داستان یک سگ

گاهی پیش می‌آید که مدتها چیزی برای نوشتن نداری. در به در به دنبال چندخطی در ذهنت می‌گردی و به آسمان و ریسمان چنگ می‌زنی و به پیامبران غیرالولعزم  هم تمسک می‌جویی و خشکی حنجره و انگشتانت دوبرابر می‌شود. در این شرایط درست آنچه مقابل چشمت قرار دارد نمی‌بینی و فراموش می‌کنی که هرچه می‌بینی، به واقع داستانی است آماده. چند روز پیش که لیست دوستانم را بازبینی می‌کردم، به یاد یکی از نسبتا قدیمی‌ها افتادم. خوب فکر نمی‌کنم چندان خوشحال شود اگر اسمی از او برده شود. بعد از مدتها دوری جستن از وسایل ارتباطی، تماسی کوتاه با او گرفتم. قرار شد دو روز بعد سری به او بزنم. الان چند ماهی از آن تاریخ گذشته است ولی حافظه آبکش من، دانه‌های درشت اتفاقات آن روز را جمع کرده و بخش رویا و فانتزی مغزم هم رنگی به آن زده و جریان را آماده تعریف کرده است.

هنوز خنکای صبح کامل جایش را به گرمای سرظهر نداده بود که به آپارتمان دوستم رسیدم. خوب راستش را بخواهید، نیم ساعتی گشتم تا پیدایش کردم. از چیزی که متنفرم، مجتمع های مسکونی بزرگ و بی‌در و پیکر. بلوک ساختمانی این دوست ما هم، در حاشیه مجتمع و نزدیک به خیابان اصلی بود. درست یادم نیست طبقه چندم بود... نه هشتم بود، چون خانم آسانسورچی به نحوی ش را به گوشم فروکرد که تا مدتها از کلمات ش دار فراری بودم.

در چوبی سبک آپارتمان باز شد و چهره خواب‌آلود دوستم را بعد از مدتها دیدم. با آن صورت نتراشیده و موهای ژولیده، شبیه دن خوان های آواره شده بود. آپارتمان نسبتا مرتب بود ولی تغییری اساسی داشت که تا مدتی متوجه علتش نشدم. تا دوستم به خودش سر و سامانی بدهد، چند دقیقه‌ای طول کشید و من وقت کردم که خانه را با دقت بیشتری بازرسی کنم. چیزی کم بود. صاحبخانه، بالاخره پیدایش شد و به همراه خود، یک فلاسک بزرگ چای هم آورد. صحبتهای معمول به روال همه دوستانی که چندوقتی از هم بیخبر بوده‌اند انجام شد و در میانه صحبتهایش، ناگهان از جا پریدم: سگت کو؟ چند ثانیه‌ای به من خیره شد و به احتیاط دست به سمت سیگار و فندکش برد و گفت: خبر نداری؟ رفته، یعنی نمی‌دونم درست چی شد، پرید و غیب شد. گفتم: نه جدی، چی شد؟ سیگارش را روشن کرد و دودش را به سمت سقف فوت کرد. کمی روی مبل جابجا شد و با قیافه کسانی که انگار داستانگویی جزیی از شخصیتشان شده، شمرده و آرام شروع به حرف زدن کرد: اگر حوصله داری و مهمتر از اون، دوست داری که جریان رو بدونی باید دندون رو جیگر بذاری. از وقتی که اون رفته، قضیه رو دلم سنگینی میکنه و دوست نداشتم به دوستای نزدیکم چیزی بگم. حالا چون میدونم تو رو زیاد نمی‌بینم و با اون رفقای دیگه هم رابطه نداری، میشه بهت گفت. گفتم که هرچند احساس می‌کنم کمی به من توهین شده، ولی ترجیح می‌دهم داستان را بشنوم تا اینکه دوست نزدیکت باشم. دوباره شروع کرد به تعریف.

خیلی وقت پیش احساس کرده بودم انگار حیوون یه چیزیش میشه. شاداب نبود. یادته چقدر بالا پایین می‌پرید؟ آروم قرار نداشت لامصب. خیلی هم سگ کوچیکی نبود که آدم بگه این فنتول باز هم ورجه ورجه می‌کنه، نه، درست و حسابی سگ بود. آره، خلاصه همچین دیگه زیاد دور و ور من نمی‌پلکید. وقتایی که میومدم خونه، دم در یه سلامی به هم می‌دادیم و میرفت پی کارش. انگار از روی عادت. برنامه روزانه پیاده روی اما سر جاش بود و برای اون بهترین بخش روز. وقتی که ولش می‌کردم، برای خودش شلنگ تخته مینداخت، همه چی رو بو می‌کشید، پای هر چوب خشکی می‌شاشید، به پر و پاچه همه سگای نر و ماده می‌پیچید، گاهی وقتا مردم رو هم یه انگولکی می‌کرد که دستی به سر و روش بکشن. پدرسگ تا می‌رسید به من، می‌شد مجسمه. انگار آینه دقش بودم. هی باش بازی می‌کردم، غذا دهنش می‌ذاشتم، توپ براش پرت می‌کردم. محلم نمی‌ذاشت. نفهمیدم چش بود. انگار ازم می‌ترسید. یکی دو باری دعواش کرده بودم. خداوکیلی تقصیر خودش بود، یه بار رید همینجا وسط اتاق، یه بار هم کاغذا و دفتر دستک منو به هم زد. ولی خوب این دعوا یه بخشی از تربیت سگاست. خلاصه هرچی بود از این دعواهه نبود. آقا این ما رو که می‌دید، دمبش رو تکون می‌داد، ولی سرش رو مینداخت پایین، چشماش رو می‌داد بالا و نیم‌نگاه دزدکی به ما می‌کرد و دوباره چشماش رو می‌دوخت به زمین. وقتایی که مهمون داشتم اوضاع بد نبود. با اونا بازی می‌کرد. همچین که خونه خالی می‌شد، غمباد می‌گرفت. یه شب روی همین کاناپه خوابم برده بود. نصفه‌های شب بیدار شدم و دیدم اومده پای کاناپه خوابیده، جوری که دستم روی گردنش باشه. نازش کردم، یهو پا شد و رفت اونطرف‌تر. فردا شبش دوباره روی کاناپه خوابیدم. خودم رو به خواب زدم ببینم چکار میکنه. دوباره اومد همونجا، خودش رو به دستم مالید. چندباری جلو عقب شد که مثلا من نازش کرده باشم. بعدش گرفت خوابید. حیوون منو توی خواب دوست داشت. انگار خوشش نمیومد من نازش کنم. دوست داشت یه جورایی توی این رابطه فعال باشه نه منفعل.

چانه‌اش حسابی گرم شده بود و البته دهانش خشک. استراحتی به خودش داد و چای ریخت. از فرصت استفاده کردم و مقداری از ناخشنودی از حرفش در مورد دوستیمان را غیرمستقیم بروز دادم: حالا خوبه سگ بود. فعال و منفعل چیه برادر، باز هم تفت دادی؟ همینه که حوصلت رو ندارم من. عادت بد قند گاز زدنش را به یادم آورد و وقتی چای را هم مثل قبل روی قند هورت کشید، حس کردم تا چندماه دیگر او را نخواهم دید.

خوب، حالا تو بگو. همین تنها که نبود، ببین. یه چیزایی رو آدم حس میکنه. نمیشه توضیح داد. کاشکی می‌شد، ولی همینه. فرق من و تو. من حس می‌کنم و تو فکر. من درک می‌کنم و تو تحلیل. حالا بگذریم. الغرض، حال این حیوونکی انگار خوب شدنی نبود. پیش دکتر هم بردمش، گفت افسرده شده، براش توضیح دادم که اوضاع احوال چه جوریه، گفت که ظاهرا نباید مشکلی باشه، ولی به هرحال سگ زبون نداره که بفهمیم دقیقا چشه. باید با آزمون و خطا راه خوب شدنش رو پیدا می‌کردم. راستی داشتم می‌گفتم که دوست داشت فعال باشه، دلیلش می‌دونی چی بود مثلا؟ برام چیزامو می‌اورد، کفش، کیف، دمپایی، حوله. کارایی که ازش می‌خواستم که نکنه. دوست داشت انگار کمک کنه و نمی‌دونست چه جوری. حالا تو بگیر می‌خواست ارتباط برقرار کنه، به شیوه خودش. زندگیم رو سه سوت به هم میریخت. دیگه رو اعصابم رفته بود. واکنش های منو که میدید، بیشتر تو خودش میرفت. تا اینکه یه هفته کلا از جاش تکون نخورد. غذاش رو فقط نگا میکرد و اگه من نبودم، فقط کمی می‌خورد. دلم به حالش می‌سوخت. بالاخره تصمیم گرفتم بفروشمش. به دوست و رفیق سپردم و کاغذ به در و دیوار چسبوندم تا خریدار پیدا شد و تماس گرفت. قرار شد دو روز بعد بیاد دنبالش. صبح روزی که قرار بود بعد از ظهرش طرف بیاد، هرچی وسیله داشت توی خونه جمع کردم و آماده گذاشتم. فقط توپ کوچیکه‌اش رو نتونستم پیدا کنم. خودش پیدا کرد و آورد توی دستم گذاشت. تعجب کردم و می خواستم توپ رو هم توی وسایلش بذارم که صدای دویدنش رو شنیدم. اواخر زمستون بود. تازه اونقدی گرم شده  بود که بشه پنجره ها رو باز گذاشت. حیوون یهو جستی زد، پاش رو روی قاب پنجره کوبید و پرید بیرون

قیافه هاج و واج منو که دید، خودش دوباره شروع کرد به توضیح دادن: لازم نیست تو بگی. معلومه که بیرون رو نیگا کردم. لامصب نبودش. اصلا نبود. آخه گربه که نیست بگیم بپره پایین چیزیش نشه، از همچین ارتفاعی حتما له و لورده میشه. ولی نبودش. چه  میدونم شاید ماشینی چیزی رد میشده، یا مثلا ماشین باری، بالاخره افتاده توش و رفته. شاید ماشین زده پرتش کرده جایی که من نمی تونستم ببینمش، صدایی مشکوکی هم نفهمیدم. خوب ترجیح دادم فکر کنم رفته، چون دیگه نخواسته پیش من بمونه

سرش هوار کشیدم: خودخواه به تو میگن، طرف از دست تو خودش رو کشته، فهمیده میخوای ردش کنی، دیوونه شده. گفت:بشین بابا، سگه دیگه، خودت گفتی فعال و منفعل چیه، بالاخره تو میگی طرف میفهمه یا نه؟ خوب این جا حق با او بود، ولی نمی‌شد کوتاه آمد. گفتم: خوب نرفتی پایین مگه دنبالش بگردی؟ غیب که نشده که، ها؟ نکنه به تکنولوژی غیب شدن هم رسیده بود توی فکراش؟ خودم فهمیدم که مزه پراکنی بیهوده و هجوی کرده‌ام، ولی اقلا از تک و تا نیفتادم و فعلا این مهم بود. برگشت و نگاهش را مستقیم به چشمانم دوخت:‌ ببینم، تو خودت رو جر میدی، طرف میگه نمی‌خوامت، یا اینجوری که من میگم می‌خوامت، چکار میکنی؟ چقد دنبالش میری؟ پوزخندی زدم و گفتم: تو می‌فهمی که در مورد سگ حرف می‌زنی، نه آدم؟ گفت: کاملا می‌فهمم. مشکل تو همینجاست که سگ رو فاقد شعور میدونی. فاقد قدرت تصمیم گیری برای خودش و رابطه‌اش. ببین ما خود به خود به ناکجاآباد رسیده بودیم. من به شیوه خودم تمومش داشتم میکردم، اونم به شیوه خودش. فرقمون این بود که دل کندن هامون فرق می‌کرد. حالا چی؟ چی؟‌ چکار کنم خوشت بیاد؟ گریه کنم؟ به اندازه کافی کردم. دنبالش بگردم؟ کجا؟ وقتی نیستش من چکار کنم؟ بهترین حالت اینه که روی یه ماشین افتاده باشه، رفته باشه پی زندگیش، بدترین حالت اینه که مرده باشه. منم از روزی که او رفته، حالم سر جا نمیاد. میخوای چکار کنم؟

خوب نمی‌شد بحث کرد. ولی از طرفی هم نمی‌شد تقصیر را به گردن حیوان زبان‌بسته‌ای انداخت که خودش را پرت کرده بود بیرون. لیوان چای را روی میز گذاشتم و با لحن بزرگ‌منشانه‌ای گفتم: ببین عزیز من، جریان اینه که خودت کار رو به اینجا رسونده بودی. مثل همه کارای زندگیت دیگه، مگه نه؟

گفت: آقاجان بهت میگم انتخاب کرد. بهش احترام میذارم. درد میکشم ولی احترام میذارم. تو فرض کن زنت بگه دیگه نمی‌خوامت. اصلا به هیچ دلیلی. قبول میکنی؟ یا میری ته و توش رو در بیاری ببینی با کی میپره؟ میدونم که راه دومی رو میری. مطمئنم میخوای بدونی چرا. قبوله دوستش داری، ولی وقتی که میگه صرفن از تو خسته شدم و نمیخوام با تو باشم، بهش احترام میذاری؟ حرفشو گوش میدی؟ منم سگمو دوست داشتم. حالا یه چیزی شده بود که دیگه نمی‌خواست پیش من باشه. چه گهی بخورم؟ 

داشتم با خودم فکر می‌کردم که مسلما به این راحتی اجازه نمی‌دهم همسرم از من جدا شود و حق هم داشتم. دلیلی نداشت که بگذارم. و البته دلیلی نداشت که از من خسته شود. اگر من نه اشتباهی کرده باشم و نه تغییری، چرا باید چنین اتفاقی بیفتد؟ این فکرها را البته با صدای بلند با دوستم در میان گذاشتم. جدی شد و آرام. باز هم نگاه سنگین و نافذش را به من دوخت و گفت: تو نه چیزی از احترام به دیگران می‌فهمی، و نه از تغییر هایی که کردی خبر داری. برای خودت شاید ثابت باشی، ولی برای دیگرون نیستی. مثل من برای سگم. صد سال دیگه هم نمی‌فهمی که من چی می‌گم

از جا بلند شدم. تا جایی که می‌توانستم به خودم فشار آوردم که عصبانی جلوه کنم. چشمهایم را دراند و رگ های گردنم را متورم کردم. فریاد زدم که: این همه به من نگو نمی‌فهمی. خوبم می‌فهمم. دو ساعته داری شعر ردیف میکنی در مورد اینکه سگت نخواست با تو باشه. تو مسوولش بودی. مگه دسته اونه؟ تو خریدیش و باید تربیتش کنی. توی صورتم تف کن ولی نگو که نمی فهمم

درست نمی‌دانم سرعت واکنش من زیاد بود یا دوست سابقم به اندازه کافی فرصت داد که من از تیررس آب دهانش دور شوم، ولی تا روزها بعد از آنکه در آپارتمانش را به هم کوبیدم، هنوز حرفهایش در گوشم صدا می‌کرد

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦
تگ ها :