نویسه ها 28

١- آقا جان، خانم جان، اگر مدتهاست که وبلاگت عمومی است، بگذار باشد. اگر نمی خواهی نوشته ات را همه بخوانند، به جای انتشار در وبلاگ به لیست دوستانت ایمیلش کن. اگر می خواهی وبلاگت را خصوصی و با دعوتنامه کنی خوب ببندش اصلا.

2- متاسفم، ولی به نظرم می آید که نژادپرست باشم. انگار که الان بیشتر احساسش می کنم. یک جور پیش داوری دردناک ناخودآگاه، مخصوصا به جنس زرد. بسیار متاسفم. مثلا این چینی های همکلاسی ما می گویند که در کشور متبوعشان کلاس های آموزش آلمانی، به هدف شرکت در امتحان زبان تشکیل می شوند. معلم های کلاس های معمول مدرسه، همان ابتدایی و راهنمایی و الخ خودمان، می دانند که شاگردانشان در تمام سطوح مجبور به گذراندن امتحان هستند. خوب تمام شیوه های پاس کردن را یادشان می دهند. نتیجه؟ معلم شاگردانی دارد که در امتحان موفق هستند، پس امتیاز بیشتری جمع می کند، پول بیشتری می گیرد، معروف می شود و محبوب. بعدش هم بچه ها هدفمند بار می آیند و یادگیری واقعی؟

بله برونه.... .... ..... ..... لق شادوماد ( یا به قول این اسکل مسکل ها که توی تالار های تهران می خونن: ماه‌داماد. مهم عضو ملقوقه بود که عرض شد)

٣- یک حسی هست در وجودم که گهگاهی دژاوو خان از این اطراف رد می شود و بیدارش می کند. یک جور باقیمانده های جوانی است که دوست ندارم از دستش دهم. همیشه تجربه چند روز مونث بودن، برایم بسیار جالب بوده است. حس هایی هست که تا آدم خود آن حس نباشد، تجربه پذیر نیستند. «ما مردها» هر چقدر حضوری و غیر حضوری ببینیم و بشنویم، تا زن نباشیم درک درستی از واقعیت و لذت «ارگــا سـم» نداریم. نه که حالا به خانم ها بر بخورد که به درک، ما هم نمی دانیم شماها چه غلطی می کنید، ولی همیشه حس کرده ام که باید بفهمم. باید درکش کنم. چیزی فراتر از کلمات است و برای «ما» تجربه ناپذیر. یعنی شاید روزی؟؟؟

4- امروز باران بارید. یعنی زمستان دارد کم کم سایه اش را از سر من کم می کند. چتر حمایتش جمع می شود و به زودی آفتاب بیدریغ و هر روزه بر ما خواهد تابید. یعنی که الان غمگین هستم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
تگ ها :