ناعنوان

گهگاهی اواسط روز یا اواخر شب، معمولا بیگاه، باز هم برمیگردد. تلنگری می زند پشت چشمانم. نمی زند به روی چشم که ببینمش. از پشت چشم، جایی که نمی بینمش. انگار وقتی حواسم نبوده از آن پشت ها، عبوس و خمیده برای خودش نزدیک شده است. پاورچین همانطور که دوست داشت آرامش او را نگیری. یک جایی پشت سر انگار حس می کنک آمده. دستهایی بزرگ و دراز در برم گرفته اند، گیرم که از فاصله ای دور. نه من که انگار خیلی های دیگر را هم. پرتگاه را دیده و دارد رمه را جمع می کند. چه فرقی دارد برایش که من، تو، هر کسی را با خود ببرد. نمی خواهد که ببرد، خودمان می رویم. جزئی از وجودمان را جا می گذاریم آنجا که ما را می برد. برمی گردیم. نه که آدمهای دیگری باشیم، اجزایمان دستکاری شده اند ولی. چیزهایی شنیده ایم که دلمان می خواسته. جوابهایی که هیچ برایشان نپرسیده بودیم. ولی دستهایمان خالی است. هیچ به ما نداده و برمان گردانده به جای اول. حالا هر از گاهی می آید. دیگر مانند آن روزها برایم جادویی نیست، ولی دلگرمم می کند. لذت را به یادم می آورد. معنی «بی معنی» بودن و در عین حال پر از معنویت بودن. چیزی در این حوالی که خودش هم درست نمی دانسته به کجا می رود.

 

از وقتی سیمور صحنه را برای همیشه ترک کرد کسی را پیدا نکردم که به جای او به دنبال اسب ها بفرستم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
تگ ها :