پریش نویسه ها 30

 

١- زمستان، نرفته چنان برگشت که انگار قصد تمام شدن ندارد. نقلی نیست، بدمان نمی‌آید اطرافمان سفیدی شیری رنگ ساراماگو پراکنده باشد.

2- خبرهای خوب انگار دارند ته می‌کشند. مدتهاست جز مصیبت نشنیده‌ایم. دلمان فعلا به دیدار دوستان عزیز خوش است که به حمد و یاری ایزد توانا و وزارت امور خارجه ژرمنستان خوش است. محقق خواهد گشت.

٣- Doch در زبان آلمانی به مانند بسیاری دیگر از کلمات (عمدتا کوچک) به مفاهیم عدیده‌ای به کار می‌رود، از جمله جواب مثبت در پاسخ به سوالی که بیشتر حالت منفی دارد. مثلا اگر می خواهید در جواب «آیا ... را ندیده اید؟»‌ جواب بدهید که : «چرا دیده‌ام» کافی است آدم بگوید doch. حالا در فارسی به زحمت می‌توان قبول کرد که چرا و البته قابل استفاده به این مفهوم هستند. ولی امکان دیگر هم آری یا نه است. اگر به سوال بالا جواب مثبت (یا منفی) بدهید، یعنی دیده‌اید یا ندیده‌اید؟

4- راه زیادی مانده تا 8 مارس روزی برای همه زنان ایرانی شود. فرقی هم نمی‌کند که روز زن، فردا یا تولد کسی یا هر روز دیگری باشد. مهم دروغ‌هایی نیست که به خورد مردم می‌دهند با نام حقوق زن و بزرگداشت مقامش. تصور همه مردم مهم است که با وجود تصاویر پیش رویمان در بنگاه دروغ پراکنی ج.ا.ا و قوانین مصوبه و مزخرفه حکومتی و مهمتر از همه بستن دهان هرآنکه اعتراضی به این روندها دارد و برای احیای حقوق واقعی زنان تلاش می‌کند، به نظر رو به بهبود است. در یکی از سیاه‌ترین سالهایی که بر مردم و خصوصا زن های ما گذشت، روز زن مبارک.

۵- دیگر علاقه‌ای به بودن در محیط پرشین‌بلاگ ندارم. احتمالا کوچ می‌کنم. وقتی اعتماد نداشته باشی، به زحمت می‌توانی دوام بیاوری. راستی دیگر «اعتماد» نداریم، «ایران‌دخت» هم نداریم، ولی اقلا اینجا اعتماد را می‌شد خواند و ایران‌دخت را نه.

پ.ن. 1- داشتم فکر می‌کردم که من تا حالا اینجا در خیابانها جـنـده ندیده‌ام. بعد به خودم خندیدم از این تفکر مردسالار هنوز باقی مانده در ته ذهن. جـنـده زن نیست،‌ آدم است. پدر یا مادر جـنـده یک حرف/مفهوم/فحش هستند در قالب دو جنس. پس آقایان محترم، اگر روزی از بنده پدرقـحـبه شنیدید، به جای باز کردن نیشتان، باید بیشتر ناراحت بشوید، اگر دلتان خواست البته.

پ.ن. 2- آیا نوشتن از زن و پرستیدن او به مفهوم جسمی و روحی و هر چیز دیگر، ابتذال با خود به همراه دارد؟ فرض کنیم من فردا هوس کنم دوباره از زن بنویسم و بسیار واضح تر. وقتی پولانسکی در «ماه حنظل» خطابه‌ای مفصل در نعت «یک عضو» زن (باور کنید مهم نیست کجا وگرنه می‌نوشتم) از زبان مرد فیلم به سر و روی ما جاری می‌کند، آیا قدم به ابتذال گذاشته یا آنچه که در نهان ذهن ما مردان بوده را به جلوی چشمانمان آورده؟ و چرا باید همیشه به تن کلمات لباس پوشاند؟ گاهی این لخت بودن لازم است. حق مطلب ادا نمی‌شود. وقتی از زن می‌گویم، از همه چیزش است. همه جنبه‌هایش. از مرد هم که بگویم همینطور است. معشوق را می‌توان در حمام و رختخواب لخت کرد، ولی زن یا مرد را می‌توان هرجایی لخت کرد. آنقدر لخت که مو هم بر تن نداشته باشند. بعد به تماشایشان نشست. اینکه آفرینش را ببینی یا تکامل مهم نیست. خودش را می‌بینی. مهم نیست که مرد باشی یا زن. از اندامش لذت می‌بری/ چندشت می‌شود. مهم نیست کدام. ولی خودش را می‌بینی. همانطور که هست. شاید بهترین آموزش برای ما دیدن، فیلم‌های اروپایی باشند، که لخت و عور انسان را به تصویر می‌کشند، همانگونه که هست؛ نه مانند آمریکایی های بزک دوزک کرده با اندام بینهایت تراشیده.

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
تگ ها :