سیصد و یک

می دانستم که بعد از پست سیصد، مدت نسبتا زیادی نخواهم نوشت. نحسی این 3 همیشه دامان را می چسبد، در همه ترکیباتش. روزهای عجیبی پشت سر گذاشتم. اتفاقات برگشت ناپذیر. روزهایی که  اگر هم چیزی می نوشتم، عاری از معنی و صرفا توده ای از کلمات انباشته بر هم بود، نه حتی رشته ای از مهملات. هنوز اما برنگشته ام از این سرگشتگی. آنچه بر سر ما می رود، بسیار بزرگتر از آنستکه من از عهده توصیفش برآیم، خصوصا که مدتهاست قانع شده ام که نوشتن بیهوده است، اقلا برای من.

مدت زیادی است که بالا نیاورده ام، نه از روی زیاده نوشی و زیاده خواری، نه از سر بیماری، نه به دلیل ضعف و مرض و هرچیز دیگر. یعنی هربار که سنگین بوده ام، صبر کرده ام تا خوب شوم. مدتهای زیادی است که این پر و لبریز شدن، سرریزی نداشته است. دلم تنگ شده که سرم را بالای توالت نگه دارم، یا اینجا که کاسه ها ارتفاع خوبی از زمین دارند و فرنگی هستند بهتر است بگویم سرم را توی کاسه نگه دارم، انگشت در حلقم کنم و بالا بیاورم. چنان محکم و از ته دل که اشکم درآید. بعد تازه یادم بیاید که باید حالم از کار خودم به هم بخورد، و بعد دوباره بالا بیاورم، تا وقتی که چشمهایم از فشار بیرون بزنند و به سرفه بیفتم. بعد همانجا روی زمین بنشینم، دهانم را با دستمال پاک کنم، زانوهایم را بغل کنم و یک ساعتی سیر گریه کنم. راستی مدتهاست که گریه هم نکرده ام. آخرینش حدود 6 ماه پیش بود. از درد آنچه بر سر مردم و مملکت رفته، زار و ضجه زدم. ولی وقتش رسیده که بالا بیاورم.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸
تگ ها :